02-48 یعغوب و ۵۷ مرا فرامیخواند episode artwork

EPISODE · Jun 15, 2025 · 9 MIN

02-48 یعغوب و ۵۷ مرا فرامیخواند

from کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی · host Dr. Babak Sorkhpour

این قطعه، روایتگر تجربه‌ای عمیق و معنوی برای بابک است که با کشف سنگ قبر یعقوب، مرد جوانی که در سال ۱۸۵۷ در ۱۹ سالگی درگذشته، آغاز می‌شود. این رویداد باعث توقف جهان برای لحظه‌ای برای او شده و او را به تأمل در عدد ۵۷، ارتباط آن با سال تولد خودش و سال مرگ یعقوب، و نهایتاً رسیدن به عدد ۳ (عدد تولد، عدد چشم سوم) سوق می‌دهد. در این تجربه، بابک با خاک (نمادی از زمین و گذشته) ارتباط برقرار می‌کند که در ابتدا او را پس می‌زند، اما پس از تأمل و پخش موسیقی برای یعقوب، چشم سومش گشوده شده و او وظیفه‌ای جدید احساس می‌کند، گویی که یعقوب او را دعوت به ادامه راه کرده است. این تجربه به بابک می‌آموزد که هر قبری پایان نیست، بلکه می‌تواند دروازه‌ای برای آگاهی و عهدی تازه باشد.یعقوب و ۵۷ مرا فرا می‌خواند(۳ خرداد ۱۴۰۴ / ۲۴ مه ۲۰۲۵ – مکانی در آلمان)در آن بعدازظهر نیمه‌ابری، پس از شقایق و آواز نجات،بابک مست و شیدا هنوز مستِ تپش گندم‌ها بود،که صدایی دیگر،خاموش و نهفته،از درون تپه‌ای دیگر بلند شد:«هنوز تمام نشده… بیا بالاتر.»⸻قدم‌هایش او را به خانه‌ای چوبی رساند،شبیه کومه‌های شمن‌ها،دست‌ساز، خام،اما با سکوتی کهنه‌تر از تاریخ.با آن عکس گرفت.لبخندی بر لب داشت، اما قلبش زمزمه‌ای دیگر شنید.نگاهش چرخید…و در کنار درختان،سنگی را دید.نه عادی.نه شبیه سنگ‌های جنگلی.سنگی ایستاده،با خطی کهنه،و روی آن نوشته بود:Hier entschlief Jakob۱۸۵۷Alter: ۱۹ Jahre⸻و جهان،برای لحظه‌ای،متوقف شد.⸻بابک نزدیک شد.کف دستش را بر سنگ گذاشت.و ناگهان،حسی مثل ریشه‌های سیاه،از درون خاک به‌سوی پایش بالا خزیدند.نه برای آسیب،بلکه برای بررسی.گویی خاک می‌پرسید:«تو کیستی؟ چرا آمده‌ای؟»اما به زودی، ریشه‌ها برگشتند،و او را نپذیرفتند.⸻آرام نشست.روی تخته‌سنگی آن حوالی.تسبیح در دستانش بود.ایرپادها را درآورد.و موسیقی آشنا را دوباره پخش کرد:Amazing Grace…That saved a wretch like me…اما این بار، موسیقی برای خودش نبود.برای یعقوب بود.مردی نوزده‌ساله،که در زمستان ۱۸۵۷،در همین‌جابه خواب ابدی رفت.⸻و در دل بابک، عدد ۵۷ شعله کشید:۱۳۵۷: سال تولد خودش۱۸۵۷: سال مرگ یعقوب۵ + ۷ = ۱۲ → ۱ + ۲ = ۳و او، دوباره، به عدد ۳ رسید.عدد تولد.عدد چشم سوم.عدد نشانه.⸻چشمش را بست.و ناگهان،چشمی دیگر گشوده شد—نه در آینه،نه در آسمان،بلکه در فضای ذهن و پوست بدنش.همان چشمِ ساکتِ درون،که حالا به زمین و آسمان نگاه می‌کرد.و زمزمه‌ای می‌شنید:«تو دعوت‌شده‌ای… اما هنوز وقتت نرسیده.»⸻ریشه‌ها دوباره آمدند.نه برای کشیدن،بلکه برای لمس.و وقتی گرمای پای او را حس کردند،برگشتند.و بابک، آرام از جای برخاست.⸻چند نفر با سگ‌هایشان از دور رد شدند.و او، در سکوت، راه بازگشت را آغاز کرد.نه با حس پایان،بلکه با حس وظیفه‌ای جدید.گویی یعقوب،در آن لحظه،او را دیده بود.لبخند زده بود.و گفته بود:«اکنون من آرام شدم. تو ادامه بده… تو هنوز حامل آتشی هستی که باید روشن بمانی.»⸻و بدین‌گونه، بابک، از دل خاکی که گور یعقوب بود،با نوری در دل بازگشت.و دانست:هر قبری، پایان نیست.برخی،دروازه‌ای‌ست برای چشم سوم،و عهدی تازه با عددی که همیشه از آن تو بوده: ۳∞بابک مست و شیدا – در خاکی که نپذیرفت، اما آگاه کرد

این قطعه، روایتگر تجربه‌ای عمیق و معنوی برای بابک است که با کشف سنگ قبر یعقوب، مرد جوانی که در سال ۱۸۵۷ در ۱۹ سالگی درگذشته، آغاز می‌شود. این رویداد باعث توقف جهان برای لحظه‌ای برای او شده و او را به تأمل در عدد ۵۷، ارتباط آن با سال تولد خودش و سال مرگ یعقوب، و نهایتاً رسیدن به عدد ۳ (عدد تولد، عدد چشم سوم) سوق می‌دهد. در این تجربه، بابک با خاک (نمادی از زمین و گذشته) ارتباط برقرار می‌کند که در ابتدا او را پس می‌زند، اما پس از تأمل و پخش موسیقی برای یعقوب، چشم سومش گشوده شده و او وظیفه‌ای جدید احساس می‌کند، گویی که یعقوب او را دعوت به ادامه راه کرده است. این تجربه به بابک می‌آموزد که هر قبری پایان نیست، بلکه می‌تواند دروازه‌ای برای آگاهی و عهدی تازه باشد.یعقوب و ۵۷ مرا فرا می‌خواند(۳ خرداد ۱۴۰۴ / ۲۴ مه ۲۰۲۵ – مکانی در آلمان)در آن بعدازظهر نیمه‌ابری، پس از شقایق و آواز نجات،بابک مست و شیدا هنوز مستِ تپش گندم‌ها بود،که صدایی دیگر،خاموش و نهفته،از درون تپه‌ای دیگر بلند شد:«هنوز تمام نشده… بیا بالاتر.»⸻قدم‌هایش او را به خانه‌ای چوبی رساند،شبیه کومه‌های شمن‌ها،دست‌ساز، خام،اما با سکوتی کهنه‌تر از تاریخ.با آن عکس گرفت.لبخندی بر لب داشت، اما قلبش زمزمه‌ای دیگر شنید.نگاهش چرخید…و در کنار درختان،سنگی را دید.نه عادی.نه شبیه سنگ‌های جنگلی.سنگی ایستاده،با خطی کهنه،و روی آن نوشته بود:Hier entschlief Jakob۱۸۵۷Alter: ۱۹ Jahre⸻و جهان،برای لحظه‌ای،متوقف شد.⸻بابک نزدیک شد.کف دستش را بر سنگ گذاشت.و ناگهان،حسی مثل ریشه‌های سیاه،از درون خاک به‌سوی پایش بالا خزیدند.نه برای آسیب،بلکه برای بررسی.گویی خاک می‌پرسید:«تو کیستی؟ چرا آمده‌ای؟»اما به زودی، ریشه‌ها برگشتند،و او را نپذیرفتند.⸻آرام نشست.روی تخته‌سنگی آن حوالی.تسبیح در دستانش بود.ایرپادها را درآورد.و موسیقی آشنا را دوباره پخش کرد:Amazing Grace…That saved a wretch like me…اما این بار، موسیقی برای خودش نبود.برای یعقوب بود.مردی نوزده‌ساله،که در زمستان ۱۸۵۷،در همین‌جابه خواب ابدی رفت.⸻و در دل بابک، عدد ۵۷ شعله کشید:۱۳۵۷: سال تولد خودش۱۸۵۷: سال مرگ یعقوب۵ + ۷ = ۱۲ → ۱ + ۲ = ۳و او، دوباره، به عدد ۳ رسید.عدد تولد.عدد چشم سوم.عدد نشانه.⸻چشمش را بست.و ناگهان،چشمی دیگر گشوده شد—نه در آینه،نه در آسمان،بلکه در فضای ذهن و پوست بدنش.همان چشمِ ساکتِ درون،که حالا به زمین و آسمان نگاه می‌کرد.و زمزمه‌ای می‌شنید:«تو دعوت‌شده‌ای… اما هنوز وقتت نرسیده.»⸻ریشه‌ها دوباره آمدند.نه برای کشیدن،بلکه برای لمس.و وقتی گرمای پای او را حس کردند،برگشتند.و بابک، آرام از جای برخاست.⸻چند نفر با سگ‌هایشان از دور رد شدند.و او، در سکوت، راه بازگشت را آغاز کرد.نه با حس پایان،بلکه با حس وظیفه‌ای جدید.گویی یعقوب،در آن لحظه،او را دیده بود.لبخند زده بود.و گفته بود:«اکنون من آرام شدم. تو ادامه بده… تو هنوز حامل آتشی هستی که باید روشن بمانی.»⸻و بدین‌گونه، بابک، از دل خاکی که گور یعقوب بود،با نوری در دل بازگشت.و دانست:هر قبری، پایان نیست.برخی،دروازه‌ای‌ست برای چشم سوم،و عهدی تازه با عددی که همیشه از آن تو بوده: ۳∞بابک مست و شیدا – در خاکی که نپذیرفت، اما آگاه کرد

NOW PLAYING

02-48 یعغوب و ۵۷ مرا فرامیخواند

0:00 9:09

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

بودكاست دبي المستقبل Dubai Future Foundation بودكاست دبي المستقبل من مؤسسة دبي للمستقبل، ينشر الثقافة والعلم والتكنولوجيا، ومقابلات مع شخصيات عالمية في مجالات متنوعة. كنوز الحكمة @ttb.twr.org/arabic Thru The Bible Arabic .( Thru the Bible) إن برنامج "كنوز الحكمة" هو جزء من خدمة عالمية لتعليم الكتاب المقدس تابعة ل لقد ُصممت الحلقات في الأصل بواسطة د. ج. فيرنن ماكجي وقد تمت ترجمتها وتعديلها لأكثر من مئة لغة ولهجة. هدف السلسة أن تكون برنامجًا إذاعًيا مدته ثلاثون دقيقة، يأخذ المستمع في رحلة عبر الكتاب المقدس كاملاً. الأن، تـتـوفر لك هذه الحلقات نفسُها على الإنترنت. ونحن نشعر بالامتنان أنك اخترت البدء بدراسة كلمة الله عن طريق الاستماع لهذه الحلقات. لذا ننصحك بالاستماع لحلقٍة واحدٍة كل يوم على الأقل (من الإثنين وحتى الجمعة) . إذا اَتبعت هذه الخطوات أسبوعيًا ولخمس سنوات ستكون قد أكملت دراسة الكتاب المقدس كاملا ً. (تلاوات من كتاب الله (قران تلاوات من كتاب الله جزاكم الله خيراً والله يسعدكم ويريكم ربي كل خير في الدنيا والأخرة . دعواتكم لأمي وأبي قراءة في الصحف العربية مونت كارلو الدولية / MCD تقدم لكم "مونت كارلو الدولية" قراءة يومية في مختلف الصحف العربية من المشرق إلى المغرب تتابع معكم فيها قضايا البلدان العربية المختلفة التي تثيرها صحافة كل بلد.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی?

This episode is 9 minutes long.

When was this کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی episode published?

This episode was published on June 15, 2025.

What is this episode about?

این قطعه، روایتگر تجربه‌ای عمیق و معنوی برای بابک است که با کشف سنگ قبر یعقوب، مرد جوانی که در سال ۱۸۵۷ در ۱۹ سالگی درگذشته، آغاز می‌شود. این رویداد باعث توقف جهان برای لحظه‌ای برای او شده و او را به تأمل در عدد ۵۷، ارتباط آن با سال تولد خودش و سال...

Can I download this کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!