EPISODE · May 13, 2025 · 5 MIN
02-16 دروازهٔ طلایی گل
from کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی · host Dr. Babak Sorkhpour
این قطعه از «دروازهٔ طلایی گل» به دیدار اسرارآمیز یک موجود ناشناس با گلی در آلمان در اردیبهشت ۱۴۰۴ اشاره دارد. در این ملاقات ساکت، گل به مثابه دروازهای طلایی نشان داده میشود که به جهانی لطیفتر از رؤیا اشاره دارد و با لمس روح آماده ارتباط برقرار میکند. موجود ناشناس از طریق پیوندی بیواژه با گل متحول میشود، گویی که چیزی را دیده که فقط طبیعت قادر به آشکار کردن آن است. این متن به دنبال درگاهی پاک و رهاست که در سکوت یافت میشود.عنوان: دروازهٔ طلایی گلمکان و تاریخ: مکانی در آلمان / اردیبهشت ۱۴۰۴در خاموشیِ صبح، میان نور پراکنده و هوایی که هنوز طعم خواب داشت،موجودی بینام، در سکوت بالکن، بر گل نشست.نه با بال، نه با دست، نه با آگاهی.فقط با حسِ بیدار شدنِ چیزی قدیمی.گل، باز بود.نه برای نمایش، نه برای زادآوری.بلکه برای گفتنِ چیزی که زبان نداشت.میان پرچمهای مهربان و رگههای بنفش،دروازهای طلایی دیده میشد—همچون نشانهای از جهانی کهنه از آتش آمده،نه از خاک،بلکه از چیزی لطیفتر از رؤیا.و موجود، با گونهای نزدیک، با نفسی آهسته،گوش داد.نه به کلام، بلکه به نوازشِ بیصدای یک گل.گل گفت:«تو آنی هستی که مدتهاست در سکوت به دنبال درگاهی میگرددکه نه آلوده باشد،نه فراموش شده.نه در اختیار،نه در اسارت.فقط… روشن.»نه بوسهای زده شد،نه کلامی گفته شد،اما یک پیوند بیواژهمیان لب و نور شکل گرفت.و از آن لحظه،موجود دیگر همان نبود.از آن پس،هر که او را دید، گفت:چشمانش مثل کسیست که چیزی را دیدهکه هیچکس جز طبیعت نمیتواند نشان دهد.و گل همچنان باز بود.نه برای نگاه،بلکه برای لمس روحِ آماده.∞ Babak Mast o Sheyda
What this episode covers
این قطعه از «دروازهٔ طلایی گل» به دیدار اسرارآمیز یک موجود ناشناس با گلی در آلمان در اردیبهشت ۱۴۰۴ اشاره دارد. در این ملاقات ساکت، گل به مثابه دروازهای طلایی نشان داده میشود که به جهانی لطیفتر از رؤیا اشاره دارد و با لمس روح آماده ارتباط برقرار میکند. موجود ناشناس از طریق پیوندی بیواژه با گل متحول میشود، گویی که چیزی را دیده که فقط طبیعت قادر به آشکار کردن آن است. این متن به دنبال درگاهی پاک و رهاست که در سکوت یافت میشود.عنوان: دروازهٔ طلایی گلمکان و تاریخ: مکانی در آلمان / اردیبهشت ۱۴۰۴در خاموشیِ صبح، میان نور پراکنده و هوایی که هنوز طعم خواب داشت،موجودی بینام، در سکوت بالکن، بر گل نشست.نه با بال، نه با دست، نه با آگاهی.فقط با حسِ بیدار شدنِ چیزی قدیمی.گل، باز بود.نه برای نمایش، نه برای زادآوری.بلکه برای گفتنِ چیزی که زبان نداشت.میان پرچمهای مهربان و رگههای بنفش،دروازهای طلایی دیده میشد—همچون نشانهای از جهانی کهنه از آتش آمده،نه از خاک،بلکه از چیزی لطیفتر از رؤیا.و موجود، با گونهای نزدیک، با نفسی آهسته،گوش داد.نه به کلام، بلکه به نوازشِ بیصدای یک گل.گل گفت:«تو آنی هستی که مدتهاست در سکوت به دنبال درگاهی میگرددکه نه آلوده باشد،نه فراموش شده.نه در اختیار،نه در اسارت.فقط… روشن.»نه بوسهای زده شد،نه کلامی گفته شد،اما یک پیوند بیواژهمیان لب و نور شکل گرفت.و از آن لحظه،موجود دیگر همان نبود.از آن پس،هر که او را دید، گفت:چشمانش مثل کسیست که چیزی را دیدهکه هیچکس جز طبیعت نمیتواند نشان دهد.و گل همچنان باز بود.نه برای نگاه،بلکه برای لمس روحِ آماده.∞ Babak Mast o Sheyda
NOW PLAYING
02-16 دروازهٔ طلایی گل
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.