-
66
عطر سنبل عطر کاج - اگر پولدار بودم
هیچ نمی دانستیم آنچه در اوایل ورود به آمریکا گران می دانستیم، بعد از انقلاب ایران مفت به نظر می رسد. انقلاب ها به ندرت برای اقتصاد خوب هستند.
-
65
عطر سنبل عطر کاج - داورا رشوه گرفتن
من همیشه فکر میکردم خدای خوبی میشوم، اما حالا که موقعیتش پیش آمده بود میخواستم فرار کنم.
-
64
عطر سنبل عطر کاج - فصلی درباره بینی
میخواستم فریاد بزنم و به مردان و زنان هم وطن ام بگویم که یک بینی هر شکلی که داشته باشد فقط بینی است. نمیتواند روح انسان را در خود جا دهد.هر چقدر بینی های ما بزرگ باشد، روح ما بزرگ تر است.
-
63
عطر سنبل عطر کاج - حس می کنم زیر پاهایم حرکت میکند
من و فرانسوا تصمیم داریم به فرزندانمان چیز با ارزش تری بدهیم. این حقیقت ساده که بهترین راه برای گذر از مسیر زندگی این است که انسان اهدا کننده عمده مهربانی باشد.
-
62
عطر سنبل عطر کاج - نوئل جینگول
اگر والت دیزنی شوشتر را دیده بود، یک سرزمین باستانی هم کنار سرزمین جدید و سرزمین رویاها میساخت.
-
61
عطر سنبل عطر کاج - بودای شش متری
روزها مینشست و غصه میخورد که چرا نتوانسته بود وقوع انقلاب و زوال اقتصادی بعد از آن رو پیش بینی کند. ورد زبانش این شده بود: باید خیلی وقت پیش همه چیز را می فروختم و پولش را میآوردم آمریکا.
-
60
عطر سنبل عطر کاج - ایرانی ها درخواست کار ندهند
در تمام مدت این تجربه ی دشوار پدر هیچ وقت گلایه نکرد. او همیشه یک ایرانی باقی ماند که به وطنش علاقه مند است و در عین حال به آرمان های آمریکایی نیز باور دارد.
-
59
عطر سنبل عطر کاج
لابد این افسر یا به خاطر اونیفورم زیبا به نیروهای پلیس پیوسته بود، یا به خاطر این که بتواند سوار اسب شود. نگاهی به ما انداخت و گفت: متاسفم این جزو وظایف من نیست
-
58
عطر سنبل عطر کاج - من و باب هوپ
آشپزخانه کریسمس بوی زنجبیل و کاکائو و دارچین میدهد. در آشپزخانه کودکی ام نوروز بوی هل و پسته بو داده و گلاب داشت.
-
57
عطر سنبل عطر کاج - با این همه فامیل
بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم با همدیگر، یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار را میسازیم.
-
56
عطر سنبل عطر کاج - جزیره گنج
در طول سال تحصیلی، پدر روزهای هفته را درس میخواند و تعطیلات آخر هفته باز هم درس میخواند.
-
55
عطر سنبل عطر کاج - آمریکا سرزمین فیری
معتقدم برای پیشرفت صلح در خاوارمیانه، خوب بود یک قاشق نقره ای می دادند دست هر یک از رهبران و گفتگوها جلوی ظرف بزرگی از بستنی ایرانی انجام میشد. به همراه هر قاشق بستنی، اختلافهای سیاسی هم آب می شد.
-
54
عطر سنبل عطر کاج - واترلو
یکراست رفتم ساحل. چند قدم به داخل آب رفتم، موج آرامی مرا بلند کرد، و شروع کردم به شنا کردن. به همین سادگی.
-
53
عطر سنبل عطر کاج - جولی
او اخیرا به نیویورک منتقل شد. جایی که ممکن است چندتایی مهاجر ببیند و کسی چه میداند، شاید توی قفسه ادویه جاتش کمی جا باز کند.
-
52
عطر سنبل عطر کاج - مردها و پشهها
فرانسوا در تعطیلات دیگر، مناظر تایلند و بالی را دیده بود. تنها مناظری که ما برای دیدن انتخاب میکردیم قیافه اقواممان بود که توی شهرهای دیگر زندگی میکردند.
-
51
عطر سنبل عطر کاج - تعطیلات خوش با آل
من همیشه از توسل به مذهب در رابطه با لاس وگاس معذب میشدم، مطمئنم پیامبر هرگز چنین جایی را تایید نمیکرد.
-
50
عطر سنبل عطر کاج - دوازده جا کلیدی نخی
علاقه او به خرید اجناس نصف قیمت توجیه میکند که چرا او، تا جایی که ما میدانیم، صاحب تنها کفش نایکی جیر به رنگ خرمایی و صورتی موجود در آمریکا است.
-
49
عطر سنبل عطر کاج - مکزیکی
مردم شوهرم را می بینند و یاد خوشیهاشان میافتند. من را میبینند و یاد گروگانها میافتند.
-
48
عطر سنبل عطر کاج - به کمک دوستانم
از آن به بعد وقتی می گفتم ایرانی هستم، اضافه میکردم کشور گربه ای پرشین که تاثیر خوبی روی مردم می گذاشت.
-
47
عطر سنبل، عطر کاج - قیژ قیژ
مهم نبود که خانه برای خودمان هم به زحمت جا داشت. شعار پدر همیشه این بود: جا به دله
-
46
عطر سنبل، عطر کاج - میکی نجاتم بده
از دید پدر، لذت هر تفریحی با همراهی دیگران چند برابر میشد. یک شام شلوغ توی منزل خواهرش که نصف مهمانها بدون صندلی مانده باشند، به شام چهار نفره با جای کافی ترجیح داشت.
-
45
عطر سنبل، عطر کاج - بولینگ
مثل عروسی که برای مراسم عقد آماده شود، پدر لباسهایش را به دقت انتخاب کرد، موهایش را اصلاح کرد و روبروی آینه دستشویی جملهٔ سلام من کاظم هستم را بارها تمرین کرد.
-
44
عطر سنبل، عطر کاج - سگهای داغ
تعجب میکردیم پدر چطور بعد از مدتها تحصیل در آمریکا، این همه سوء تفاهم زبانی با مردم آنجا داشت.
-
43
عطر سنبل، عطر کاج - روز اول دبستان
بعد از گذراندن یک روز در آمریکا و میان آمریکاییها، فهمیدم پدر آنجا رو درست توصیف کرده. توالتها تمیز بودند و مردم بسیار، بسیار مهربان.
-
42
نیمه تاریک ماه - زندانی باغان
مینویسم که بدانی و اگر بخواهی بیایی. جای بدی نیست، جا برای تو هم هست. اصلا میدانی، با زن و بچههات بیا.
-
41
نیمه تاریک ماه - آتش زردشت
سیلویا گفت: کتابهای یکی از همین طاغوتها - مراد بوده، دیده - ریخته بودند توی استخر. کتابها بیشتر کتابها خطی بوده. همه جا شبیه هم هستند.
-
40
نیمه تاریک ماه - بانویی و آنه و من
نشسته بود و با دسته فنجان خالیاش بازی میکرد. گفت: بهار که میشود راه میافتم، اما فقط بعضی روزها صبح میشود، وقتی ابر نباشد.
-
39
نیمه تاریک ماه - زیر درخت لیل
خندید، همانطور که مرتضی میخندید با خود و در خود. گفت: خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست.
-
38
نیمه تاریک ماه - گنج نامه
باز میخندد: هم سن بودیم و هم کلاس. عاشق که شد، سبیل گذاشت، اما مجبور بود با مداد کنته سیاهشان کند. عصر به عصر هم میرفت باشگاه ورزشی.
-
37
نیمه تاریک ماه - حریف شبهای تار
وقتی قهوهاش را میخورد، گفت: چرا بچهدار شدیم؟ این دو تا چه گناهی کردهاند که باید مرگ ماها را ببینند؟
-
36
نیمه تاریک ماه - انفجار بزرگ
پانزده میلیارد سال از آن انفجار بزرگ تا همین حالا هی این سنگ و کلوخها چرخیدهاند و هی به هم خوردهاند تا شدهاند ما، شدهاند دو جوان که دو طرف نیمکت بنشینند و هی یکی بگوید چطوری و آن یکی بگوید خوبم و هی کونسرک بیایند کنار هم، آن وقت ما مردم خم نمیشویم زمین را ببوسیم. حرمت باید گذاشت. کفران نعمت میکنند این مردم.
-
35
نیمه تاریک ماه - نقاش باغانی
گفتم: از این طرف رد میشدم، گفتم سلامی عرض کنم. گفت: خواهش میکنم روراست حرفتان را بزنید، من که میبینید بیست سالی است از این طور تعارفها نشنیدهام.
-
34
نیمه تاریک ماه - دست تاریک، دست روشن 2
چه پکی میزد! ساکت شده بود و به نوک انگشت ابهام گوشه چشمش را خشک میکرد. گفتم، خوب؟ یا شاید، همان طور که معمول است، گفتم، بعدش؟
-
33
نیمه تاریک ماه - دست تاریک، دست روشن ۱
باید همان را گفت که بود، همان رنگ که آدم با دیدنش میفهمد که مرگ هست، که مردهها جایی آن زیر خاک خفتهاند، فراموش شدهاند. اما هستند، و ناگهان، تا بفهمیم که هستند، مثل ریشههای پنهان زیر سطح خاک به پایمان قلاب میشوند و میاندازندمان.
-
32
نیمه تاریک ماه - خانه روشنان
نوشتن همه این حرفها، اگر میخواست به قولش عمل کند، لازم بود. لب پر میزد حالا دل کاتب. کلمات اگر بی سایه باشند به وزن سنگینترند از سکوت. جمله اگر یکنواخت باشند نمیمانند در ما. نمیدانیم به کدام حفره باید بسپاریمشان.
-
31
نیمه تاریک ماه - شرحی بر قصیده جملیه
تیر مژههای آن دو چشم سیاه انگار سرمه کشیدهاش این بال بالزن به قفس سینه نشسته ما را نیز نشانه کرده بود.
-
30
نیمه تاریک ماه - نقشبندان
مگر میتوانم بنویسم اینجا شاید عیب ما این است که هیچ چیز را هیچ وقت دور نمیریزیم؟
-
29
نیمه تاریک ماه - نیروانای من
چه میتوانم بگویم؟ که مثلا اینجا خانه من است؟ نه، من خانهای ندارم، سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانه من همینهاست که مینویسم، همین طرز نوشتن از راست به چپ است، در این انحانای نون است که مینشینم. سپر من از همه بلایا سرکش ک یا گ است. مگر نباید حداقل خشتهای نیروانای خودم را قالب بریزم.
-
28
نیمه تاریک ماه - میر نوروزی ما
و من از ته حلق میگفتم: درختها و گلها حافظه ندارند، برای همین آزادند، رها و آزاد.و بعد با صدای خودم میگفتم: من نمیتوانم.
-
27
نیمه تاریک ماه - فتحنامه مغان
چقدرمرگ! زنی بر قبری ضجه میزند و کنارش، دو چشم سیاه و گشوده دختری نگاه میکند، نگاهمان میکند. دیگر ارزان شده است، انگار مرگ را سبیل کرده باشند، انگار دوربین تلویزیون را گذاشته باشند توی قبرستان، انگار میکروفن رادیو را ببری بدهی دسته همه قاریهای قبرستانهای دنیا.
-
26
نیمه تاریک ماه - سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ
آن چیز سیاه و سبز غار غار کن نوککج را برده بود پیش حسین آقا، که حرف نمیزند، که یک کلمه نمیتواند بگوید.
-
25
نیمه تاریک ماه - به خدا من فاحشه نیستم
میخواست بگوید، داد بزند و یک طوری این آسیاب چرخان را که میچرخید، اما هیچ چیز را خرد نمیکرد برای یک لحظه هم شده از حرکت باز دارد، اما فقط دراز کشید.
-
24
نیمه تاریک ماه - بختک
برای همین گفتم، اینجا، توی گلوی من، یک چیزی ماسیده، انگار که عنکبوتی چیزی به سیب آدم چهار چنگ شده باشد و دستهای آدم در کنارش باشد اما طلسم شده، سنگ شده، خوب، شماها چه کار میتوانید برای من بکنید؟
-
23
نیمه تاریک ماه - نمازخانه کوچک من
من فکر میکنم عشق با شمِ تشخیص تفاوت صداها شروع میشود، یعنی وقتی که میشود چشمبسته حتی کوچههای ناآشنا را رفت، بی آنکه احتیاجی باشد دست کوچک و سردش را در دست بگیری.
-
22
نیمه تاریک ماه - عروسک چینی من
عقربه ها رو میگفت، اون سرخه رو میگفت که همهاش میگشت، تندتر از اونای دیگه. حالا ساعتش کجاست؟ با بابابزرگه خاکش کردن؟؟ تو که نمیدونی
-
21
نیمه تاریک ماه - گرگ
وقتی اینها را میگفت دندانهاش به هم میخورد. رنگش سفید شده بود، درست مثل رنگ مات صورت اختر وقتی که پشت پنجره میایستاد و به بیابان نگاه میکرد، یا به سگ
-
20
نیمه تاریک ماه - هر دو روی یک سکه
خستهتان کردم. اما، خوب، همین چیزها را میگفتیم و میشنیدیم. من دیگر عادت کرده بود. شاید برای من و دیگران نوعی تفریح بود. اما برای پدرتان؟ نه.
-
19
نیمه تاریک ماه - معصوم سوم
وسط اتاق ایستاد. کتاب رو دودستی گرفته بود، طوری که انگار سینی دست آدم باشد و بخواهد چیزی را تعارف کند.
-
18
نیمه تاریک ماه - معصوم اول
آن وقت بود که شنیدم. نه، خیال نمیکردم. اصلا. خیالاتی نشده بودم. درست صدای پا بود. نه که کسی قدم بزند، اصلا.مثل اینکه میپرید، روی یک پا.
-
17
نیمه تاریک ماه - عکسی برای قاب عکس خالی من
سیگار میکشید، اشنو. ملاقاتی براش آمده بود، دو روز پیش. پولی را که گرفته بود، داد بدهم بچهها، به آنهایی که نداشتند. نگرفتند.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
Loading similar podcasts...