PODCAST · arts
قصیده معاصر ایران
by شهروز کبیری
اینجا تعدادی از برجستهترین قصیدههای معاصر ایران را خواهیم شنید.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.ضمنا، غزل های معاصر نیز در یک پادکست جداگانه منتشر میشود که میتوانید آنرا هم دنبال کنید.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
-
21
علیاکبر یاغیتبار | خانه
▨ شعر: خانه▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علی اکبر یاغی تبار▨ آهنگساز: عرفان عطارچیشنیدن این شعر با صدای شاعرــــــــــــــــــــــــوطن ای گرامیتر از هر چه هستتو مهمانسرا نیستی خانهایبمیرم ولیکن نبینم که تولگدکوب اسبان بیگانهایــــــــــــــــــــــــای خانه ای عزیزترین خاکای من فدای رنج روانتدیدی چگونه خونبهجگر شدپیر و جوان و خرد و کلانت؟ دیدی چگونه در تب وحشتاز ریشه سوخت کهنهبلوطت؟ دیدی چگونه برگ خزانواربر خاک ریخت سرو جوانت؟ای خانه ای گرامیِ از بودای خانه ای مقدسِ تا باددیدی چه هولناکتر از پیشتاریک شد زمین و زمانت؟دیروز تو نگفتنی اماامروز تو چگونه بگویملعنت به هرکه خواست چنینتنفرین به هر که ساخت چنانتیکمشت گاوریش مدستریکگله گاومیش مکلاکردند آنچه کرد تموچینبا خاکِ خوبِ چون دل و جانتای خانه ساکنان تو دارنداز دست میروند یکایکجز من که کاش زنده نباشمدیگر که ماند مرثیهخوانت؟ای کاش پیشمرگ تو میشدیاغیتبار و باز نمیدیدبنشسته داغ باب و برادربر قلب پاک دخترکانتای کاش پیش از اینکه ببینماینروزهای دلهرهزا رامیمردم و گشوده نمیشدچشمم به رنجهای گرانتبا من دلی نه کاسهٔ خونی استاز غصههای ساری و رشتتاز اندهان یزد و اراکتوز درد مشهد و همدانتبا من دل دچار جنونی استاز اضطراب آنکه عزیزیدارم که دردمند نشسته استدر اصفهان نصف جهانتای خانه آرزوی من اين است یکروز قبل اینکه بمیرمبینم که خون قدسی شادیجاری شده است در شریانتاین است آرزوی من آرییکروز قبل اینکه نباشم شادیت را به چشم ببینم وانگه به افتخار
-
20
بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگداشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابکسواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه همتای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بستهایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مردهدزد و چنان مردهشورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگاند زنده، به مرگاند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بیهنر لشگرِ سلم و تورمگر قرهالعین در چاه نیستکه بازش آیدش چهچه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد بر جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآوردهاندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانهکش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آنکه مردم بخوانی رمهگذشت آنکه مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آریو بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی میرسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخ
-
19
ملکالشعرا بهار | قصیدهٔ دماوندیهٔ ۲ | صدای ارژنگ آقاجری
▨ نام شعر: ای دیو سپید پای در بند (قصیدهی دماوندیه ۲)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ عکس پوستر: مجید قهرودی https://x.com/Majidxfuture/status/1956692847094022464/photo/1▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی ای دماونداز سیم به سر، یکی کلهخودز آهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر چهرِ دلبندتا وارهی از دمِ ستورانوین مردم نحس دیو مانندبا شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوندبنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوندتو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردش قرنها پسافکندای مشتِ زمین بر آسمان شوبر ری بنواز ضربتی چندنی نی تو نه مشت روزگاریای کوه، نیَم ز گفته خرسندتو قلبِ فسردهی زمینیاز درد ورم نموده یک چندتا درد و ورم فرو نشیندکافور بر آن ضماد کردندشو منفجر ای دلِ زمانهوان آتش خود نهفته مپسندخامش منشین سخن همی گویافسرده مباش خوش همیخندپنهان مکن آتش درون رازین سوختهجان شنو یکی پندگر آتش دل نهفته داریسوزد جانَت، به جانْت سوگندبر ژرف دهانت سخت بندیبر بسته سپهرِ نیوِ پُرفَندمن بندِ دهانت برگشایمور بگشایند بندم از بند...
-
18
مظاهر مصفا | در فراغ یار | صدای مهدی نوریان
▨ نام شعر: در فراغ یار (گریه گرید ناله نالد)▨ شاعر: مظاهر مصفا▨ با صدای: مهدی نوریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــناقه گریَد بار گرید در فراق یار گريددشت گريد خار گريد در فراق یار گريدرعد غرّد رود پیچد عود سوزد نای نالدچنگ موید تار گرید در فراق یار گريدژاله بر گلبرگِ لاله، لاله در خون پیالهابر در گلزار گرید در فراق یار گریدموج در دامان ساحل سرو پا درمانده در گلبر لب جوبار گرید در فراق یار گریدگه به داغ و درد یاران گه به یاد سر به داراندار گرید یار گرید در فراق یار گریدآشکارا و نهفته یارِ سرّ یار گفتهبر فرازِ دار گرید در فراق یار گریدآه سوزد زار سوزد ناله نالد زار نالدگریه گرید زار گرید در فراق یار گریدماه از دل خون فشاند مهر بر سر دست کوبدثابت و سیّار گرید در فراق یار گریدز آتش غم مرد سوزد جان غمپرورد سوزدديدهی خونبار گريد در فراق يار گريدحسرتم بسیار خیزد سینهام بسیار سوزددیدهام بسیار گرید در فراق یار گریدآسمانه آستانه از بُنِ بنیادِ خانهتا سرِ دیوار گرید در فراق یار گریدگر بخندد گر بگرید مست و هشیار این زمان هم...مست و هم هشیار گرید در فراق یار گریدهم چمانه هم چمانی هم شراب و هم خم و خم...خانه و خمّار گرید در فراق یار گریدچون بتابی موی مشکین، مشکِ خونین، نافهی چینآهوی تاتار گرید در فراق یار گرید▨ مظاهر مصفا
-
17
مظاهر مصفا | هیچ
▨ نام شعر: هیچ▨ شاعر: مظاهر مصفا▨ با صدای: مهدی نوریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــمردی ز شهرِ هرگزم از روزگارِ هیچجان از نتاجِ هرگز و تن از تبارِ هیچاز شهر بی کرانهٔ هرگز رسیدهامتا رخت خویش باز کنم در دیار هیچاز کوره راه هرگز و هیچم مسافریدر دست خون هرگز و در پای خار هیچدر دل امید سرد و به سر آرزوی خامدر دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچدر کام حرف بوک و به لب قصّهٔ مگربر جبهه نقش کاش و به چهرهنگار هیچدنبال آب زندگی از چشمه سار مرگجویای نخل مردمی از جویبار هیچدست از کنار شسته نشسته میان موجپا بر سر جهان زده سر در کنار هیچاصلی گسسته مانده تهی از امید وصلفرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچخون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سالدر پای شغل هرگز و در راه کار هیچدیوانهٔ خردور و فرزانهٔ جهولعقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچبا عزّ اقتدار و به پا بند ذلّ و ضعفبا حکم اختیار و به دست اختیار هیچهم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجویاز دفتر زمانهٔ بیاعتبار هیچچندی عبث نهاده قدم در ره خیالیکچند خیره کوفته سر بر جدار هیچعمری فشانده اشک هنر زیر پای خلقیعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ...
-
16
ایرج میرزا | تصویرِ زن
▨ نام شعر: تصویرِ زن (بر سردر کاروان سرایی)▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبر سردرِ کاروانسراییتصویر زنی به گچ کشیدندارباب عَمایم این خبر رااز مُخبِر صادقی شنیدندگفتند که وا شریعتا، خلقرویِ زنِ بینقاب دیدندآسیمه سر از درون مسجدتا سردرِ آن سرا دویدندایمان و اَمان به سرعت برقمیرفت که مؤمنین رسیدنداین آب آورد، آن یکی خاکیک پیچه ز گِل بر او بریدندناموس به باد رفتهای رابا یک دو سه مشت گل خریدندچون شرعِ نبی از این خطر جَسترفتند و به خانه آرمیدندغفلت شده بود و خلق وحشیچون شیر درنده میجهیدندبیپیچهزنِ گشادهرو راپاچینِ عفاف میدریدندلبهای قشنگ خوشگلش رامانند نبات میمکیدندبالجمله تمام مردم شهردر بحر گناه میتپیدنددرهای بهشت بسته میشدمردم همه میجهنمیدندمیگشت قیامت آشکارایکباره به صور میدمیدندطَیر از وَکرات و وحش از جحرانجم ز سپهر میرمیدنداین است که پیش خالق و خلقطلاب علوم رو سفیدندبا این علما هنوز مردماز رونق ملک ناامیدند!▨ایرج میرزا
-
15
مهدی حمیدی شیرازی | بت شکن بابل
▨ نام شعر: بت شن بابل▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزشنیدن این شعر با صدای شاعرــــــــــــــــــافعی شهر از تب دیوانگیحلقه میزد گرد مرغ خانگیخلق را خونخوارگی اصل خوشیستشادی مخلوق از مردمکشیستکودکان از کشتن موران خوشندمردمان از کودکی مردمکشندخاک را گویی به گاه بیختنالفتی دادند با خون ریختنبر زمین بی گفتهی نوح نبیجنبش دریایی از گول و غبییعنی از هر گوشه خلقی دیوخویپایکوبان سوی دیر آورده رویگر نباشد بندگان
-
14
مهدی اخوان ثالث | خطبه اردیبهشت
▨ نام شعر: خطبهٔ اردیبهشت▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مریم کوشا▨ موسیقی: تکنوازی کیا طبسیان در ماهور▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمنشور فرودین چو زمان رد کند همیاردیبهشت تکیه به مسند کند همیگوید که فرودین، رضی اللهُ عَنه، رفتتا در بهشت خانۀ سرمد کند همیاو گفته بود ابر کند حیلتی که خاککافورها بَدَل به زُمرَّد کند همیفرشی لطیف گسترد و نقشهای نغزدر آن ز لعل و بُسَّد و عَسجَد کند همیدر آن شگفتفرش به بس نقش و بس نگارآذینهای دلکشِ بیحدّ کند همیاشجار را به نسبت خَود سبزجامهایزینتفزای و نقشگرِ قد کند همیبهر شکوهپوشان، هم زآن نَسیجِ وَحدجامهیْ دوم مهیا بر ید کند همیجدّم بهار گفت: که بایست فرودین«عالم بسانِ خلدِ مُخلد کند همی«اما دریغ او نتوانست کارهاچونانکه گفته بود بدو جد کند همیما آمدیم اینک و خرداد راضی استکین سلطنت برادرِ ارشد کند همیخرداد مَه، برادر من، کودکیست خُرد
-
13
مهدی حمیدی شیرازی | عروس دشت
▨ نام شعر: عروس دشت▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــچه در چشم من نغز و زیبا نشینددرختی که بر دشت، تنها نشیندگریزد ز مردم به دامانِ کوهیهمه عمر با سنگِ خارا نشیندگهی پَرزنان، خسته و نغمهخوانانبر او مرغکی ناشکیبا نشیندگهی بچّه چوپانکی نای بر لبچو زآنجا گذر کرد، آنجا نشیندسر از پای او برکشد جویباریبه صحرا گراید، به صحرا نشیندنهانی خزد لابهلای علفهابه دریایِ مینا، گهرها نشیندفریبا شب از آسمان چون برآیددو مَه بر دو تختِ فریبا نشیندنشیند بر آن آبها نقش انجُمچو گوهر که بر لوحِ مینا نشیندنبینی که شب از بَرِ آسمانیبرآید بدین دلبری یا نشیندسپیدهدمان چون بمیرد سیاهیدو خرچنگ رویِ دو دریا نشیندنبینی دو خورشیدِ رخشان کز اینسانز بالا و پایین رود تا نشینددرخت من آنجا به تاریک و روشنمَه و مهر را در تماشا نشیندسکوتی گران گرد او حلقه بنددبه سنگینسکوتی گوارا نشیندز خاموشی روز و تاریکی شبنه از جا گریزد نه از پا نشیندکشد سایه آهسته بر فرشِ مینابه مینا چو یک زان دو رعنا نشیندبه ثبت گذرکردنِ عمر گیتیچو مردی خردمند و دانا نشیندرصدبانِ پیری است گویی که تنهاشب و روز در زیجِ بیدا نشیندچه نغز است خاموشی و دوردستیخوش آن دوردستا که عنقا نشیند▨دکتر مهدی حمیدی شیرازی▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیاز کتاب پس از یکسال - صفحهی ۱۶۹بیست و ششم مرداد ماه ۱۳۲۵ شیراز
-
12
عالمتاج قائم مقامی | پیام به ناآمدگان | صدای مریم کوشا
▨ نام شعر: پیام به نا آمدگان▨ شاعر: عالمتاج قائم مقامی▨ با صدای: مریم کوشا▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________۱ای به دنیای ما نیامدگان!گر نمیآمدید، خوشتر بودخاصه آنرا که در کتاب ازلسرنوشتی به نام مادر بودکاش این دسته در مشیمهٔ ماممانده بودی اگر میسر بودتا که خالی شدی ز شرِ بشراین زمین، کش نه شور و نه شر بود.* * *تو نمیآمدی، درین شک نیست،اختیارت به دست خویش ار بودبسته شد نطفه بی ارادهٔ توکه مشیت بر آن مقرر بودنه به دلخواه در رحم رفتیکه در آن ره، پدرت رهبر بودنه برون آمدی از آن به مرادکهت برون آمدن مقدر بود.کاش بالای فکر سرکش منبا تقاضای عصر همبر بودیا که مغزی چنانکه هست مرادر سر مرد نفسپرور بودیا درین سر، به جای مغزِ فهیممغز خر بود، مغز اَستر بودور مجسم نمیشدی، باریآرزوی دلم مصور بود* * *هله ای در جهان نیامدگان!هستی ما ز مرگ بدتر بودرنج ما را اگر نوشتندیمثنوی را هزار دفتر بودمرگ در کام ما ز تلخی عمردلنشینتر ز شهد و شکّر بودکار ما بود در کف دو خداکان یکی اکبر، این یک اصغر بودآن خدا بر فلک که یزدان استاین خدا بر زمین که شوهر بود.۲روزگار شما نیامدگانبه امید خدای خوشتر بادخانهٔ عیش ما سیهدل بودکاخ عمر شما منور باد{شاخ آمالتان همیشه بهارنخل امیدتان برآور باد}بر شما دختران آیندهزندگی جمله نور و شکّر باداز سرشک غم و نشاط شرابچشمتان خشک و کامتان تر باداختران را اگر اثر باشدروزتان خوش ز سیر اختر باد{آسمان را دگر شود رفتارزندگی را نظان دیگر باد}
-
11
ملکالشعرا بهار | دماوندیه ۲
▨ نام شعر: ای دیو سپید پای در بند (قصیدهی دماوندیه ۲)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی ای دماونداز سیم به سر، یکی کلهخودز آهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر چهرِ دلبندتا وارهی از دمِ ستورانوین مردم نحس دیو مانندبا شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوندبنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوندتو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردش قرنها پسافکندای مشتِ زمین بر آسمان شوبر ری بنواز ضربتی چندنی نی تو نه مشت روزگاریای کوه، نیَم ز گفته خرسندتو قلبِ فسردهی زمینیاز درد ورم نموده یک چندتا درد و ورم فرو نشیندکافور بر آن ضماد کردندشو منفجر ای دلِ زمانهوان آتش خود نهفته مپسندخامش منشین سخن همی گویافسرده مباش خوش همیخندپنهان مکن آتش درون رازین سوختهجان شنو یکی پندگر آتش دل نهفته داریسوزد جانَت، به جانْت سوگندبر ژرف دهانت سخت بندیبر بسته سپهرِ زالِ پُر فَندمن بندِ دهانت برگشایمور بگشایند بندم از بنداز آتش دل برون فرستمبرقی که بسوزد آن دهان بندمن این کنم و بود که آیدنزدیک تو این عمل خوشایندآزاد شوی و بر خروشیمانندهی
-
10
علیاکبر دهخدا | یاد آر ز شمع مرده یاد آر
▨ نام شعر: یاد آر ز شمع مرده یاد آر▨ شاعر: علیاکبر دهخدا▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــشاعر این شعر را به روان یار جوان و همسنگر شهیدش، میرزاجهانگیر خان صور اسرافیل پیشکش کرده.ـــــــــــــــــای مرغ سحر! چو این شب تاربگذاشت ز سر سیاهکاری،وز نفحهی روحبخش اَسحاررفت از سرِ خفتگان خماری،بگشود گره ز زلفِ زرتارمحبوبهی نیلگونعماری،یزدان به کمال شد پدیدارو اهریمن زشتخو حصاری،یاد آر ز شمع مرده یاد آر ▨ای مونسِ یوسف اندر این بندتعبیر عیان چو شد تو را خواب،دل پر ز شعف، لب از شکرخندمحسودِ عدو، به کامِ اصحاب،رفتی بَرِ یار و خویش و پیوندآزادتر از نسیم و مهتاب،زان کو همهشام با تو یکچنددر آرزوی وصال احباب،اختر به سحر شمرده، یاد آر ▨ چون باغ شود دوباره خرّمای بلبلِ مستمندِ مسکینوز سنبل و سوری و سپَرغمآفاق، نگارخانهی چین،گل، سرخو به رخ عرق ز شبنمتو داده ز کف زمام تمکین زان نوگلِ پیشرس که در غمناداده به نارِ شوق تسکین،از سردیِ دی فسرده، یاد آر ▨ ای همرهِ تیهِ پورِ عمرانبگذشت چو این سنینِ معدود،و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفانبنمود چو وعدِ خویش مشهود،وز مذبحِ زر چو شد به کیوانهر صبح شمیم عنبر و عود،زان کو به گناهِ قوم ناداندر حسرت رویِ ارضِ موعود،بر بادیه جان سپرده، یاد آر ▨چون گشت ز نو زمانه آبادای کودک دورهی طلاییوز طاعت بندگان خود شادبگرف
-
9
مهدی حمیدی شیرازی | با نسیم صبا
▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمیخواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او میگذرد صبحی و شامیحیرتزده از دام سپید و سیه عمرچون مرغ شکیباست که افتاده به دامیافسوس! هنوزش قفس تن نشکسته استاو نیز به تنگ است از اینگونه دوامیچون غنچه فرو برده سر خود به گریبانچون تیغ نهان گشته به تاریک نیامیوآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخوانداکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهستبر سرحد این هر دو گرفتهست مقامیزنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفتآن را که بود رنج قعودی و قیامی!مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواندآن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی!در دیدهی او کار جهان مسخره آیدگر مسخرهای باشد در بند نظامیامروز بدین نکته رسیده است که گیتینه عیش تمامیست نه اندوه تمامی!رویای فریبندهی لرزان دروغیستچه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!نوشین عسلی دارد آمیخته با زهربا قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!تلخ است به هر حال همه کام و دهانهاچون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هستآن راست که نشناخت حلالی ز حرامی!ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزدکز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!گر من نه به شادی گذراندم همهی عمرای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیدوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیرازاز کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳
-
8
مهدی حمیدی شیرازی | ایران چه میگوید؟
▨ نام شعر: ایران چه میگوید▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمیکشندم از دو جانب این به سویی آن به سوییمُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شوییاین گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایاهر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و روییای خدا، ای آسمان، ای آسمانها، ای خدایان!همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانیمن هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گوییداشتم مُلکی که میپیمود خورشیدش به روزییعنی از سوییش پیدا میشد و پنهان به سوییاز حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینیآب و جاهِ سنجرم از بحرِ بیپایاب جوییدید این خورشید و میداند که روی این زمینهااز اسیران جهان بشنید روزی های و هوییدید این خورشید و میداند که شاهان جهان رابوسه بر درگاه من میبود سنگین آرزوییبیگمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردداشکریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکوییسر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!آنک آنجا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!اینک اینجا بود، کاینجا شانه زد شیرین به مویی!خود همینجا بود؛ کاینجا تاخت بهرامی به گوریپای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1)بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، اینجا پادشاهیضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!خم شد اینجا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!خرد شد آنجا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!بود در هرگوشهای چون بیشه شیری، نامداری!بود در هر دامنی چون کوهببری، تندخویی
-
7
مهدی اخوان ثالث | ای درخت معرفت
▨ نام شعر: ای درخت معرفت▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: قطعه طُرقه از کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــای درخت معرفت! جز شک و حيرت چيست بارت؟يا که من باری نديدم غير از اين بر شاخسارت؟بر زمينت کِشت و بردت سر به سوي آسمانهاباغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارتيا بر آی از ريشه و چون من به خاکِ مرگ در شوتا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارتيا از آن سر شاخههای دور و پنهان از نظرهاميوهای ديگر فرو افکن برای خواستارتحاصلي جز حيرت و شک، ميوهاي جز شک و حيرتچيست جز اين؟ نيست جز اين؛ ای درختِ پير، بارتعمرها خوردی و بردی غير از این باری ندادیحيف، حيف از اين همه رنجِ بشر در رهگذارتچند و چونِ فيلسوفان چون بَرِ ديوارِ ندبه استپيرک چندی زنخزن* ريشجنبان در کنارتاي کلاغ صبحهای روشن و خاموش برفیخوشتر از هر فيلسوفی دوست دارم قار قارتچیستی و از کجایی ای گیاه ریشه در گمو ای بنفشهی اطلسی، ديگر شناسم من تبارتشهرِ افلاطونِ ابله ديده تا پس کوچههايشگشته وز آن بازگشتم میکند شربش خمارتما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهرسنگ چون اردنگ میسازيم، ای ابله! نثارتوعدههای اين همه نقل است و عقلِ دیرباورشاخهای از توست؛ چون بپذيرد اين شعر و شعارت؟پال پال* و کور مالان من چو عمری خرج کردمزير سردِ بیمروتسایهات؛ يعنی حصارتچون گشودم چشمِ عبرت ناگهان ديدم که بیگهپردهای برفينه پوشيده سرم؛ يعنی غبارتمن غبارِ گردباد آسا بسی در دور و نزديکديدهام اما نديدستم که آيد زان سوارتسوی شهرِ خويش آيم باز و ديوار از هوايشزان که ديوار آهنين مُلکیست هيچستان ديارتگلبُن داوودیِ پاييز روشن خواهد اميدکآی درختِ معرفت جز شکّ و حيرت نيست بارت▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیدتهران -
-
6
میرزا حسن خان وثوقالدوله | حسرت
▨ نام شعر: حسرت▨ شاعر: میرزا حسن خان وثوقالدوله▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبگذشت در حسرت مرا بس ماهها و سالهاچون است حال اَر بگذرد دایم بدین منوالهاایام بر من چیره شد چشم جهانبین خیره شدواین آب صافی تیره شد، چون ماند در گودالهادل پر اسف از ماضیم وز حال بس ناراضیمتا خود چه راند قاضیام تقدیر استقبالهانقش جبین درهم شده، فرّ جوانی كم شدهشمشادِ قامت خم شده؛ گشته الفها دالهاگویی كه صبحِ واپسین رخ كرد و منشق شد زمینوین سیلهای قهر و كین برجَست از این زلزالهامغلوب شد هر خاصیت برگشت هر خُلق و صفتمانند تغییر لغت از فرط استعمالهاهم منقصم شد وصلها هم منهدم شد اصلهاهم منقلب شد فصلها هم مضطرب شد حالهاشب كرد ظلمت گستری وآن چشمِ شبكور از خرینشناخت نورِ مشتری از شعلهٔ جوالهاچون ریشه بندد خویِ بد، بهتر نگردد خَود به خَودسخت است رفع این نمد بی نشترِ كحالهااین نالهٔ شبگیرها، برّنده چون شمشیرهاهم بگسلد زنجیرها هم بشكند اغلالهاتا چند در این كشمكش چون مرغِ بسمل در تپشگاهِ صعود است و پرش زی كشور آمالهارخت از محیطِ مردگان بندم به شهرِ زندگانچون اختران تابندگان چون گوهران سیالهاهر صبحدم در كویشان خواهم{بندم} نظر بر رویشانكز مطلع ابرویشان مسعود گردد فالهاكو عزلتی راحترسان دور
-
5
ملکالشعرا بهار | ای وطن من
▨ نام شعر: ای وطن من (بخشی از این قصیده)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: فریدون فرحاندوز▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای خطّهٔ ایران مِهین، ای وطن منای گشته به مهرِ تو عجین جان و تن من{ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد بازآشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من}دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیستای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من{بس خار مصیبت که خلد دل را بر پایبی روی تو، ای تازه شکفته چمن منای بارخدای من گر بیتو زیم بازافرشتهٔ من گردد چون اهرمن منتا هست کنار تو پر از لشکر دشمنهرگز نشود خالی از دل محن مناز رنج تو لاغر شدهام چونان کز منتا بر نشود ناله نبینی بدن مندردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگکز بافتهٔ خویش نداری کفن من}بسیار سخن گفتم در تعزیت توآوخ که نگریاند کسی (نگریانَد کس) را سخن منوآنگاه نیوشند سخنهای مرا خلقکز خون من آغشته شود پیرهن منو امروز همیگویم با محنت بسیاردردا و دریغا وطن من، وطن من▨ ملکالشعرا بهارـــــــــپینوشت: این دکلمه فقط شامل بخشهایی از این قصیده است. بخشهای دکلمه نشده در داخل آکولاد آمده است.
-
4
عالمتاج قائم مقامی | فرق مرد با زن
▨ نام شعر: فرق مرد با زن▨ شاعر: عالمتاج قائم مقامی▨ با صدای: مریم کوشا▨ پالایش و تنظیم: شهروز▨ نقاشی پرتره: ابراهیم صدری_________خواهرم پرسید فرق مرد و زن در چیست، گفتم: گویمت این قصه را با نکتهای سر بسته امادر دکان آفرینش جنس ما و اوست یکسانعمر ما طی میشود در کیسهای در بسته امابر فراز کاخ هستی او به پرواز است و ما همجنبشی داریم در کنج قفس، پر بسته امادست قدرت فرش کردهست از ازل باغ جنان رازیر پای مادران، بر روی مادر بسته اماناامید از بخت نتوان شد که بس درهای رحمتپیش روی ماست، تا دامان محشر بسته اماگر نبازی خویش را ای آشیان گمکرده ای زنغیر از این ره نیز باشد راه دیگر، بسته اماتا برون آید زن از این محبس مردآفریدهدست و پا باید، که هست ای جانِ خواهر، بسته اما▨عالمتاج قائممقامیمتخلص به ژالهاز کتاب دیوان عالمتاج قائممقامی (ژاله)، انتشارات ما، ۱۳۷۴: ۴۵
-
3
فریدون توللی | کارون
▨ نام شعر: کارون (بلم)▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبلم آرام چون قویی سبكبالبه نرمی بر سرِ كارون همی رفتبه نخلستانِ ساحل قرصِ خورشیدز دامان افق بیرون همی رفت شفق بازیكنان در جنبشِ آبشكوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت جوان پارو زنان بر سینهٔ موجبلم میراند و جانش در بلم بودصدا سرداده غمگین در رهِ بادگرفتار دل و بیمار غم بود: -«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُمچه می خواهی از این حالِ خرابُمتو كه با مو سرِ یاری نداریچرا هر نیمه شو آیی به خوابُم» درون قایق از باد شبانگاهدو زلفی نرمنرمک تاب میخوردزنی خم گشته از قایق بر امواجسر انگشتش به چینِ آب میخورد صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش میگشتجوان میخواند سرشار از غمی گرمپِیِ دستی نوازشبخش میگشت: -«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چراییتو كه یارُم نِئی پیشُم چراییتو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم رانمکپاشِ دل ریشُم چرایی» خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگِ شب نیلوفری داشتز آزار جوان دلشاد و خرسندسَری با او، دلی با دیگری داشت ز دیگر سویِ كارون زورقی خُردسبک بر موج لغزان پیش میراندچراغی كورسو میزد به نیزارصدایی سوزناک از دور میخواندنسیمی این پیام آورد و بگذشت:«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»جوان نالید زیرِ لب به افسوس:«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»▨ فریدون توللی - ۱۳۲۷از دفتر شعر نافه
-
2
مهدی حمیدی شیرازی | دریای گوهر
▨ نام شعر: دریای گوهر▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــاین شعر به فریدون توللی تقدیم شده است.ــــــــــــــــــای فریدون تا تو زادی بیگمانشهرِ من دریایی از گوهر بزادبا تو از ملک سخن در نظم و نثرآفتاب از پشت دوپیکر بزاددهر را سحار زان خواند خردکآنچه ناید عقل را باور بزادای بس آتشپارهٔ هستیفروزکز دلِ قرنی چو خاکستر بزادبتشکن از پشتِ بتگر شد پدیددانی ابراهیم از آزر بزادپس عجب ناید که از قحط وفامهرورزی چون تو نامآور بزادگر نه من ماندم نه صورتگر* چه باکگر سرآمد عمر نی شکر بزادصبح صادق گر بشد در باخترپرتو خورشید از خاور بزادرو بخوان در وصف خود با حکم عقلآنچه از آن کلک افسونگر بزاد"چون زمان عهد سنائی درنوشتآسمان چون من سخنگستر بزاداول شب بوحنیفه درگذشتشافعی آخرشب از مادر بزاد"**▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیـــــــــپینوشت اول: مراد از صورتگر، لطفعلی صورتگر، از دوستان مشترک شاعر و فریدون توللی است. درکتر حمیدی شیرازی شعری در رثای لطفعلی صورتگر نیز سروده است که نام آن پادشاه بیتخت است و قبلا منتشر شد. پینوشت دوم: در بیت آخر از خاقانی است.
-
1
ایرج میرزا | شب جمعه خدمت حاج امین
▨ نام شعر: شب جمعه خدمت حاج امین▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــرفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بوداگر بهشت شنیدی بساطِ دوشین بودچه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیمچه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بودعجب شبی به احبّا گذشت و پندارمکه چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بودجهان به دیدۀ من ناپسند میآمدولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بودلوازم طرب و موجبات آسایشز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بودتمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشمنه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بودنه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمالنه ذکر آنقُره، نی صحبتِ فلسطین بودنه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاهنه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بودانار و سیب و به و پرتقال و نارنگیکبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بودعرق به حدِّ کمال آبجو به حدِّ نِصابگل و بنفشه فزونتر ز حدِّ تخمین بودمُعاشران همه خوشروی و مهربان بودندیکی نبود که بدخوی و زشت آیین بود
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
اینجا تعدادی از برجستهترین قصیدههای معاصر ایران را خواهیم شنید.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.ضمنا، غزل های معاصر نیز در یک پادکست جداگانه منتشر میشود که میتوانید آنرا هم دنبال کنید.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
HOSTED BY
شهروز کبیری
Loading similar podcasts...