EPISODE · Jan 22, 2025 · 5 MIN
حسین منزوی | آخرین دیدار
from حسین منزوی | با صدای خودش
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید.ــــــــــــــــخاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنتباد، بوی آشنا میآورد از مَدفنتزندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَدگر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنتعصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمانآخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنتمهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوزموج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز!آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منتبا دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوزخیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنتصبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بودآسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنتگل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدریدباد در مرگ تو میزارید و میزد شیونتبیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرمآن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}با تمام سروهایت دیدهام در بوستانبا تمام ارغوانها دیدهام در گلشنتنیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده استدر همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنتزندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستمای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت▨حسین منزویغزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
What this episode covers
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید.ــــــــــــــــخاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنتباد، بوی آشنا میآورد از مَدفنتزندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَدگر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنتعصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمانآخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنتمهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوزموج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز!آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منتبا دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوزخیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنتصبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بودآسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنتگل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدریدباد در مرگ تو میزارید و میزد شیونتبیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرمآن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}با تمام سروهایت دیدهام در بوستانبا تمام ارغوانها دیدهام در گلشنتنیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده استدر همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنتزندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستمای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت▨حسین منزویغزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
NOW PLAYING
حسین منزوی | آخرین دیدار
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jun 11, 2026 ·17m
Jun 10, 2026 ·4m