EPISODE · Oct 28, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 129 - باب ششم - شنیدم ز پیران شیرین سخن
from بهاریه
شنیدم ز پیران شیرین سخنکه بود اندر این شهر پیری کهنبسی دیده شاهان و دوران و امرسرآورده عمری ز تاریخ عمرودرخت کهن میوهٔ تازه داشتکه شهر از نکویی پرآوازه داشتعجب در زنخدان آن دل فریبکه هرگز نبودهست بر سرو سیبز شوخی و مردم خراشیدنشفرج دید در سر تراشیدنشبه موسی، کهن عمر کوته امیدسرش کرد چون دست موسی سپیدز سر تیزی آن آهنین دل که بودبه عیب پریرخ زبان برگشودبه مویی که کرد از نکوییش کمنهادند حالی سرش در شکمچو چنگ از خجالت سر خوبروینگونسار و در پیشش افتاده موییکی را که خاطر در او رفته بودچو چشمان دلبندش آشفته بودکسی گفت جور آزمودی و درددگر گرد سودای باطل مگردز مهرش بگردان چو پروانه پشتکه مقراض، شمع جمالش بکشتبرآمد خروش از هوادار چستکه تردامنان را بود عهد سستپسر خوش منش باید و خوبرویپدر گو به جهلش بینداز مویمرا جان به مهرش برآمیختهستنه خاطر به مویی در آویختهستچو روی نکوداری انده مخورکه موی ار بیفتد بروید دگرنه پیوسته رز خوشهٔ تر دهدگهی برگ ریزد، گهی بر دهدبزرگان چو خور در حجاب اوفتندحسودان چو اخگر در آب اوفتندبرون آید از زیر ابر آفتاببه تدریج و اخگر بمیرد در آبز ظلمت مترس ای پسندیده دوستکه ممکن بود کاب حیوان در اوستنه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟دل از بی مرادی به فکرت مسوزشب آبستن است ای برادر به روزسعدی, بوستان, باب ششم در قناعتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
شنیدم ز پیران شیرین سخنکه بود اندر این شهر پیری کهنبسی دیده شاهان و دوران و امرسرآورده عمری ز تاریخ عمرودرخت کهن میوهٔ تازه داشتکه شهر از نکویی پرآوازه داشتعجب در زنخدان آن دل فریبکه هرگز نبودهست بر سرو سیبز شوخی و مردم خراشیدنشفرج دید در سر تراشیدنشبه موسی، کهن عمر کوته امیدسرش کرد چون دست موسی سپیدز سر تیزی آن آهنین دل که بودبه عیب پریرخ زبان برگشودبه مویی که کرد از نکوییش کمنهادند حالی سرش در شکمچو چنگ از خجالت سر خوبروینگونسار و در پیشش افتاده موییکی را که خاطر در او رفته بودچو چشمان دلبندش آشفته بودکسی گفت جور آزمودی و درددگر گرد سودای باطل مگردز مهرش بگردان چو پروانه پشتکه مقراض، شمع جمالش بکشتبرآمد خروش از هوادار چستکه تردامنان را بود عهد سستپسر خوش منش باید و خوبرویپدر گو به جهلش بینداز مویمرا جان به مهرش برآمیختهستنه خاطر به مویی در آویختهستچو روی نکوداری انده مخورکه موی ار بیفتد بروید دگرنه پیوسته رز خوشهٔ تر دهدگهی برگ ریزد، گهی بر دهدبزرگان چو خور در حجاب اوفتندحسودان چو اخگر در آب اوفتندبرون آید از زیر ابر آفتاببه تدریج و اخگر بمیرد در آبز ظلمت مترس ای پسندیده دوستکه ممکن بود کاب حیوان در اوستنه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟دل از بی مرادی به فکرت مسوزشب آبستن است ای برادر به روزسعدی, بوستان, باب ششم در قناعتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 129 - باب ششم - شنیدم ز پیران شیرین سخن
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.