EPISODE · May 8, 2025 · 5 MIN
02-10 یاد بستنی و آلوچه جنگلی و عطر یاس
from کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی · host Dr. Babak Sorkhpour
این نوشتهٔ خاطرهانگیز، سفری درونی را روایت میکند که در یک روز دلپذیر بهاری در آلمان اتفاق میافتد. راوی با چشیدن طعم بستنی کودکی و سپس آلوچه جنگلی که او را به یاد جنگلهای گرگان میاندازد، به خاطرات گذشته خود بازمیگردد. این تجربه، همراه با عطر گل یاس، او را در مکانی میان خاطره و حال قرار میدهد و به او یادآوری میکند که لحظهٔ حال را زندگی کند.عنوان : یاد بستنی و آلوچه جنگلی و عطر یاس۸ مه ۲۰۲۵ – مکانی در آلمانآفتاب، طلای سردِ بهاری را روی شانهام پاشیده بود. نسیمی که در شهر میچرخید، بوی بستنیهای کودکی را با خود آورده بود. همان طعم ساده، دستگاهی، شیرین و خالص؛ مزهٔ ایام بیپیرایه، وقتی که هنوز زندگی با «چرا»های سنگین نیامده بود.بستنی در دست، با دلی کودکسان، رفتم به همان پارک قدیمی، جایی که پر از ردّ پای طاووس، یاس، و غازهای آشناست. هوا نه گرم بود نه سرد، انگار زمان معلق مانده بود میان خاطره و اکنون.پا گذاشتم به مسیری سبز که پیشتر بوی آشنایی از آن برخاسته بود. به درخت آلو جنگلی رسیدم—سایهام درست در میانهٔ یاسهای شرقی و آن درخت خمشده روی رود افتاده بود. یواشکی و با شیطنتی که تنها در روزهای پایانی ۴۶ سالگی چنین بیمحابا فوران میکند، دستی به شاخه بردم، میوهای چیدم، بوسیدم، مزه کردم...طعم آلوهای گرگان را میداد؛ همان جنگلهای هیرکانی که گویی هنوز صدای کودکیام در میانشان میپیچد. برگها زیر دستم میلرزیدند، و یاسها، خوشحال از حضورم، عطرشان را نثار ریههایم میکردند.نمیدانم به دنبال طاووس بودم، یا آن بانو که در راه رفتن، میرفت؛ یا شاید دنبال خودم، در میان سایهام که بر خاک افتاده بود، و گفت: «اینجا بمان، امروز را زندگی کن.»
What this episode covers
این نوشتهٔ خاطرهانگیز، سفری درونی را روایت میکند که در یک روز دلپذیر بهاری در آلمان اتفاق میافتد. راوی با چشیدن طعم بستنی کودکی و سپس آلوچه جنگلی که او را به یاد جنگلهای گرگان میاندازد، به خاطرات گذشته خود بازمیگردد. این تجربه، همراه با عطر گل یاس، او را در مکانی میان خاطره و حال قرار میدهد و به او یادآوری میکند که لحظهٔ حال را زندگی کند.عنوان : یاد بستنی و آلوچه جنگلی و عطر یاس۸ مه ۲۰۲۵ – مکانی در آلمانآفتاب، طلای سردِ بهاری را روی شانهام پاشیده بود. نسیمی که در شهر میچرخید، بوی بستنیهای کودکی را با خود آورده بود. همان طعم ساده، دستگاهی، شیرین و خالص؛ مزهٔ ایام بیپیرایه، وقتی که هنوز زندگی با «چرا»های سنگین نیامده بود.بستنی در دست، با دلی کودکسان، رفتم به همان پارک قدیمی، جایی که پر از ردّ پای طاووس، یاس، و غازهای آشناست. هوا نه گرم بود نه سرد، انگار زمان معلق مانده بود میان خاطره و اکنون.پا گذاشتم به مسیری سبز که پیشتر بوی آشنایی از آن برخاسته بود. به درخت آلو جنگلی رسیدم—سایهام درست در میانهٔ یاسهای شرقی و آن درخت خمشده روی رود افتاده بود. یواشکی و با شیطنتی که تنها در روزهای پایانی ۴۶ سالگی چنین بیمحابا فوران میکند، دستی به شاخه بردم، میوهای چیدم، بوسیدم، مزه کردم...طعم آلوهای گرگان را میداد؛ همان جنگلهای هیرکانی که گویی هنوز صدای کودکیام در میانشان میپیچد. برگها زیر دستم میلرزیدند، و یاسها، خوشحال از حضورم، عطرشان را نثار ریههایم میکردند.نمیدانم به دنبال طاووس بودم، یا آن بانو که در راه رفتن، میرفت؛ یا شاید دنبال خودم، در میان سایهام که بر خاک افتاده بود، و گفت: «اینجا بمان، امروز را زندگی کن.»
NOW PLAYING
02-10 یاد بستنی و آلوچه جنگلی و عطر یاس
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.