EPISODE · Oct 29, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 161 - باب هشتم - شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد
from بهاریه
شنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبانز باریدن برف و باران و سیلبه لرزش در افتاده همچون سهیلدلش بر وی از رحمت آورد جوشکه اینک قبا پوستینم بپوشدمی منتظر باش بر طرف بامکه بیرون فرستم به دست غلامدر این بود و باد صبا بروزیدشهنشه در ایوان شاهی خزیدوشاقی پری چهره در خیل داشتکه طبعش بدو اندکی میل داشتتماشای ترکش چنان خوش فتادکه هندوی مسکین برفتش ز یادقبا پوستینی گذشتش به گوشز بدبختیش در نیامد به دوشمگر رنج سرما بر او بس نبودکه جور سپهر انتظارش فزودنگه کن چو سلطان به غفلت بخفتکه چوبک زنش بامدادان چه گفتمگر نیک بختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد؟تو را شب به عیش و طرب میرودچه دانی که بر ما چه شب میرود؟فرو برده سر کاروانی به دیگچه از پا فرو رفتگانش به ریگبدار ای خداوند زورق بر آبکه بیچارگان را گذشت از سر آبتوقف کنید ای جوانان چستکه در کاروانند پیران سستتو خوش خفته در هودج کاروانمهار شتر در کف ساروانچه هامون و کوهت، چه سنگ و رمالز ره باز پس ماندگان پرس حالتو را کوه پیکر هیون میبردپیاده چه دانی که خون میخورد؟به آرام دل خفتگان در بنهچه دانند حال کم گرسنه؟سعدی, بوستان, باب هشتم در شکر بر عافیتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
شنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبانز باریدن برف و باران و سیلبه لرزش در افتاده همچون سهیلدلش بر وی از رحمت آورد جوشکه اینک قبا پوستینم بپوشدمی منتظر باش بر طرف بامکه بیرون فرستم به دست غلامدر این بود و باد صبا بروزیدشهنشه در ایوان شاهی خزیدوشاقی پری چهره در خیل داشتکه طبعش بدو اندکی میل داشتتماشای ترکش چنان خوش فتادکه هندوی مسکین برفتش ز یادقبا پوستینی گذشتش به گوشز بدبختیش در نیامد به دوشمگر رنج سرما بر او بس نبودکه جور سپهر انتظارش فزودنگه کن چو سلطان به غفلت بخفتکه چوبک زنش بامدادان چه گفتمگر نیک بختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد؟تو را شب به عیش و طرب میرودچه دانی که بر ما چه شب میرود؟فرو برده سر کاروانی به دیگچه از پا فرو رفتگانش به ریگبدار ای خداوند زورق بر آبکه بیچارگان را گذشت از سر آبتوقف کنید ای جوانان چستکه در کاروانند پیران سستتو خوش خفته در هودج کاروانمهار شتر در کف ساروانچه هامون و کوهت، چه سنگ و رمالز ره باز پس ماندگان پرس حالتو را کوه پیکر هیون میبردپیاده چه دانی که خون میخورد؟به آرام دل خفتگان در بنهچه دانند حال کم گرسنه؟سعدی, بوستان, باب هشتم در شکر بر عافیتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 161 - باب هشتم - شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.