EPISODE · Dec 7, 2025 · 28 MIN
مردمشاهی ۳۳ (جمهوری ایرانی)
from فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran · host DADAR
فرهنگشهر . . . بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم (فردوسی) فرهنگ ایران بر شالودهی اصل قصاص بنا نشده است! و هیچ گونه سازگاری با آن ندارد. خرد بهمنی ایرانی، رنگین کمانی، آذرفروز (نوآور) است. سروش (گوش سرود خرد)، به فریدون پروانه نمیدهد که جان ضحاک را که اصل آزردن جان و خرد است، بگیرد! بلکه او را به فراز کوه البرز تبعید میکند. فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی... میگویند شاهنامه (نامهسیمرغ)، تنها گردآوردهای از داستانهای کهن ایرانی است. به گفتهی دیگر، قصه و اسطوره (باطل و دروغ) و حکایت و روایت و متدولوژی بیش نیست! ولی آنچه فراموش میشود (چون نمیدانند و به دلیل نداشت شناخت و سطحینگری آگاه بدان نیستند) واژهی داستان است، که در هزوارش به دین گفته میشد. داتهستان، به جایگاه زایش بینش از گوهر آدمی میگفتیم. جایگاه نخستین قانونگذار، داد و مهر، که همان خرد بهمنی در نهاد آدمی باشد. بنابراین این داستانها، بیان دین مردمی ایران بودند، نه افسانه! بلکه فلسفهی ایرانی. سروشی بدو آمده از بهشت / که تا باز گوید بدو خوب و زشت / سوی مهتر آمد بسان پری / نهانش بیاموخت افسونگری / که تا بندها را بداند کلید / گشاده بافسون کند ناپدید ، سروش کلید خرد است، خردی که متجاوز نیست، بلکه با نرمی میگشاید و افسون میکند. انوشیروان دادگر (دوره ساسانی)! مفهوم دادی که چشم خرد (بزرگترین اندیشمند زمان خود، بزرگمهر)، را بر پایهی یک خشم آنی و بیبنیاد، در زندان کور میکند! رژیم به اصطلاح عادلی، که به نام داد، بیداد میکند. این فلسفهی ایرانی در الهینامه عطار آمده است: بغایت شادمان شد زو دل شاه/بدو گفتا که از من حاجتی خواه/حکیمش گفت چون این روی دیدی/که کورم کردی و میلم کشیدی/کنون آن خواهم از تو ای سرافراز/که بس سرگشتهام چشمم دهی باز/شهش گفتا که من این کی توانم/تو خود دانی که من این میندانم/حکیمش گفت ای شاه سرافراز/چو نتوانی که چشم من دهی باز/مکن تندی ز کس چیزی ستان تو/که گر خواهی توانی دادش آن تو/چرا میبستدی چیزی که از عز/عوض نتوانی آن را داد هرگز
What this episode covers
فرهنگشهر . . . بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم (فردوسی) فرهنگ ایران بر شالودهی اصل قصاص بنا نشده است! و هیچ گونه سازگاری با آن ندارد. خرد بهمنی ایرانی، رنگین کمانی، آذرفروز (نوآور) است. سروش (گوش سرود خرد)، به فریدون پروانه نمیدهد که جان ضحاک را که اصل آزردن جان و خرد است، بگیرد! بلکه او را به فراز کوه البرز تبعید میکند. فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی... میگویند شاهنامه (نامهسیمرغ)، تنها گردآوردهای از داستانهای کهن ایرانی است. به گفتهی دیگر، قصه و اسطوره (باطل و دروغ) و حکایت و روایت و متدولوژی بیش نیست! ولی آنچه فراموش میشود (چون نمیدانند و به دلیل نداشت شناخت و سطحینگری آگاه بدان نیستند) واژهی داستان است، که در هزوارش به دین گفته میشد. داتهستان، به جایگاه زایش بینش از گوهر آدمی میگفتیم. جایگاه نخستین قانونگذار، داد و مهر، که همان خرد بهمنی در نهاد آدمی باشد. بنابراین این داستانها، بیان دین مردمی ایران بودند، نه افسانه! بلکه فلسفهی ایرانی. سروشی بدو آمده از بهشت / که تا باز گوید بدو خوب و زشت / سوی مهتر آمد بسان پری / نهانش بیاموخت افسونگری / که تا بندها را بداند کلید / گشاده بافسون کند ناپدید ، سروش کلید خرد است، خردی که متجاوز نیست، بلکه با نرمی میگشاید و افسون میکند. انوشیروان دادگر (دوره ساسانی)! مفهوم دادی که چشم خرد (بزرگترین اندیشمند زمان خود، بزرگمهر)، را بر پایهی یک خشم آنی و بیبنیاد، در زندان کور میکند! رژیم به اصطلاح عادلی، که به نام داد، بیداد میکند. این فلسفهی ایرانی در الهینامه عطار آمده است: بغایت شادمان شد زو دل شاه/بدو گفتا که از من حاجتی خواه/حکیمش گفت چون این روی دیدی/که کورم کردی و میلم کشیدی/کنون آن خواهم از تو ای سرافراز/که بس سرگشتهام چشمم دهی باز/شهش گفتا که من این کی توانم/تو خود دانی که من این میندانم/حکیمش گفت ای شاه سرافراز/چو نتوانی که چشم من دهی باز/مکن تندی ز کس چیزی ستان تو/که گر خواهی توانی دادش آن تو/چرا میبستدی چیزی که از عز/عوض نتوانی آن را داد هرگز
NOW PLAYING
مردمشاهی ۳۳ (جمهوری ایرانی)
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Dec 5, 2025 ·50m
Oct 9, 2025 ·33m
Oct 3, 2025 ·40m
Sep 11, 2025 ·31m
Aug 27, 2025 ·39m
Aug 18, 2025 ·54m