PODCAST · arts
زمان عاشقی
by Yussef Hashemi
❇️ زمان عاشقیبرای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند...دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه...عشقمان را در بند ثانیه های زود گذر و فانی نمیدیدیم... مثل وقتی که به چشمانم زل میزدی... مثل وقتی که از نگاهت چشم بر نمیداشتم.دیشب هم به نگاهت خیره شده بودم، به چشمانی که از پشت پیکسل های صفحه گوشی مرا نگاه میکرد... به نگاهی که در بند ثانیه ها نبود. دستانت را وقتی که میگرفتم، جاودانه میشدیم. رها از هر گونه قید و بند... دیشب هم... راستش، دیشب هم میخواستم دستانت را بگیرم... هر شب میخواهم دستانت را بگیرم، همانطور که هرشب میخواهم گوشی تلفن را بردارم، نبودن چندین ماهه ات را فراموش کنم و بی توجه به بی توجهی هایت، شماره ات را بگیرم و صدای آرامش بخشت را -که انگار صد دوز مورفین به جانم تزریق میکند- نفس بکشم... اما، میدانی... مدام از خودم میپرسم که اگر او به اندازه من دلتنگ نباشد چه...؟! همانطور که به ان
Episodes
-
زمان عاشقی (The Time of Love)
برای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند... دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه... عشقمان را در بند...
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
❇️ زمان عاشقیبرای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند...دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه...عشقمان را در بند ثانیه های زود گذر و فانی نمیدیدیم... مثل وقتی که به چشمانم زل میزدی... مثل وقتی که از نگاهت چشم بر نمیداشتم.دیشب هم به نگاهت خیره شده بودم، به چشمانی که از پشت پیکسل های صفحه گوشی مرا نگاه میکرد... به نگاهی که در بند ثانیه ها نبود. دستانت را وقتی که میگرفتم، جاودانه میشدیم. رها از هر گونه قید و بند... دیشب هم... راستش، دیشب هم میخواستم دستانت را بگیرم... هر شب میخواهم دستانت را بگیرم، همانطور که هرشب میخواهم گوشی تلفن را بردارم، نبودن چندین ماهه ات را فراموش کنم و بی توجه به بی توجهی هایت، شماره ات را بگیرم و صدای آرامش بخشت را -که انگار صد دوز مورفین به جانم تزریق میکند- نفس بکشم... اما، میدانی... مدام از خودم میپرسم که اگر او به اندازه من دلتنگ نباشد چه...؟! همانطور که به ان
HOSTED BY
Yussef Hashemi
Loading similar podcasts...