دیگری‌نامه؛ اپیزود پانزدهم: آنان که نمی‌میرند! episode artwork

EPISODE · Jan 14, 2024 · 30 MIN

دیگری‌نامه؛ اپیزود پانزدهم: آنان که نمی‌میرند!

from Tavaana · host Tavaana

بابک: چگونه شد که سرنوشت ابومسلم را نادیده گرفتی؟ مردی که هر چه در توان داشت به کار برد و چون کار را بر بنی‌عباس هموار کرد، منصور به نیرنگ هرچه در کف او بود، ربود. حتی جانش را هم. آیا سرانجام جعفر برمکی را می‌توانی از یاد ببری؟ کشتی شکسته‌ خلافت را از کام طوفان‌ها گرفت و به ساحل نجات کشید و هارون با شمشیر دژخیم خود از او قدرشناسی کرد. افشین: برمکی‌ها حیف شدند. مخصوصا جعفر که مایه‌ امید تمام پارسیان و مخالفان دستگاه خلافت بود. جعفر شایستگی آن را داشت که روزی زیر پای عباسیان را خالی کند و حتی بساط خلافت را برچیند و خود آغازگر دوره‌ جدیدی در قلمرو خلافت شود. [آنگاه چنانکه گویی مطلب تازه‌ای به یادش آمده باشد]: راستی می‌دانی که جعفر هم‌مسلک شما بوده؟ خودش در پای مرگ اعتراف کرده بود. هنگامی که مسرور گردنش را می‌زده صراحتا اظهار داشته بود که من یک خرمی‌ام. بابک: شنیده‌ام که جعفر نسبت به خرمی‌ها اظهار دوستی و ملاطفت می‌کرد اما دشوار بود که او یک خرمی باشد. شاید هم در واپسین دم زندگی، برای اینکه دل دشمن را سوزانده باشد، مدعی خرمی‌گری شده. شاید هم از صمیم دل آرزو کرده باشد که کاش یک خرمی می‌بود. می‌دانی چرا؟ برای اینکه خرمیان آشتی‌ناپذیرترین دشمنان خلفای عباسی هستند. اما آیا جعفر با آن پایگاه و سوابق می‌توانست یک خرمی باشد؟ آیا او که برای بنای کاخش بیست هزارهزاردرهم و برای خرید اثاث و لوازم و کنیزان و غلامان هزارهزاردرهم خرج کرده بود، می‌توانست یک خرمی باشد؟ افشین: جعفر مردی بود بخشنده و مردم‌دار، این حقیقتی‌ست که دوست و دشمن آن را قبول دارند. او هر سال هزاران درهم به شاعران و عالمان می‌بخشید. بابک: بله اما هیچ از خود پرسیده‌ای که این زر و سیم بی‌حساب را از کجا می‌آورد؟ نه از دست‌رنج زحمتکشان ایرانی؟ این را هم بدان که سرانجام عبرت‌انگیز جعفر و خاندانش مربوط به اعتقاد جعفر نبود بلکه نمک‌نشناسی و ناسپاسی، خوی عباسیان است. عاقبت فضل و حسن‌بن سهل را به چشم خود ندیدی؟ تو می‌پنداری که از ابومسلم و جعفر و فضل و حسن و طاهر زرنگ‌تر هستی؟ در این سراشیبی که تو افتاده‌ای نه زرنگی به کار می‌آید و نه هشیاری. نه زور بازو سودی می‌بخشد و نه تیزی شمشیر. میمونی که از جنگل و شاخه درخت دست بکشد و گردن به زنجیر بدهد و به میل دیگران پشتک‌وارو بزند، سرنوشت محتومش خفت و خواری‌ست. افشین: [با صدایی که گویی خشم و ناراحتی‌اش را در گلو پنهان می‌کند] بابک! جلوی زبانت را نگه دار. فراموش نکن که تو اسیر منی. بابک: فراموش نمی‌کنم. اما گردن من و تو به یک زنجیر بسته است. آنچه ابتدای این اپیزود شنیدید مجادله‌ افشین، سردار ایرانی معتصم عباسی، با بابک خرمدین بود به نقل از رمان بابک اثر جلال برگشاد. پس از سقوط قلعه‌ بذ، بابک موفق به فرار می‌شود. اما یکی از یارانش خیانت می‌کند و او را دست‌بسته به افشین تحویل می‌دهد. نویسنده‌ رمان، جلال برگشاد، این گفت‌وگوی خیالی را میان این دو شخصیت تاریخی ایرانی‌تبار ترسیم می‌کند تا جهت‌گیری‌های متفاوت سیاسی در جامعه‌ آن روز ایران را، به‌ویژه در قبال خلفای عباسی مستقر در بغداد، برای ما تصویر کرده باشد. در اپیزود پانزدهم با نام «آنان که نمی‌میرند» تلاش کردیم که به پیوستگی تاریخی یک هویت دیگری ایرانی، به نام هویت مزدکی، در درازای تاریخ بپردازیم. این هویت دینی که در دوران ساسانیان می‌رفت که به هویت همگانی مردم ایران تبدیل شود، از قرار به‌جهت جهت‌گیری‌های طبقاتی تند خود، سرکوب شد و به حاشیه‌ جامعه‌ ایران پس‌زده شد. اما شهرهای دورافتاده و روستاهای کویری این کشور گواهی می‌دهند که مزدکیان بیش از حکومت مقتدر ساسانی عمر کردند و تا سده‌ها در دوران اسلامی، زیر نقاب الفاظ و اصطلاحات عربی، زیر پوشش هویت اسلامی، به مبارزه علیه دولت‌های بزرگ و طبقات متمول مردم ادامه دادند. در تاریخ معاصر ما، آن‌ها که نوعی مبارزه‌ خلقی و طبقاتی را در دستور کار خود قرار داده بودند، در نوشته‌های خود یاد مزدکیان را زنده کردند و چنانکه در اپیزود ششم با نام «جذابیت‌های کژآیینی» از قول احسان طبری آوردیم، به نوعی پیوستگی یا استمرار در مبارزه برای عدالت قائل شدند. هواداران آرمان عدالت، سایه‌ سنگینی بر هویت‌های رسمی دینی در ایران انداختند و دست‌کم در معنای استعاری کلمه، روح مبارزه را از کالبدی به کالبد دیگر انتقال دادند. در اپیزودهای دیگر، از تکرار الگوهای روایی مشابه در نقل سرگذشت بزرگان و پیشوایان دین خواهیم گفت. صفحه اینستاگرام گفت‌وشنود: http://Instagram.com/dialogue1402 کانال تلگرام گفت‌وشنود: https://t.me/Dialogue1402

بابک: چگونه شد که سرنوشت ابومسلم را نادیده گرفتی؟ مردی که هر چه در توان داشت به کار برد و چون کار را بر بنی‌عباس هموار کرد، منصور به نیرنگ هرچه در کف او بود، ربود. حتی جانش را هم. آیا سرانجام جعفر برمکی را می‌توانی از یاد ببری؟ کشتی شکسته‌ خلافت را از کام طوفان‌ها گرفت و به ساحل نجات کشید و هارون با شمشیر دژخیم خود از او قدرشناسی کرد. افشین: برمکی‌ها حیف شدند. مخصوصا جعفر که مایه‌ امید تمام پارسیان و مخالفان دستگاه خلافت بود. جعفر شایستگی آن را داشت که روزی زیر پای عباسیان را خالی کند و حتی بساط خلافت را برچیند و خود آغازگر دوره‌ جدیدی در قلمرو خلافت شود. [آنگاه چنانکه گویی مطلب تازه‌ای به یادش آمده باشد]: راستی می‌دانی که جعفر هم‌مسلک شما بوده؟ خودش در پای مرگ اعتراف کرده بود. هنگامی که مسرور گردنش را می‌زده صراحتا اظهار داشته بود که من یک خرمی‌ام. بابک: شنیده‌ام که جعفر نسبت به خرمی‌ها اظهار دوستی و ملاطفت می‌کرد اما دشوار بود که او یک خرمی باشد. شاید هم در واپسین دم زندگی، برای اینکه دل دشمن را سوزانده باشد، مدعی خرمی‌گری شده. شاید هم از صمیم دل آرزو کرده باشد که کاش یک خرمی می‌بود. می‌دانی چرا؟ برای اینکه خرمیان آشتی‌ناپذیرترین دشمنان خلفای عباسی هستند. اما آیا جعفر با آن پایگاه و سوابق می‌توانست یک خرمی باشد؟ آیا او که برای بنای کاخش بیست هزارهزاردرهم و برای خرید اثاث و لوازم و کنیزان و غلامان هزارهزاردرهم خرج کرده بود، می‌توانست یک خرمی باشد؟ افشین: جعفر مردی بود بخشنده و مردم‌دار، این حقیقتی‌ست که دوست و دشمن آن را قبول دارند. او هر سال هزاران درهم به شاعران و عالمان می‌بخشید. بابک: بله اما هیچ از خود پرسیده‌ای که این زر و سیم بی‌حساب را از کجا می‌آورد؟ نه از دست‌رنج زحمتکشان ایرانی؟ این را هم بدان که سرانجام عبرت‌انگیز جعفر و خاندانش مربوط به اعتقاد جعفر نبود بلکه نمک‌نشناسی و ناسپاسی، خوی عباسیان است. عاقبت فضل و حسن‌بن سهل را به چشم خود ندیدی؟ تو می‌پنداری که از ابومسلم و جعفر و فضل و حسن و طاهر زرنگ‌تر هستی؟ در این سراشیبی که تو افتاده‌ای نه زرنگی به کار می‌آید و نه هشیاری. نه زور بازو سودی می‌بخشد و نه تیزی شمشیر. میمونی که از جنگل و شاخه درخت دست بکشد و گردن به زنجیر بدهد و به میل دیگران پشتک‌وارو بزند، سرنوشت محتومش خفت و خواری‌ست. افشین: [با صدایی که گویی خشم و ناراحتی‌اش را در گلو پنهان می‌کند] بابک! جلوی زبانت را نگه دار. فراموش نکن که تو اسیر منی. بابک: فراموش نمی‌کنم. اما گردن من و تو به یک زنجیر بسته است. آنچه ابتدای این اپیزود شنیدید مجادله‌ افشین، سردار ایرانی معتصم عباسی، با بابک خرمدین بود به نقل از رمان بابک اثر جلال برگشاد. پس از سقوط قلعه‌ بذ، بابک موفق به فرار می‌شود. اما یکی از یارانش خیانت می‌کند و او را دست‌بسته به افشین تحویل می‌دهد. نویسنده‌ رمان، جلال برگشاد، این گفت‌وگوی خیالی را میان این دو شخصیت تاریخی ایرانی‌تبار ترسیم می‌کند تا جهت‌گیری‌های متفاوت سیاسی در جامعه‌ آن روز ایران را، به‌ویژه در قبال خلفای عباسی مستقر در بغداد، برای ما تصویر کرده باشد. در اپیزود پانزدهم با نام «آنان که نمی‌میرند» تلاش کردیم که به پیوستگی تاریخی یک هویت دیگری ایرانی، به نام هویت مزدکی، در درازای تاریخ بپردازیم. این هویت دینی که در دوران ساسانیان می‌رفت که به هویت همگانی مردم ایران تبدیل شود، از قرار به‌جهت جهت‌گیری‌های طبقاتی تند خود، سرکوب شد و به حاشیه‌ جامعه‌ ایران پس‌زده شد. اما شهرهای دورافتاده و روستاهای کویری این کشور گواهی می‌دهند که مزدکیان بیش از حکومت مقتدر ساسانی عمر کردند و تا سده‌ها در دوران اسلامی، زیر نقاب الفاظ و اصطلاحات عربی، زیر پوشش هویت اسلامی، به مبارزه علیه دولت‌های بزرگ و طبقات متمول مردم ادامه دادند. در تاریخ معاصر ما، آن‌ها که نوعی مبارزه‌ خلقی و طبقاتی را در دستور کار خود قرار داده بودند، در نوشته‌های خود یاد مزدکیان را زنده کردند و چنانکه در اپیزود ششم با نام «جذابیت‌های کژآیینی» از قول احسان طبری آوردیم، به نوعی پیوستگی یا استمرار در مبارزه برای عدالت قائل شدند. هواداران آرمان عدالت، سایه‌ سنگینی بر هویت‌های رسمی دینی در ایران انداختند و دست‌کم در معنای استعاری کلمه، روح مبارزه را از کالبدی به کالبد دیگر انتقال دادند. در اپیزودهای دیگر، از تکرار الگوهای روایی مشابه در نقل سرگذشت بزرگان و پیشوایان دین خواهیم گفت. صفحه اینستاگرام گفت‌وشنود: http://Instagram.com/dialogue1402 کانال تلگرام گفت‌وشنود: https://t.me/Dialogue1402

NOW PLAYING

دیگری‌نامه؛ اپیزود پانزدهم: آنان که نمی‌میرند!

0:00 30:49

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

No similar podcasts found.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of Tavaana?

This episode is 30 minutes long.

When was this Tavaana episode published?

This episode was published on January 14, 2024.

What is this episode about?

بابک: چگونه شد که سرنوشت ابومسلم را نادیده گرفتی؟ مردی که هر چه در توان داشت به کار برد و چون کار را بر بنی‌عباس هموار کرد، منصور به نیرنگ هرچه در کف او بود، ربود. حتی جانش را هم. آیا سرانجام جعفر برمکی را می‌توانی از یاد ببری؟ کشتی شکسته‌ خلافت را...

Can I download this Tavaana episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!