EPISODE · Oct 22, 2021 · 4 MIN
بوستان سعدی - 071 - باب سوم - کسی گفت پروانه را کای حقیر
from بهاریه
کسی گفت پروانه را کای حقیربرو دوستی در خور خویش گیررهی رو که بینی طریق رحاتو و مهر شمع از کجا تا کجا؟سمندر نهای گرد آتش مگردکه مردانگی باید آنگه نبردز خورشید پنهان شود موش کورکه جهل است با آهنین پنجه روزکسی را که دانی که خصم تو اوستنه از عقل باشد گرفتن به دوستتو را کس نگوید نکو میکنیکه جان در سر کار او میکنیگدایی که از پادشه خواست دختقفا خورد و سودای بیهوده پختکجا در حساب آرد او چون تو دوستکه روی ملوک و سلاطین در اوست؟مپندار کو در چنان مجلسیمدارا کند با چو تو مفلسیوگر با همه خلق نرمی کندتو بیچارهای با تو گرمی کندنگه کن که پروانهٔ سوزناکچه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟مرا چون خلیل آتشی در دل استکه پنداری این شعله بر من گل استنه دل دامن دلستان میکشدکه مهرش گریبان جان میکشدنه خود را بر آتش بخود میزنمکه زنجیر شوق است در گردنممرا همچنان دور بودم که سوختنه این دم که آتش به من درفروختنه آن میکند یار در شاهدیکه با او توان گفتن از زاهدیکه عیبم کند بر تولای دوست؟که من راضیم کشته در پای دوستمرا بر تلف حرص دانی چراست؟چو او هست اگر من نباشم رواستبسوزم که یار پسندیده اوستکه در وی سرایت کند سوز دوستمرا چند گویی که در خورد خویشحریفی بدست آر همدرد خویشبدان ماند اندرز شوریده حالکه گویی به کژدم گزیده منالیکی را نصیحت مگو ای شگفتکه دانی که در وی نخواهد گرفتز کف رفته بیچارهای را لگامنگویند کاهسته را ای غلامچه نغز آمد این نکته در سندبادکه عشق آتش است ای پسر پند، بادبه باد آتش تیز برتر شودپلنگ از زدن کینه ورتر شودچو نیکت بدیدم بدی میکنیکه رویم فرا چون خودی میکنیز خود بهتری جوی و فرصت شمارکه با چون خودی گم کنی روزگارپی چون خودی خودپرستان روندبه کوی خطرناک مستان روندمن اول که این کار سر داشتمدل از سر به یک بار برداشتمسر انداز در عاشقی صادق استکه بد زهره بر خویشتن عاشق استاجل ناگهی در کمینم کشدهمان به که آن نازنینم کشدچو بی شک نبشتهست بر سر هلاکبه دست دلارام خوشتر هلاکنه روزی به بیچارگی جان دهی؟پس آن به که در پای جانان دهیسعدی, بوستان, باب سوم در عشق و مستی و شورسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
کسی گفت پروانه را کای حقیربرو دوستی در خور خویش گیررهی رو که بینی طریق رحاتو و مهر شمع از کجا تا کجا؟سمندر نهای گرد آتش مگردکه مردانگی باید آنگه نبردز خورشید پنهان شود موش کورکه جهل است با آهنین پنجه روزکسی را که دانی که خصم تو اوستنه از عقل باشد گرفتن به دوستتو را کس نگوید نکو میکنیکه جان در سر کار او میکنیگدایی که از پادشه خواست دختقفا خورد و سودای بیهوده پختکجا در حساب آرد او چون تو دوستکه روی ملوک و سلاطین در اوست؟مپندار کو در چنان مجلسیمدارا کند با چو تو مفلسیوگر با همه خلق نرمی کندتو بیچارهای با تو گرمی کندنگه کن که پروانهٔ سوزناکچه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟مرا چون خلیل آتشی در دل استکه پنداری این شعله بر من گل استنه دل دامن دلستان میکشدکه مهرش گریبان جان میکشدنه خود را بر آتش بخود میزنمکه زنجیر شوق است در گردنممرا همچنان دور بودم که سوختنه این دم که آتش به من درفروختنه آن میکند یار در شاهدیکه با او توان گفتن از زاهدیکه عیبم کند بر تولای دوست؟که من راضیم کشته در پای دوستمرا بر تلف حرص دانی چراست؟چو او هست اگر من نباشم رواستبسوزم که یار پسندیده اوستکه در وی سرایت کند سوز دوستمرا چند گویی که در خورد خویشحریفی بدست آر همدرد خویشبدان ماند اندرز شوریده حالکه گویی به کژدم گزیده منالیکی را نصیحت مگو ای شگفتکه دانی که در وی نخواهد گرفتز کف رفته بیچارهای را لگامنگویند کاهسته را ای غلامچه نغز آمد این نکته در سندبادکه عشق آتش است ای پسر پند، بادبه باد آتش تیز برتر شودپلنگ از زدن کینه ورتر شودچو نیکت بدیدم بدی میکنیکه رویم فرا چون خودی میکنیز خود بهتری جوی و فرصت شمارکه با چون خودی گم کنی روزگارپی چون خودی خودپرستان روندبه کوی خطرناک مستان روندمن اول که این کار سر داشتمدل از سر به یک بار برداشتمسر انداز در عاشقی صادق استکه بد زهره بر خویشتن عاشق استاجل ناگهی در کمینم کشدهمان به که آن نازنینم کشدچو بی شک نبشتهست بر سر هلاکبه دست دلارام خوشتر هلاکنه روزی به بیچارگی جان دهی؟پس آن به که در پای جانان دهیسعدی, بوستان, باب سوم در عشق و مستی و شورسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 071 - باب سوم - کسی گفت پروانه را کای حقیر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.