EPISODE · Sep 14, 2025 · 23 MIN
مردمشاهی ۲۷ (جمهوری ایرانی)
from فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran · host DADAR
فرهنگشهر . . .فرستادهٔ سلم چون گشت باز شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامی جهانجوی را بار خواند همه بودنی پیش او باز راند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی از اختر چنین استشان بهره خود که باشند شادان بکردار بد دگرشان ز دو کشور آبشخورست که آن بومها را درشتی برست برادرت چندان برادر بود کجا مر ترا بر سر افسر بود چو پژمرده شد روی رنگین تو نگردد کسی گرد بالین تو تو گر پیش شمشیر مهر آوری سرت گردد آسوده از داوری دو فرزند من کز دو گوشه جهان بدینسان گشادند بر من نهان گرت سر بکار است بپسیچ کار در گنج بگشای و بربند بار تو گر چاشت را دست یازی بجام و گر نه خورند ای پسر بر تو شام نباید ز گیتی ترا یار جست بیآزاری و راستی یار تست نگه کرد پس ایرج نامور بدان مهربان پاک فرخ پدر چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد همی پژمراند گل ارغوان کند تیره دیدار روشنروان به آغاز گنج است و فرجام رنج پس از رنج رفتن ز جای سپنچ چو بستر ز خاک است و بالین ز خشتدرختی چرا باید امروز کشت که هر چند چرخ از برش بگذرد تنش خون خورد بار کین آورد خداوند شمشیر و گاه و نگین چو ما دید بسیار و بیند زمین از آن تاجور نامداران پیش ندیدند کین اندر آئین خویش چو دستور یابم من از شهریار همان بگذرانم ببد روزگار نباید مرا تاج و تخت و کلاه شوم پیش هر دو دوان بیسپاه بگویم که ای نامداران من چنان چون گرامی تن و جان من به بیهوده از شهریار زمین مدارید خشم و مجوئید کین بگیتی چه دارید چندین امید نگر تا چه بد کرد با جمشید بفرجام شد هم ز گیتی بدر نماندش همان تخت و تاج و کمر مرا با شما هم بفرجام کار بباید چشیدن بد روزگار دل کینه ورشان بدین آورم سزاوارتر زانکه کین آورم فریدون چو بشنید گفتار اوی دلش شادمان شد بدیدار اوی بدو گفت شاه ای خردمند پور برادر همی رزم جوید تو سور مرا این سخن یاد باید گرفت ز مه روشنائی نباشد شگفت ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید دلت مهر و پیوند ایشان گزید ولیکن چو جان و سر بیبها نهد بخرد اندر دم اژدها چه پیش آیدش جز گزاینده زهر که از آفرینش چنین است بهر ترا ای پسر گر چنین است رای بر آرای کار و بپرداز جای پرستنده چند از میان سپاه بفرمای کایند با تو براه ز درد دل اکنون یکی نامه من نویسم فرستم بدان انجمن مگر باز بینم ترا تن درست که روشن روانم بدیدار تست...(فریدون) کرانه گزید از بر تاج و گاهنهاده بر خود سر هر سه شاه
What this episode covers
فرهنگشهر . . .فرستادهٔ سلم چون گشت باز شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامی جهانجوی را بار خواند همه بودنی پیش او باز راند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی از اختر چنین استشان بهره خود که باشند شادان بکردار بد دگرشان ز دو کشور آبشخورست که آن بومها را درشتی برست برادرت چندان برادر بود کجا مر ترا بر سر افسر بود چو پژمرده شد روی رنگین تو نگردد کسی گرد بالین تو تو گر پیش شمشیر مهر آوری سرت گردد آسوده از داوری دو فرزند من کز دو گوشه جهان بدینسان گشادند بر من نهان گرت سر بکار است بپسیچ کار در گنج بگشای و بربند بار تو گر چاشت را دست یازی بجام و گر نه خورند ای پسر بر تو شام نباید ز گیتی ترا یار جست بیآزاری و راستی یار تست نگه کرد پس ایرج نامور بدان مهربان پاک فرخ پدر چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد همی پژمراند گل ارغوان کند تیره دیدار روشنروان به آغاز گنج است و فرجام رنج پس از رنج رفتن ز جای سپنچ چو بستر ز خاک است و بالین ز خشتدرختی چرا باید امروز کشت که هر چند چرخ از برش بگذرد تنش خون خورد بار کین آورد خداوند شمشیر و گاه و نگین چو ما دید بسیار و بیند زمین از آن تاجور نامداران پیش ندیدند کین اندر آئین خویش چو دستور یابم من از شهریار همان بگذرانم ببد روزگار نباید مرا تاج و تخت و کلاه شوم پیش هر دو دوان بیسپاه بگویم که ای نامداران من چنان چون گرامی تن و جان من به بیهوده از شهریار زمین مدارید خشم و مجوئید کین بگیتی چه دارید چندین امید نگر تا چه بد کرد با جمشید بفرجام شد هم ز گیتی بدر نماندش همان تخت و تاج و کمر مرا با شما هم بفرجام کار بباید چشیدن بد روزگار دل کینه ورشان بدین آورم سزاوارتر زانکه کین آورم فریدون چو بشنید گفتار اوی دلش شادمان شد بدیدار اوی بدو گفت شاه ای خردمند پور برادر همی رزم جوید تو سور مرا این سخن یاد باید گرفت ز مه روشنائی نباشد شگفت ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید دلت مهر و پیوند ایشان گزید ولیکن چو جان و سر بیبها نهد بخرد اندر دم اژدها چه پیش آیدش جز گزاینده زهر که از آفرینش چنین است بهر ترا ای پسر گر چنین است رای بر آرای کار و بپرداز جای پرستنده چند از میان سپاه بفرمای کایند با تو براه ز درد دل اکنون یکی نامه من نویسم فرستم بدان انجمن مگر باز بینم ترا تن درست که روشن روانم بدیدار تست...(فریدون) کرانه گزید از بر تاج و گاهنهاده بر خود سر هر سه شاه
NOW PLAYING
مردمشاهی ۲۷ (جمهوری ایرانی)
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Dec 5, 2025 ·50m
Oct 9, 2025 ·33m
Oct 3, 2025 ·40m
Sep 11, 2025 ·31m
Aug 27, 2025 ·39m
Aug 18, 2025 ·54m