EPISODE · Oct 29, 2021 · 4 MIN
بوستان سعدی - 157 - باب هشتم - نفس مینیارم زد از شکر دوست
from بهاریه
نفس مینیارم زد از شکر دوستکه شکری ندانم که در خورد اوستعطائی است هر موی از او بر تنمچگونه به هر موی شکری کنم؟ستایش خداوند بخشنده راکه موجود کرد از عدم بنده راکه را قوت وصف احسان اوست؟که اوصاف مستغرق شأن اوستبدیعی که شخص آفریند ز گلروان و خرد بخشد و هوش و دلز پشت پدر تا به پایان شیبنگر تا چه تشریف دادت ز غیبچو پاک آفریدت بهش باش و پاککه ننگ است ناپاک رفتن به خاکپیاپی بیفشان از آیینه گردکه مصقل نگیرد چو زنگار خوردنه در ابتدا بودی آب منی؟اگر مردی از سر بدر کن منیچو روزی به سعی آوری سوی خویشمکن تکیه بر زور بازوی خویشچرا حق نمیبینی ای خودپرستکه بازو بگردش درآورد و دست؟چو آید به کوشیدنت خیر پیشبه توفیق حق دان نه از سعی خویشتو قائم به خود نیستی یک قدمز غیبت مدد میرسد دم به دمنه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟همی روزی آمد به جوفش ز نافچو نافش بریدند روزی گسستبه پستان مادر در آویخت دستغریبی که رنج آردش دهر پیشبدار و دهند آبش از شهر خویشپس او در شکم پرورش یافتهستز انبوب معده خورش یافتهستدو پستان که امروز دلخواه اوستدو چشمه هم از پرورشگاه اوستکنار و بر مادر دلپذیربهشتست و پستان در او جوی شیردرختی است بلای جان پرورشولد میوه نازنین بر برشنه رگهای پستان درون دل است؟پس ار بنگری شیر خون دل استبه خونش فرو برده دندان چو نیشسرشته در او مهر خونخوار خویشچو بازو قوی کرد و دندان ستبربر اندایدش دایه پستان به صبرچنان صبرش از شیر خامش کندکه پستان شیرین فرامش کندتو نیز ای که در توبهای طفل راهبه صبرت فراموش گردد گناهسعدی, بوستان, باب هشتم در شکر بر عافیتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
نفس مینیارم زد از شکر دوستکه شکری ندانم که در خورد اوستعطائی است هر موی از او بر تنمچگونه به هر موی شکری کنم؟ستایش خداوند بخشنده راکه موجود کرد از عدم بنده راکه را قوت وصف احسان اوست؟که اوصاف مستغرق شأن اوستبدیعی که شخص آفریند ز گلروان و خرد بخشد و هوش و دلز پشت پدر تا به پایان شیبنگر تا چه تشریف دادت ز غیبچو پاک آفریدت بهش باش و پاککه ننگ است ناپاک رفتن به خاکپیاپی بیفشان از آیینه گردکه مصقل نگیرد چو زنگار خوردنه در ابتدا بودی آب منی؟اگر مردی از سر بدر کن منیچو روزی به سعی آوری سوی خویشمکن تکیه بر زور بازوی خویشچرا حق نمیبینی ای خودپرستکه بازو بگردش درآورد و دست؟چو آید به کوشیدنت خیر پیشبه توفیق حق دان نه از سعی خویشتو قائم به خود نیستی یک قدمز غیبت مدد میرسد دم به دمنه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟همی روزی آمد به جوفش ز نافچو نافش بریدند روزی گسستبه پستان مادر در آویخت دستغریبی که رنج آردش دهر پیشبدار و دهند آبش از شهر خویشپس او در شکم پرورش یافتهستز انبوب معده خورش یافتهستدو پستان که امروز دلخواه اوستدو چشمه هم از پرورشگاه اوستکنار و بر مادر دلپذیربهشتست و پستان در او جوی شیردرختی است بلای جان پرورشولد میوه نازنین بر برشنه رگهای پستان درون دل است؟پس ار بنگری شیر خون دل استبه خونش فرو برده دندان چو نیشسرشته در او مهر خونخوار خویشچو بازو قوی کرد و دندان ستبربر اندایدش دایه پستان به صبرچنان صبرش از شیر خامش کندکه پستان شیرین فرامش کندتو نیز ای که در توبهای طفل راهبه صبرت فراموش گردد گناهسعدی, بوستان, باب هشتم در شکر بر عافیتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 157 - باب هشتم - نفس مینیارم زد از شکر دوست
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.