داستان صدف بیوتی بدون چتر و باران - عمار پورصادق episode artwork

EPISODE · Oct 13, 2024 · 4 MIN

داستان صدف بیوتی بدون چتر و باران - عمار پورصادق

from رادیو فیکشن · host Ammar Poursadegh

نمی‌دانم چطور شد دستم خورد یا چی که مرغ مینای داداشم از قفسش پرید و رفت. اینطوری معلوم شد چقدر زورگو است. برای یک مرغ مینای صد گرمی سیاه سوخته، دیگر مرا همراه خودش سر تمرین فوتبال نبرد. بابا آمد گفت: پسر تو رفتی بهش دون دادی؟ گفتم: نه بابا. من اصلا با مینا کاری نداشتم. بابا گفت: خوب برادرت همیشه قفس رو تمیز می‌کنه. نمیشه این همه دون ریخته باشه کف قفس. گفتم: نه بابا من کاریش نداشتم. شاید پرنده دید قفس درش بازه، خوشحال شد، هول کرد و دونه‌هاش رو ریخت و در رفت. به همین قانع نشدند. مادر هم جداگانه بازجویی کرد و حتی دو ثانیه هم باور نکرد که من این کار را انجام نداده باشم. بعد از تمام حرفها مادر گفت: برو از برادرت عذر خواهی کن. بعد بادمجان تازه پوست کنده و خشک را فرو کرد توی روغن و یکهو صدای جلیز و ولیزش را برد هوا. من هم حس کردم باید کم کم بروم پشت بام که رضا آنجا را پاتوق خودش کرده بود.همیشه هنر بر حق بودن را زیر سرتان زیر بالش نگه داشته باشیدیاد حرف مادر افتادم که گفت سر زده نرو توی اتاق برادرت. اما آنجا که اتاق نبود ولی اینقدر موکت پله‌ها سفت بود که هر چقدر پاکوبیدم صدایی در نیامد. وقتی رفتم در هم باز بود. تاریک بود و توی تاریکی کنار کولر یک کرم شبتاب سرخ یکهو به شدت سرخ شد. بعد دود زیادی بلند شد. ماکان و ساسان هم از خانه‌ی بغلی آنجا بودند و کنار رضا مشغول دمیدن کرم شب تاب سرخ بودند. رضا متوجه من شد و گفت: عه. تو اینجایی رامین؟ بچه‌ها رامین. رامین بچه‌ها. بعد من هم مثل یک مومیایی احمق رفتم با همه‌ شان دست دادم . دست و بالم حسابی بو گرفت. رضا گفت: به نظرم گذشته‌ها گذشته و باید فراموشش کرد. بیا باهم آشتی کنیم. دوستهاش زدند زیر خنده. سامان گفت: آره بابا. به نظرم رامین جان باید از فردا بیاد با ما تمرین فوتبال. بعد دوباره هر سه تاشان خندیدند. این دفعه ماکان گفت: اینا رو ول کن. شما فردا بیا فقط نوک حمله بازی کن. تا آخرین دقیقه فقط می‌فرستیم برای تو بزنی این قرتی‌‌ها رو آش و لاش کنی. در دلم احساس رضایت بود که موج می‌زد. من هم رفته بودم وسطشان چمباتمه زده بودم. بعد سرم را بلند کرد ولی هر چقدر گشتم ماه یا حتی یک ستاره‌‌ی خیلی ساده هم پیدا نکردم. تکیه‌ام را دادم به دیوار و گفتم: رضا به نظرم مرغ مینا فضول بود. همین امروز و فردا ممکن بود به حرف بیاد یه چیزی بگه. خدای ناکرده پته‌ی تو رو بریزه رو آب. رضا چیزی نگفت. دوباره کرم شب تاب سرخ سرخ تر شد. بعد رضا گفت: راست می‌گی. اون دفعه که برده بودمش با ماشین بیرون اینقدر صدای بوق و ماشین و استارت درآورد که گفتم الان بابا می‌شنوه مشکوک میشه.هوا داشت نمدارتر می‌شد که سامان گفت: بابا دوتا داداش باید هر چیزی هست رو به هم بگن. ماکان پخی زد زیر خنده و گفت: مثلا الان ما سه تا فردا می‌خوایم بریم صدف بیوتی رو ببینیم باید به این جغله بگیم؟من گفتم: جغله نیستم. صدف بیوتی چه ربطی به من داره. من درس دارم فردا نمی‌آم. رضا گفت: بسه دیگه. رامین پاشو برو پایین الان بابا میاد اینجا دردسر میشه ها... دوباره یک نگاه دیگر به آسمان انداختم حتی حس کردم یکی دو قطره باران به صورتم خورد. گفتم: راستی بچه‌‌ها من دارم میرم پایین. الانه که بارون بگیره. بعد چرخیدم و دو قدم دور شدم. در همان حین دیدم بابا از پله‌ها داشت می‌آمد بالا. بلند و با صدایی مصنوعی گفتم: رضا الان بارون میگیره‌ها. می‌خوای از بابا بپرسم کجا چتر تعمیر می‌کنن برای فردا میری دانشگاه مشکل نباشه... که بابا رسید پشت سرم و بر خلافه اشاره‌ها خیلی سفت و محکم بهمان گفت: مشکلی نیست بچه‌ها. باید کم کم بریم پایین. ماکان جان شما هم از اون ارتفاع نرو نیا. بیا از همین پله ها تشریف ببر خونه. به بابا هم سلام برسون. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

نمی‌دانم چطور شد دستم خورد یا چی که مرغ مینای داداشم از قفسش پرید و رفت. اینطوری معلوم شد چقدر زورگو است. برای یک مرغ مینای صد گرمی سیاه سوخته، دیگر مرا همراه خودش سر تمرین فوتبال نبرد. بابا آمد گفت: پسر تو رفتی بهش دون دادی؟ گفتم: نه بابا. من اصلا با مینا کاری نداشتم. بابا گفت: خوب برادرت همیشه قفس رو تمیز می‌کنه. نمیشه این همه دون ریخته باشه کف قفس. گفتم: نه بابا من کاریش نداشتم. شاید پرنده دید قفس درش بازه، خوشحال شد، هول کرد و دونه‌هاش رو ریخت و در رفت. به همین قانع نشدند. مادر هم جداگانه بازجویی کرد و حتی دو ثانیه هم باور نکرد که من این کار را انجام نداده باشم. بعد از تمام حرفها مادر گفت: برو از برادرت عذر خواهی کن. بعد بادمجان تازه پوست کنده و خشک را فرو کرد توی روغن و یکهو صدای جلیز و ولیزش را برد هوا. من هم حس کردم باید کم کم بروم پشت بام که رضا آنجا را پاتوق خودش کرده بود.همیشه هنر بر حق بودن را زیر سرتان زیر بالش نگه داشته باشیدیاد حرف مادر افتادم که گفت سر زده نرو توی اتاق برادرت. اما آنجا که اتاق نبود ولی اینقدر موکت پله‌ها سفت بود که هر چقدر پاکوبیدم صدایی در نیامد. وقتی رفتم در هم باز بود. تاریک بود و توی تاریکی کنار کولر یک کرم شبتاب سرخ یکهو به شدت سرخ شد. بعد دود زیادی بلند شد. ماکان و ساسان هم از خانه‌ی بغلی آنجا بودند و کنار رضا مشغول دمیدن کرم شب تاب سرخ بودند. رضا متوجه من شد و گفت: عه. تو اینجایی رامین؟ بچه‌ها رامین. رامین بچه‌ها. بعد من هم مثل یک مومیایی احمق رفتم با همه‌ شان دست دادم . دست و بالم حسابی بو گرفت. رضا گفت: به نظرم گذشته‌ها گذشته و باید فراموشش کرد. بیا باهم آشتی کنیم. دوستهاش زدند زیر خنده. سامان گفت: آره بابا. به نظرم رامین جان باید از فردا بیاد با ما تمرین فوتبال. بعد دوباره هر سه تاشان خندیدند. این دفعه ماکان گفت: اینا رو ول کن. شما فردا بیا فقط نوک حمله بازی کن. تا آخرین دقیقه فقط می‌فرستیم برای تو بزنی این قرتی‌‌ها رو آش و لاش کنی. در دلم احساس رضایت بود که موج می‌زد. من هم رفته بودم وسطشان چمباتمه زده بودم. بعد سرم را بلند کرد ولی هر چقدر گشتم ماه یا حتی یک ستاره‌‌ی خیلی ساده هم پیدا نکردم. تکیه‌ام را دادم به دیوار و گفتم: رضا به نظرم مرغ مینا فضول بود. همین امروز و فردا ممکن بود به حرف بیاد یه چیزی بگه. خدای ناکرده پته‌ی تو رو بریزه رو آب. رضا چیزی نگفت. دوباره کرم شب تاب سرخ سرخ تر شد. بعد رضا گفت: راست می‌گی. اون دفعه که برده بودمش با ماشین بیرون اینقدر صدای بوق و ماشین و استارت درآورد که گفتم الان بابا می‌شنوه مشکوک میشه.هوا داشت نمدارتر می‌شد که سامان گفت: بابا دوتا داداش باید هر چیزی هست رو به هم بگن. ماکان پخی زد زیر خنده و گفت: مثلا الان ما سه تا فردا می‌خوایم بریم صدف بیوتی رو ببینیم باید به این جغله بگیم؟من گفتم: جغله نیستم. صدف بیوتی چه ربطی به من داره. من درس دارم فردا نمی‌آم. رضا گفت: بسه دیگه. رامین پاشو برو پایین الان بابا میاد اینجا دردسر میشه ها... دوباره یک نگاه دیگر به آسمان انداختم حتی حس کردم یکی دو قطره باران به صورتم خورد. گفتم: راستی بچه‌‌ها من دارم میرم پایین. الانه که بارون بگیره. بعد چرخیدم و دو قدم دور شدم. در همان حین دیدم بابا از پله‌ها داشت می‌آمد بالا. بلند و با صدایی مصنوعی گفتم: رضا الان بارون میگیره‌ها. می‌خوای از بابا بپرسم کجا چتر تعمیر می‌کنن برای فردا میری دانشگاه مشکل نباشه... که بابا رسید پشت سرم و بر خلافه اشاره‌ها خیلی سفت و محکم بهمان گفت: مشکلی نیست بچه‌ها. باید کم کم بریم پایین. ماکان جان شما هم از اون ارتفاع نرو نیا. بیا از همین پله ها تشریف ببر خونه. به بابا هم سلام برسون. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

داستان صدف بیوتی بدون چتر و باران - عمار پورصادق

0:00 4:25

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

رادیو کانون Radio Kanoon رادیو کانون، پادکست اختصاصی کانون فرهنگی آموزش قلم‌چی/ ما در هر فصل از این پادکست، قرار هست سراغ یکی از بخش‌های فعال در کانون بریم و در کنار بالا بردن آگاهی و شناخت شما از این بخش‌ها، نکاتی مهم و مسیر آموزشی شخصی‌سازی شده‌ای را خدمت شما ارائه کنیم. پادکست فارسی فیکشن Fiction Podcast Amin Ardani, Marzieh Sadeqi در این پادکست سراغ روایت‌های متفاوت از پرونده‌های جنایی و تروکرایم می‌رویمبا ما به دنیای تروکرایم سفر کنید رادیو راه با مجتبی شکوری رادیو راه رادیوراه کنج آرامی از دنیاست برای خواندن، فکر کردن و جستجوی راهی برای بهتر زیستن. پادکست رادیو ماجرا lastsecond پادکست رادیو ماجرا روایت تجربه‌های خاص سفر جهانگردها و ایرانگردهایی است که داستان‌هایی جذاب از جسارت، ماجراجوی، کشف ناشناخته‌ها و سفر به سرزمین‌هایی است که یا تا به حال آنها را نشنیده‌ایم یا مروری بر این روایت‌ها و داستان‌ها می‌تواند جرقه‌ای باشد برای دوباره کشف کردن و تجربه کردن. این ماجراها و تجربه‌های سفر از دل ماجراها و سفرنامه‌های لست سکند بیرون می‌آید و در هر قسمت از این پادکست پای صحبت یکی از این جهانگردها یا ایرانگردها می‌نشینیم و به ماجراها و تجربه‌هایی که از دل ماجراهای مختلف بیرون می‌آید گوش می‌کنیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of رادیو فیکشن?

This episode is 4 minutes long.

When was this رادیو فیکشن episode published?

This episode was published on October 13, 2024.

What is this episode about?

نمی‌دانم چطور شد دستم خورد یا چی که مرغ مینای داداشم از قفسش پرید و رفت. اینطوری معلوم شد چقدر زورگو است. برای یک مرغ مینای صد گرمی سیاه سوخته، دیگر مرا همراه خودش سر تمرین فوتبال نبرد. بابا آمد گفت: پسر تو رفتی بهش دون دادی؟ گفتم: نه بابا. من اصلا...

Can I download this رادیو فیکشن episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!