EPISODE · Oct 22, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 054 - باب دوم - جوانی به دانگی کرم کرده بود
from بهاریه
جوانی به دانگی کرم کرده بودتمنای پیری بر آورده بودبه جرمی گرفت آسمان ناگهشفرستاد سلطان به کشتنگهشتگاپوی ترکان و غوغای عامتماشا کنان بر در و کوی و بامچو دید اندر آشوب، درویش پیرجوان را به دست خلایق اسیردلش بر جوانمرد مسکین بخستکه باری دل آورده بودش به دستبرآورد زاری که سلطان بمردجهان ماند و خوی پسندیده بردبه هم بر همیسود دست دریغشنیدند ترکان آهخته تیغبه فریاد از ایشان برآمد خروشتپانچه زنان بر سر و روی و دوشپیاده بسر تا در بارگاهدویدند و بر تخت دیدند شاهجوان از میان رفت و بردند پیربه گردن بر تخت سلطان اسیربهولش بپرسید و هیبت نمودکه مرگ منت خواستن بر چه بود؟چو نیک است خوی من و راستیبد مردم آخر چرا خواستی؟برآورد پیر دلاور زبانکه ای حلقه در گوش حکمت جهانبه قول دروغی که سلطان بمردنمردی و بیچارهای جان ببردملک زین حکایت چنان بر شکفتکه جرمش ببخشید و چیزی نگفتوز این جانب افتان و خیزان جوانهمی رفت بیچاره هر سو دوانیکی گفتش از چار سوی قصاصچه کردی که آمد به جانت خلاص؟به گوشش فرو گفت کای هوشمندبه جانی و دانگی رهیدم ز بندیکی تخم در خاک ازان مینهدکه روز فرو ماندگی بر دهدجوی باز دارد بلائی درشتعصایی شنیدی که عوجی بکشتحدیث درست آخر از مصطفاستکه بخشایش و خیر دفع بلاستعدو را نبینی در این بقعه پایکه بوبکر سعدست کشور خدایبگیر ای جهانی به روی تو شادجهانی، که شادی به روی تو بادکس از کس به دور تو باری نبردگلی در چمن جور خاری نبردتویی سایهٔ لطف حق بر زمینپیمبر صفت رحمهالعالمینتو را قدر اگر کس نداند چه غم؟شب قدر را میندانند همسعدی, بوستان, باب دوم در احسانسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
جوانی به دانگی کرم کرده بودتمنای پیری بر آورده بودبه جرمی گرفت آسمان ناگهشفرستاد سلطان به کشتنگهشتگاپوی ترکان و غوغای عامتماشا کنان بر در و کوی و بامچو دید اندر آشوب، درویش پیرجوان را به دست خلایق اسیردلش بر جوانمرد مسکین بخستکه باری دل آورده بودش به دستبرآورد زاری که سلطان بمردجهان ماند و خوی پسندیده بردبه هم بر همیسود دست دریغشنیدند ترکان آهخته تیغبه فریاد از ایشان برآمد خروشتپانچه زنان بر سر و روی و دوشپیاده بسر تا در بارگاهدویدند و بر تخت دیدند شاهجوان از میان رفت و بردند پیربه گردن بر تخت سلطان اسیربهولش بپرسید و هیبت نمودکه مرگ منت خواستن بر چه بود؟چو نیک است خوی من و راستیبد مردم آخر چرا خواستی؟برآورد پیر دلاور زبانکه ای حلقه در گوش حکمت جهانبه قول دروغی که سلطان بمردنمردی و بیچارهای جان ببردملک زین حکایت چنان بر شکفتکه جرمش ببخشید و چیزی نگفتوز این جانب افتان و خیزان جوانهمی رفت بیچاره هر سو دوانیکی گفتش از چار سوی قصاصچه کردی که آمد به جانت خلاص؟به گوشش فرو گفت کای هوشمندبه جانی و دانگی رهیدم ز بندیکی تخم در خاک ازان مینهدکه روز فرو ماندگی بر دهدجوی باز دارد بلائی درشتعصایی شنیدی که عوجی بکشتحدیث درست آخر از مصطفاستکه بخشایش و خیر دفع بلاستعدو را نبینی در این بقعه پایکه بوبکر سعدست کشور خدایبگیر ای جهانی به روی تو شادجهانی، که شادی به روی تو بادکس از کس به دور تو باری نبردگلی در چمن جور خاری نبردتویی سایهٔ لطف حق بر زمینپیمبر صفت رحمهالعالمینتو را قدر اگر کس نداند چه غم؟شب قدر را میندانند همسعدی, بوستان, باب دوم در احسانسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 054 - باب دوم - جوانی به دانگی کرم کرده بود
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.