زمان عاشقی

PODCAST · arts

زمان عاشقی

❇️ زمان عاشقیبرای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند...دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه...عشقمان را در بند ثانیه های زود گذر و فانی نمیدیدیم... مثل وقتی که به چشمانم زل میزدی... مثل وقتی که از نگاهت چشم بر نمیداشتم.دیشب هم به نگاهت خیره شده بودم، به چشمانی که از پشت پیکسل های صفحه گوشی مرا نگاه میکرد... به نگاهی که در بند ثانیه ها نبود. دستانت را وقتی که میگرفتم، جاودانه میشدیم. رها از هر گونه قید و بند... دیشب هم... راستش، دیشب هم میخواستم دستانت را بگیرم... هر شب میخواهم دستانت را بگیرم، همانطور که هرشب میخواهم گوشی تلفن را بردارم، نبودن چندین ماهه ات را فراموش کنم و بی توجه به بی توجهی هایت، شماره ات را بگیرم و صدای آرامش بخشت را -که انگار صد دوز مورفین به جانم تزریق میکند- نفس بکشم... اما، میدانی... مدام از خودم میپرسم که اگر او به اندازه من دلتنگ نباشد چه...؟! همانطور که به ان

  1. 1

    زمان عاشقی (The Time of Love)

    برای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند... دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه... عشقمان را در بند ثانیه های زود گذر و فانی نمیدیدیم... مثل وقتی که به چشمانم زل میزدی... مثل وقتی که از نگاهت چشم بر نمیداشتم. دیشب هم به نگاهت خیره شده بودم، به چشمانی که از پشت پیکسل های صفحه گوشی مرا نگاه میکرد... به نگاهی که در بند ثانیه ها نبود. دستانت را وقتی که میگرفتم، جاودانه میشدیم. رها از هر گونه قید و بند... دیشب هم... راستش، دیشب هم میخواستم دستانت را بگیرم... هر شب میخواهم دستانت را بگیرم، همانطور که هرشب میخواهم گوشی تلفن را بردارم، نبودن چندین ماهه ات را فراموش کنم و بی توجه به بی توجهی هایت، شماره ات را بگیرم و صدای آرامش بخشت را -که انگار صد دوز مورفین به جانم تزریق میکند- نفس بکشم... اما، میدانی... مدام از خودم میپرسم که اگر او به اندازه من دلتنگ نباشد چه...؟! همانطور که به اندازه من عاشق نبود... اگر زمان بی قراری هایش تمام شده باشد چه...؟! همانطور که هیچوقت مثل من بی قرار نبود... زمان جلودار ما نبود، وقتی که باهم بودیم... وقتی دوشادوش هم تک تک کوچه های عاشقی را پرسه میزدیم، وقتی که لبخندهایمان خطی مستقیم را در مسیر مخالف طی میکردند و تلاقی شان به شیرین ترین لحظات تبدیل میشد... زمان حرفی برای گفتن نداشت، وقتی فضای شهر پر میشد از عاشقانه های پر معنایی که بین نگاه هایمان رد و بدل میشد... ثانیه ها ارزش میباخت، وقتی چشمانت آتش عشقی را که در عمق نگاهت زبانه میکشید بر تک تک سلول های بدنم فرو می انداخت. عزیزدلم...! حقیقت این است؛ من و تو، بارها و بارها در کوچه پس کوچه های این شهر، در کافه ها و سینماها، در خلوت دوتایی مان، زمان را به سخره گرفته ایم... یادت هست؟... و حالا زمان دارد با تک تک ثانیه های بی هم بودنمان از ما انتقام میگیرد... دیشب هم انتقام گرفت. هر شب انتقام میگیرد، همانجایی که آخرین چراغ هم خاموش میشود اما خواب به چشمانم راه نمی یابد... همانجا که دلم به سمت شماره تلفنت میرود اما دستم نمیرود... همانجایی که ساعت و ثانیه ها از شمردن لحظات دلتنگی و بی قراری ام باز میمانند...

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

❇️ زمان عاشقیبرای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند...دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه...عشقمان را در بند ثانیه های زود گذر و فانی نمیدیدیم... مثل وقتی که به چشمانم زل میزدی... مثل وقتی که از نگاهت چشم بر نمیداشتم.دیشب هم به نگاهت خیره شده بودم، به چشمانی که از پشت پیکسل های صفحه گوشی مرا نگاه میکرد... به نگاهی که در بند ثانیه ها نبود. دستانت را وقتی که میگرفتم، جاودانه میشدیم. رها از هر گونه قید و بند... دیشب هم... راستش، دیشب هم میخواستم دستانت را بگیرم... هر شب میخواهم دستانت را بگیرم، همانطور که هرشب میخواهم گوشی تلفن را بردارم، نبودن چندین ماهه ات را فراموش کنم و بی توجه به بی توجهی هایت، شماره ات را بگیرم و صدای آرامش بخشت را -که انگار صد دوز مورفین به جانم تزریق میکند- نفس بکشم... اما، میدانی... مدام از خودم میپرسم که اگر او به اندازه من دلتنگ نباشد چه...؟! همانطور که به ان

HOSTED BY

Yussef Hashemi

CATEGORIES

URL copied to clipboard!