جنگ صدا

PODCAST

جنگ صدا

Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.

  1. 10

    زیبایی‌ علیل

    در میان صفحات مجموعه اشعار «تولدی دیگر» از فروغ فرخزاد دو شعر هست که به نظر من از نگاه و توجه پنهان مانده‌اند. این دو سروده از آن کتاب، را در بحثی که آن را «زیبایی‌ علیل» نامیده‌ام خواهید خواند. [[photow01]] معلول در زبان فارسی انسانی است که عیب و علتی دارد. علیل است و با ذلیل قافیه می‌شود. انسانی که در انجام برخی کارها ناتوان است و یا با موانع و دشواری‌هایی مواجه است.از وقتی شروع به خواندن و سینما رفتن کردم و با ادبیات فارسی سر و کار دارم دو چهره‌ی زنانه تعقیبم می‌کنند: یکی چهره‌ی آن مادری که آغوشش بوی آشپزخانه و حیاط و آب و جارو دارد، مقدسه‌ای که خواهش تن نمی‌شناسد، بلند نمی‌خندد، نمی‌رقصد، آواز نمی‌خواند، کم‌حرف است و وقتی آستینی بالا می‌زند و برای آدم زنی یا شوهری هم پیدا می‌کند. و آن یکی دیگر، با آن طره‌ی گیسوان، آن خال لب و آن کرشمه که می‌شود عاشقش شد، از نگاه‌هایش آتش گرفت و جفاهایش را به‌جان خرید. تا یادم هست میان این دو چهره که هیچ کدام شباهتی به من و زنان دور و برم نداشتند سرگردان بوده‌ام. باز آن چهره‌ی مقدس را می‌شد کاریش کرد. در میان زنان فامیل و همسایه نظیرش پیدا می‌شد اما آن مینیاتوری‌ها کجا بودند؟ آن نقش‌های بر سنگ و دیوار با آن جام و آن حال، آن رقص و آن خیال که معلوم نبود با آن دهان‌های نقطه‌ای چطور از گرسنگی نمی‌مردند؟! دور و برم پر بود از دختران زیبا که همه آن‌وقت‌ها یا درگیر تظاهرات و انقلاب بودند و یا بعدترها درگیر کنکور. از درس خواندن شبانه پای چشم‌هایمان گود می‌افتاد. مشکلات خانوادگی داشتیم. آن عادت ماهانه هم بود که یک هفته‌ای در ماه ناک‌اوت‌مان می‌کرد و بالکل از حال جفا کردن می‌انداخت. در این میان، کار من دشوارتر هم بود. می‌دانستم که هرچه هولم بدهند بازهم به جبهه‌ی مقدسین، جایی که از نگاه فرهنگ و جامعه برای من که دختری با مشکل جسمی بودم امن و مناسب بود نخواهم پیوست. پرشورتر از این حرف‌ها بودم و زورم به این میل و خواهش شاد زنده بودن نمی‌رسید. برای وسوسه آدم بهشتی هم امکاناتم محدود بود. از آتش نگاه خبری نبود، طره‌ی نداشته‌‌ی‌ گیسوانم زیر روسری کُرک می‌شد و می‌ریخت. در خیابان گاهی به جایی می‌خوردم. در جوی آب می‌افتادم. بی کفش پاشنه‌بلند هم پایم پیچ می‌خورد. پیشانی‌ام گاهی از برخورد با در و دیوار کبود و باد کرده بود و رفتار غزال در خیابان‌های تهران، حتا برای بیناها هم ناممکن بود. اگر برایم خواستگار می‌آمد که خوشبختانه نمی‌آمد و من مثلا ـ آن‌طور که در فیلم‌ها ـ می‌بایستی چایی می‌آوردم قطعا سینی را کج می‌گرفتم و داماد بخت‌برگشته را می‌سوزاندم. مرا پناه دهید ای زنان ساده‌ی کامل که از ورای پوست، سرانگشت‌های نازکتان مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را دنبال می‌کند و در شکافِ گریبانتان همیشه هوا به بوی شیر تازه می‌آمیزد کدام قله کدام اوج؟ مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش ای نعل‌های خوشبختی و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی که میل دردناک بقا بستر تصرف‌تان را به آب جادو و قطره‌های خون تازه می‌آراید تمام روز، تمام روز رها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آب به سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم به سوی ژرف‌ترین غارهای دریائی و گوشت‌خوارترین ماهیان و مُهره‌های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند نمی‌توانستم؛ دیگر نمی‌توانستم صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می‌گفت: «نگاه کن! تو هیچگاه پیش نرفتی، تو فرو رفتی.» از شعر «وهم سبز» [[photow02]] بیایید این کلیشه را با نگاهی به «زنان معلول» محک بزنیم. کدام مردی حاضر است ساعتی را با فاحشه‌ای نشسته بر صندلی چرخ‌دار بگذراند؛ و تازه برایش پول هم بدهد؟ «شیرین» را با یک پستان در حال آبتنی تصور کنید و حال «خسرو پرویز» جاخورده را. «لیلی» با یک پای کوتاهتر، یا با چشمان شیشه‌ای! «ویس» بعد از شیمی‌درمانی. و رقاصه‌ای بی‌دست در کافه‌ی اوستا کریم. نام «شیرین» را این‌جا تنها برای توصیف یک زیبایی کلیشه‌ای وام گرفته‌ام که «شیرین» خود زنی بود با شخصیتی چنان مستقل که «نظامی» در نهایت لطف، او را به تشبیه مردانه! مزین کرده در مورد او می‌گوید: پری‌رویی، پری بگذار، ماهی به زیر مقنعه صاحب کلاهی و «شیرین» همچون من این کلیشه را به سخره می‌گیرد آن‌هنگام که در شب وصل به‌جای خود عجوزی زشت‌رو را نزد «خسرو پرویز» پاتیل می‌فرستد. قصدم اشاره به آن زیبایی سحرآمیز است که تنها دیدن تصویری از آن، هزاران چون «خسرو پرویز» را مجنون و شیدا می‌کند و به راهی می‌کشاند که آخرش تیشه بر فرق «فرهاد» است و بیابان‌گردی «قیس» و هذیان مردان مست در فیلم‌های ایرانی. باور کنید قضیه به همین روشنی و سادگی است. در هر لباسی که باشد و به هر رنگ زیبایی‌شناسانه ای که درآید. تا بر من خُرده نگیرید که: این کلیشه‌ها که می‌گویی از مُد افتاده است و در سبد هیچ نویسنده عطار مردی دیگر پیدا نمی‌شود، حکایت را با مردی اروپایی در میان گذاشتم.گفت: من هم اعتراف می‌کنم این کلیشه‌ها هستند، خوب هم هستند؛ اگر نه دیگر در ادبیات و نه حتی بر پرده سینما، اما در سَر و سِر ما هستند. جالب‌تر و دردناک‌تر از خود این کلیشه‌ها، بازی ذهن مردانه‌ای‌ست که معشوقه را اگر به ساز نرقصد و بر مُراد نگردد؛ از ظلمتی به ظلمت دیگر می‌فرستد و در دم معشوق فرشته‌سان را به فاحشه‌ای وسوسه‌گر و بوالهوس تبدیل می‌کند. تمام عمرم به جنگ با کلیشه‌ای گذشت که وجود زنانه مرا به‌عنوان یک زن معلول نفی می‌کرد و مرا به بازی نمی‌گرفت. خوبی‌اش این بود که خوش می‌گذشت، بی که اسیری باشی یا لکاته هم خوش می‌گذرد. به آن جای امن در این جامعه پدرسالار که زن‌کالای دست اول می‌خواست که نبودم، نه در میان خطوط کتاب بود و نه در آغوش بابا شمل‌های روشنفکرنما. آن امنیت را در جمع زنانی پیدا کردم که چون من فکر و زندگی می‌کردند و شنیدن حرف‌هایشان و درک زیبایی‌شان آرامم می‌کرد. زنانی که آگاهانه و داوطلبانه و در نهایت زیبایی بی‌نقص به جنگ این کلیشه‌ها برخاسته بودند. روی خاک هرگز آرزو نکرده‌ام یک ستاره در سراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبوده‌ام با ستاره آشنا نبوده‌ام روی خاک ایستاده‌ام بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده‌ام تا ستاره‌ها ستایشم کنند تا نسیم‌ها نوازشم کنند از دریچه‌ام نگاه می‌کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه آرزو نمی‌کنم در فغان لذتی که پاک‌تر از سکوت ساده‌ی غمی‌ست آشیانه جستجو نمی‌کنم در تنی که شبنمی‌ست روی زنبق تنم بر جدار کلبه‌ام که زندگی‌ست یادگارها کشیده‌اند مردمان رهگذر: قلب تیرخورده شمع واژگون نقطه‌های ساکت پریده‌رنگ بر حروف درهم جنون هر نگاه آشنا یک ستاره نطفه بست در شبم که می‌نشست روی رود یادگارها پس چرا ستاره آرزو کنم؟ اين ترانه‌ی من است ـ دلپذیر، دلنشین پیش از این نبوده بیش از این. * * * متن بالا را در شکل گفتاری از اینجا بشنوید مجموعۀ «در آیینۀ خیال» را در اینجا ببینید

  2. 9

    با گلچین گیلانی، همراه با ترانۀ باران

    مجدالدین میرفخرایی یا گلچین گیلانی، نامی آشنا در میان چند شاعری است که در سال‌های آغازین سده‌ی شمسی جدید در تحول شعر فارسی نقش ظریف و مهمی ایفا کرده‌اند. [[photow01]] او یکی از پیشروان شعر نو در ایران است. نفوذ شعر گلچین در میان اهل ادب و شاعران، جوان ساده و ملایم بود. از شاعرانی که از گلچین گیلانی تاثیر گرفته‌اند، محمد زُهری و فروغ ‌فرخزاد را می‌توان نام برد. گلچین نخستین اشعار خود را هنگامی سرود که دانش‌آموز دوره‌ی ابتدایی در رشت بود. او با شعر «باران» که در سال ۱۹۴۰ میلادی در لندن سرود و در مجله‌ی «سخن» چاپ شد، به شهرت رسید. بعدها این شعر به کتاب‌های درسی راه پیدا کرد و به طبع کودکان و نوجوانان سخت زیبا و خیال‌انگیز جلوه نمود. باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه نام نخستین دفتر شعر او «نهفته» است که در سال ۱۹۴۸ میلادی در لندن به چاپ رسید. دومین کتاب شعر او «مهر و کین» بر اساس داستان رستم و سهراب است و سومین کتاب شعر او «گُلی برای تو» نام دارد که در تهران منتشر شد. برگردان‌هایی از اشعار او به زبان انگلیسی و روسی نیز انتشار یافته است. دوران شاعری گلچین را می‌توان به دو دوره تقسیم نمود. ابتدا او از شاعران سنت‌گرا بود و تا مدت‌ها قالب محوری در شعر گلچین، قصیده بود و گاه به قطعه هم می‌پرداخت. دقیقاً تا زمان اقامتش در ایران سال ۱۳۱۲ خورشیدی، شعرهای فراوانی در قالب‌های کلاسیک سرود که در مجله‌ی «ارمغان» انتشار یافت. دوره‌ی دوم در اروپا بود که از جریان فعالیت‌های ادبی و شعری او در این مدت، اطلاعات اندکی در دست است. او تعدادی رباعیات در سال ۱۹۳۸ تحریر کرد که می‌توانیم بگوییم در این شعرها، پرداختن به مضامین اخلاقی را کنار گذاشته است. یعنی از مضامین و محتوای اشعارش در دوره‌ی پیشین کاملاً فاصله گرفته است و زندگی در غربت و دوری از خانواده و میهن و زیستن در یک کشور اروپایی بی‌تردید در فکر و شعر این شاعر ایرانی تاثیر گذاشته است. با این همه صداقت و صمیمیت خواست او در شعرهایش از بین نمی رود. هر چند که با شما و آن‌ها بودم یار بد و نیک و زشت و زیبا بودم کس جز دل بی‌کسم ندانست که من تنها بودم همیشه تنها بودم این شعرها اندک ‌اندک شاعر را برای رسیدن به نوجویی و نوگرایی آماده کردند و شعر «باران» طلیعه‌ی این نوگرایی است. گلچین گیلانی در سال ۱۲۸۸ خورشیدی در خانه‌ای نزدیک سبزه‌ میدان رشت به دنیا آمد. ماد‌ر‌ش اهل اصفهان و پدر‌ش متولد تفرش بود که در جوانی به گیلان رفت. دوره‌ی کودکی و نوجوانی شاعر در زادگاهش گیلان، در تمام ادوار شاعری‌اش نفوذ و تاثیر مهمی در ذهن و زبان او دارد‌. در دوران متوسطه استعداد و ذوق طبیعی این نوجوان آشکار شد. او همواره در انجمن‌های ادبی ایران شرکت می‌کرد. تحصیلاتش را در رشته‌ی ادبیات و فلسفه و علوم تربیتی به پایان رسانید و در سال ۱۳۱۲ در آزمون اعزام دانشجو پذیرفته شد و به انگلیس رفت. با این‌که محل زندگی‌اش زیبا و باصفا بود، اما روحاً از نظر غربت و ناراحتی‌های شخصی دیگر به او سخت می‌گذشت. بعد از آن‌که یک ‌سال تحصیل در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی مشغول بود، از این رشته دست شست و خود را برای تحصیل در رشته‌ی پزشکی آماده کرد. در این مورد به دوستش گفته بود: «در انگلیس به تحصیل ادبیات و تاریخ پرداختن کاری نامعقول است و این قبیل مطالب را در ایران بهتر می‌توانستیم دنبال کنیم و حالا که ما به هر تقدیر، پایمان به اروپا رسیده، باید چیزی فرا بگیریم که در کشور خودمان وسایل تحصیل آن آسان به دست نمی‌آید.» چون تعهد سپرده بود که در رشته‌ی دیگری تحصیل نکند، مقامات فرهنگی در تهران به محض اطلاع از این گستاخی مقرری ماهانه‌اش را قطع کردند. از این زمان زندگی‌اش روز به روز سخت‌تر می‌شد و حتا در مرز افسردگی قرار گرفت و با آن‌که اراده‌ای قوی و همتی والا داشت به تدریج آثار یأس و پریشانی خاطر در او ظاهر شد. در این زمان، دوستی به او پیشنهاد کرد که تا فیصله یافتن کار، آنچه برای او می‌فرستند با هم خرج کنند تا گشایشی در کارها حاصل شود. پس از چند ماه تهران با تغییر رشته‌ی گلچین موافقت کرد و کار و زندگی او به روال عادی بازگشت. با جدیتی هر چه تمام‌تر کار خود را دنبال کرد. در زمانی که جنگ جهانی شعله‌ور شد، دولت ایران همه‌ی دانشجویان را به ایران فرا خواند ولی گلچین به این اخطار وقعی ننهاد و در لندن ماند و در این رابطه این‌گونه نوشت: ره من راه دراز من نمی‌‌ترسم از نشیب و فراز من نمی‌‌ترسم از نبرد و شکست می‌روم پیش می‌روم هر گام گلچین با تعطیل شدن دانشگاها در موقع جنگ و نرسیدن پول در زیر بمباران به گویندگی در فیلم‌ها، رادیو و ترجمه‌ی اخبار و مقالات روی آورد. پس از جنگ، تحصیلات خود را با جدیت پی گرفت و سرانجام درسال ۱۹۴۸ میلادی تحصیلاتش را در رشته‌ی پزشکی عمومی و تخصص در بیماری‌های گرمسیری به پایان رسانید. پس از پایان تحصیلاتش به دوستش نوشت: «دیگر کارم در انگلستان به پایان رسیده است. مقصود عمده‌ی من این است که به ایران برگردم. این روزها قصد دارم دستگاه‌های لازم پزشکی برای یک آزمایشگاه را بخرم.» او گفته بود: «داشتن یک آزمایشگاه کوچک برای تشخیص بیماری‌ها ضروری است. اما به دلیل جنگ تهیه‌ی لوازم کمی مشکل است و باید چند ماهی صبر کنم. اگر همه چیز لازم را توانستم به دست آورم به زودی در ایران خواهم بود.» اما متاسفانه بازگشت او به ایران هرگز میسر نشد. در واقع حضور گلچین در میان دوستداران شعر و ادب تنها حضور شعری‌اش بود که بیشتر شعرهای او در مجله‌ی «سخن» انتشار می‌یافت. در یکی از شعرهای سروده شده در آخر عمر‌ش نوشت: یک روز دوباره خانه خواهم رفت در خواهم زد چو مرد بیگانه خواهی پرسید کیست پشت در خواهم پرسید کیست در خانه یک روز دوباره خانه خواهم رفت او همچون شعرهایش بود: ساده‌، سبک و بی‌ادعا و با آن‌که سایه‌ی اندوهی در چهره‌اش بود که شاید از زندگی ممتد در غربت مایه می‌گرفت، باز می‌توانست سبک‌روی باشد. گلچین گیلانی در ۱۹ آذر‌ماه ۱۳۵۲ از بیماری سرطان خون درگذشت. برگرفته از کتاب: با ترانه باران، زندگی و شعر گلچین گیلانی، از کامیار عابدی * * * متن بالا را در شکل گفتاری از اینجا بشنوید * * * مجموعه‌ی یادواره‌ی بزرگان را در اینجا ببینید

  3. 8

    قیمت این دختر چند است؟

    در بخش گذشته، شنیدیم که انیس‌الدوله، یکی از زن‌پدرهای تاج‌السلطنه، او را برای برادرزادۀ هشت‌سالۀ خود خواستگاری کرد.در این بخش، نویسنده از تأثیر نامطلوب همسر آینده بر خود می‌گوید و این‌که چگونه از شدت اندوه، به بیماری آبله‌مُرغان دچار شد.ناصرالدین شاه با پیوند آن دو موافقت می‌کند؛ موافقت می‌کند که جشن «شیرینی‌خوران» یا نامزدی برگزار شود، به این شرط که تا بیست سالگی عقد و عروسی نکنند.وصف جشن شیرینی‌خوران و مشاطه‌گری دلبرخانم، یکی دیگر از زن‌پدرها، و به نمایش گذاشتن تحفه‌ها از قول تاج‌السلطنه، شنیدنی است. [[photow01]] * * * معلم عزیز من! در این ساعتی که از آن روز و زمان، تقریباً بیست و دو سال می‌گذرد، از نوشتن این نکته باز نتوانستم خود را از یک لرز عصبانی که در من تولید شده، نگاه‌دارم. مجبوراً، ساعتی قلم را زمین گذاشته، بیهوده آه‌های سوزان می‌کشم. در واقع، برای شخص، چه بدبختی از این بالاتر است که در طفولیّت و سن هشت‌سالگی شوهر کند؟ در‌حالی‌که دلش و خیالش آن شوهر را انتخاب نکرده، بلکه مادر و بزرگ‌ترش، برای خیالات مُهمل واهی، او را انتخاب نموده‌اند. مثل این‌که من در این مدت عُمر، بدبخت و سرگردان زندگی نموده‌ام؛ و تمام، شروع شده است از همین روز مَنحوس.من برای شما نکته‌ای را می‌نویسم که مُکرر تحریر نموده‌ام: در تمام مدت زندگانی خودم، به اثرات قلبی معتقد، و از تمام آن‌چه برای من پیش آمده، همیشه قبلاً مطلع بوده‌ام.در آن روز، یک گرفتگی فوق‌العاده و یک حُزن بی‌اندازه‌ای در من تولید شد که تا به‌حال مرا ترک نکرده. من همیشه در مدت زندگانی، مهموم و مغموم بوده‌ام و بدبختی عظیمی را که در این ازدواج بود، خوب حس می‌کردم و هر وقت دربارۀ آن زن و آن طفل فکر می‌کردم، یک دردی در سر و یک لرزی در اعصاب و یک فشاری در قلبم تولید می‌شد که مجبور به گریه می‌شدم.دو سه روز گذشت و من همین قِسم، ملول و محزون بودم. نه به ملاطفت‌های مادر، نه به نوازشات دده‌ و نه به گردش و تفرّج و بازی، به هیچ‌چیز، رفعِ حُزن از من نمی‌شد و ابداً قادر به تبسّم نبودم. بالاخره این مزاج لطیف طاقت زحمت نیاورده، ناخوش و بستری افتاده، به‌اصطلاحِ زن‌ها «آبله‌مُرغان» درآوردم. و این صورت لطیف مطبوع زینت داده شد با لکه‌های سرخ‌رنگی.در همین حالی که ناخوش و از شدّت تب بی‌هوش افتاده بودم، مادرم مشغول مذاکرۀ عروسی من بود. و چون انیس‌الدوله از طرف مادر داماد خواستگار بود، پدرم هم رضا داده، درحالی‌که میل نداشت، این وصلت را قبول نمود و قرار داد عجالتاً شیرینی خورده، لیکن تا من بیست‌ساله نشدم، عقد و عروسی نکنند.به این قرارداد، طرفین راضی شده، قرار شیرینی‌خوردن مرا به‌زودی دادند و مشغول تهیۀ تدارک شدند.کم‌کم کسالت من تخفیف پیدا کرده، قدری بهتر شدم. برای خوشامد، همبازی‌های من اغلب از عروسی قصه می‌کردند. لیکن من برعکس سابق که خوشحال و مسرور گوش می‌کردم، با یک حُزنی استماع کرده، فقط جواب آن‌ها را با یک آهی می‌دادم.آیا چه شده که محزونم؟ آیا چه شده که من از بازی، دوندگی، تفرّج صرفِ‌نظر کرده‌ام؟ هرچه از خود سؤال می‌نمودم، نمی‌فهمیدم. روز به روز، لاغرتر، چشم‌ها بی‌فروغ...در همین ایّام، ترتیب شیرینی‌خوران را فراهم و شروع نمودند. رسید آن روزی که من بیهوده بیم داشتم، در حالتی‌که تمام خانوادۀ من مشغول به عیش و عشرت و خوشحالی بودند. البته برای یک طفل هشت‌ساله، ساز و آواز، خوشحالی، مهمانی، موزیک و هیاهو کم نعمتی نیست؛ لیکن من مبهوت و مانند اشخاصِ مست، به این‌طرف و آن‌طرف متمایل بودم.اشخاصی که خالی از هر احساسات بودند، این حال مرا حمل بر شرم و حیا می‌نمودند و تقریباً خُشنود، مرا به‌حال خود گذاشته بودند. لیکن علّت حقیقی این رنج بر همه، حتی بر خودم هم مجهول بود.از طرف انیس‌الدوله، از تمام اعیان و اشراف و شاهزاده‌خانم‌های بزرگ دعوت شده بود. رستاخیز عظیمی برپا بود و تمام این فضای بزرگ موج می‌زد از انواع رنگ‌ها و نقش و نگارها و رُتبه‌ها و خیره می‌کرد برق الماس‌ها چشم‌ها را.مرا به حیاط‌خلوتی بُرده، مشغول آرایش شدند. مخصوصاً یکی از زن‌پدرهای من مَشاطۀ خوبی بود. اسم این خانم دلبرخانم بود و خیلی اسم بامُسمایی داشت. هر عروسی را که بَزَک می‌کرد، از طرف حضرت سلطان، به یک پارچه جواهر گران‌بها مفتخر می‌شد. خوب به‌خاطر دارم که در زیر زحمت بَزَک و سنگینی جواهرات، نزدیک به مرگ بودم و مُکرر به این روز شوم، لعنت و نفرین می‌نمودم.تمام دخترهای کوچک همسن، در این حیاط جمع شده و یک دستۀ کوچکی از مطرب‌ها و رقاص‌ها جدا کرده و به آن‌جا آورده، مشغول نوازندگی بودند. صدای موزیک از اطراف مسموع، همهمه و ازدحام غریبی از هرطرف شروع و ظهور نموده بود. تقریباً هزار خوانچه اقسام شیرینی‌ها و میوه‌ها با چندین سینی طلای پُر از جواهرات الوان برای این شیرینی‌خوران تهیه کرده، با موزیک، اِجماعِ غریبی از اُمرا، صاحبان منصب و اشراف آورده و یک دور در حیاط بزرگ گردش کرده، به منزل ما آوردند.این جمعیّت باید مخصوصاً خیلی آهسته و ملایم حرکت کند، برای این‌که مدعوین تمام اشیاء را به‌دقّت تماشا کرده، مخصوصاً بدانند برای عروس چه آورده‌اند و قیمت این دختر چند است! این بخش از خاطرات را [در این‌جا بشنوید]

  4. 7

    مادر روحانی من: انیس‌الدوله

    در بخش گذشته، شنیدید که تاج‌السلطنه از احساس حسادت خود به برادر کوچک‌تر گفت و تأثیر آن که تا بزرگ‌سالی چگونه در خلق و خو و رفتار او باقی مانده. و نیز از ماجرای خواستگاری ملیجک از او و مخالفت مادر و جدال با ناصرالدین شاه و درنتیجه، نامزد شدن ملیجک با یکی از خواهران تاج‌السلطنه. آن‌گاه، از کابوسی که دیده گفت؛ کابوسی که تعبیر آن را پس از چند سال می‌فهمد.در این بخش، از چند خواستگار سخن می‌گوید؛ خواستگارانی که مادرش آن‌ها را نمی‌پسندد. تا این‌که انیس‌الدوله تصمیم می‌گیرد او را برای برادرزاده‌اش خواستگاری کند؛ طفلی هشت‌ساله.در این‌جاست که نویسنده فرصتی می‌یابد تا به معرفی انیس‌الدوله بپردازد؛ دختری روستایی که مورد پسند شاه قرار می‌گیرد و به حرمسرا آورده می‌شود و مقام بالایی می‌یابد.تاج‌السلطنه از این زن‌پدر لایق و باهوش که اولاد ندارد، با عنوان «مادر روحانی من» یاد می‌کند. [[photow01]] * * * در همین روزها، کلیددارباشی خراسان به خواستگاری فرستاده، قرعه به نام من بی‌نوا درآمده بود و تقریباً پدر و مادرم هم راضی شده، چیزی نمانده بود که ما را عروس کرده و به خراسان ببرند. لیکن من پس از فهم، شروع به گریه‌زاری کرده و جدایی از بستگان و پدر و مادرم را برای خود هموار نکرده، درخواست نمودم که مرا شوهر ندهند. درخواست من پذیرفته شد و او را رد کردند.پس از آن، یکی از زن‌پدرهای محترم من که شاهزاده و منسوب به خانوادۀ سلطنتی بود، مرا برای برادرزاده‌اش خواستگاری نمود. از آن‌جا که در آن زمان، چندان از مال دنیایی بهره‌ای نداشته، مصدر کارهای بزرگ نبودند، مادر من راضی نشد و قبول ننمود.همین قِسم، هر روزه صبح، شوهری برای ما معلوم، عصرش معدوم می‌شد. تا این‌که روزی، از منزل انیس‌الدوله که یکی از زن‌های محترم پدرم بود، آمده مرا از طرف او احضار نمودند. حال لازم است شرحی در باب این خانم محترم برای شما بنویسم.این خانم دهقان‌زاده و از بلوکات عَمامه بود. در یک سالی که پدر من به آن‌طرف‌ها مسافرت می‌نماید، این دختر را در صحرا دیده، از او بعضی سؤالات می‌نماید. و آن دختر تمام را جواب‌های دلکشِ مطبوع می‌دهد و طرفِ مهر پدرم واقع می‌شود.او را به حَرَم می‌آوَرَد و به‌دستِ همان جیرانی که در پیش مذاکره‌اش را کردم، می‌سپارد. پس از مرگ جیران، خانه و اثاثۀ او را به این دختر داده و به‌جای او، خیلی محترم و مطبوع بود. این زن به‌قدری عاقله و بااخلاق بود که با‌وجود نداشتنِ صورتِ خوبی، برای سیرتِ خوب، اول‌زن و اول‌محترم بود.در این تاریخ که من مذاکره می‌کنم، او تقریباً سی‌ساله، قدی متوسط، خیلی ساده، آرام، باوقار، سبزه، با صورت معمولی، بلکه یک‌قدری هم زشت، لیکن خیلی بااقتدار بود. تمامِ زن‌های سُفرای خارجه به منزلِ او پذیرفته شده، در اعیاد و مواقع رسمی، به‌حضور می‌رفتند. و این خانمِ بزرگِ محترم اولاد نداشت و مرا برای خود «اولاد» خطاب کرده، مهر مخصوصی نسبت به من داشت. و همین‌ قِسم، جمیع خانواده‌های محترم و نجیب و زن‌های وزرا و اُمرا به منزل او پذیرفته می‌شدند. و تمامِ عرایض اغلب به‌توسط او انجام گرفته، در حضور سلطان، عرض و قبول می‌شد.این مادر روحانی من برای من نامزدی از طایفۀ اشراف و نُجبا انتخاب نموده، امروز مرا برای نمایش به خانۀ خود خواسته بود.پس از ورود و تعارفات رسمی، حسب‌المعمول، مرا پیش خود جای داده، بوسید و مشغول صحبت‌های متفرقه شد و از اقسام بازی‌ها از من سؤال می‌نمود. و من‌هم خیلی شمرده و قشنگ، جواب‌های او را زیرکانه داده، گاهی هم حرکت‌های اطفال نموده، صحبت‌های خود را اثبات می‌نمودم. زن عظیم‌الجثۀ خیلی موقری را دیدم که در آن‌جا نشسته، باکمال دقّت به صحبت‌های شیرینِ من گوش کرده، می‌خندید. کم‌کم من با او هم مأنوس شدم و بنای صحبت را گذاشتیم.در این بین‌ها، یک طفل هشت‌سالۀ خیلی سفید و چاق، ولی بی‌اندازه شیرین و مَلوس، با کلاه و لباس نظامی وارد اتاق گشته، یک‌سَره به‌طرف آن خانم رفته، روی زانوهای او قرار گرفت.من از دیدن این طفل احساس وحشتی در خود نمودم. بی‌اختیار برخاستم. هرچند به من اصرارِ ماندن کردند، فایده نبخشید. خیلی متوحش و غمناک، از آن‌جا بیرون آمدم. و به‌کلّی آن حال بشاشت و سُرور از من سَلب شد و خیلی پکر و غمناک شدم.به منزل آمده، به حضور مادرم رفتم. و او هرچه از من سؤال کرد، من در عوض جواب، آه می‌کشیدم. بالاخره مرا رها کرد، تفصیل را از دده‌جان سؤال نمود.دده‌جان گفت: «از قرار معلوم، این خانم برای پسرش از انیس‌الدوله خواسته بوده است. و او هم در میان خانم‌ها، فلانی را انتخاب نموده است.» این بخش از خاطرات را [در این‌جا بشنوید]

  5. 6

    «این بچه است و قابلِ شوهر نیست!»

    در بخش گذشته، تاج‌السلطنه به آن‌جا رسید که مادرش پسری به دنیا آورد و این دخترک هشت‌ساله برای نخستین بار با احساس «حسادت» آشنا شد.در این بخش که از جذاب‌ترین قسمت‌های این خاطرات است، شرح به خواستگاری آمدن ملیجک و مخالفت مادر و درگیری او با شاه را می‌شنویم.توانایی نویسنده در شرح صحنه‌ها و گفت‌وگوها و بیان احساسات، قابل‌توجه است. [[photow01]] * * * سال گذشته، مادر من دارای یک پسر شده بود. این پسر خیلی لطیف، خوشگل، با موهای مجعد سیاه و خیلی طرف مهر و محبّت مادرم بود. از آن‌جا که من نسبت به مادرم خیلی بداخلاق بودم و اغلب به دده‌جان مهر می‌ورزیدم، چندان مطبوع طبع مادر عزیز نشده و دیگر این‌که به‌واسطۀ پیش‌بینی‌های عجیب و آمال و آرزوهای خیلی بزرگِ دور، پسر را بر من مُقدّم می‌داشته، ولی نه در ظاهر، بلکه باطناً. لیکن من به‌قدری باهوش و دقیق بودم که ابداً نمی‌توانستند نکته‌ای را از نظر من مَستور بدارند.نظر به این ترجیح، من از مادر خود بیش‌تر فراری و دلتنگ شدم. گاهی به‌قدری محزون می‌شدم که خود را بدبخت‌ترین نوع بشر تصور می‌کردم. و از همان وقت، من یک قساوت قلب فوق‌العاده پیدا کرده، زندگانی را با یک حالِ مجنونانه‌ای شروع نمودم. همین حال باعث این شده بود که از دده و عمۀ عزیز خودم هم به یک اندازه منصرف و همیشه سرافکنده و مَهموم شده باشم.نمی‌دانستم و نمی‌شناختم حسد را، بلکه این کلمه بر من مجهول بود. وقتی مادرم برادرم را می‌بوسد و نوازش می‌کند، قلبم مرتعش و یک عرق سردی پیشانیم را نمناک می‌نماید. و به‌همین جهت من با خود عهد و پیمان کرده بودم ابداً احدی را دوست نداشته، با نوع بشر خیلی بدرفتار باشم.و از قضا، تا حال همین عقیدۀ من باقی مانده و اغلب اوقات، بی‌خود دوستان خود را اذیّت داده، زحمت وارد می‌آورم. ولی وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم جهتی نداشته و عداوتی در میان نبوده، مگر همان لجاجت و عنادی که به قلب من از طفولیّت وارد شده بوده است. این است که شخص از طفولیّت باید دارای هر چیزی بشود و چیزهایی را که برای یک نفر انسان متمدن لازم است، از زمان طفولیّت اخذ نماید.در همین اوقات بود که برای من خواستگارهای فراوان آمد و ‌شد می‌کردند. لیکن پدرم رضا نمی‌شد و می‌گفت: «این بچه است و قابلِ شوهر نیست!» اما به‌واسطۀ نفرت مادرم، هنوز اظهار نکرده بود.تا این‌که یک روز صبح که در حضور پدرم بودم و جمع کثیری از خانم‌ها ایستاده بودند، چند مجموعه روی سر خواجه‌ها به حضور آوردند. پس از برداشتن روی مجموعه‌ها، اسباب‌بازی‌های گران‌بها و جواهرات قیمتی خیلی اعلا نمایان شد. تمام متعجب که این‌ها مال کیست و برای چیست؟پس از ساعتی سکوت، فرمودند: «عزیز! این‌ها مال توست و به هریک از این دخترها می‌دهی، بده!»قبلاً به او سپرده بودند که مرا نامزد نمایند. لیکن یکی از همشیره‌هایم که از من تقریباً دو سال بزرگ‌تر بود، داوطلب عروسی با عزیز شده و مادرش قبلاً خواجه‌ددۀ این طفل را به وعده و وَعید، پارتی خود نموده، راضی کرده بود به این‌که او را نامزد نمایند و این طفل هم قبول کرده بود.به‌محض فرمایش پدر محترمم، آن بچه انگشتری را برداشته به دست خواهرم کرد و گفت: «قُ‌‌ُقُ‌قُ... قُربان! ای‌ای‌ای... این دُ‌دُ... دختر، نا‌نا‌نا... نامزدِ من!»پدرم طفل را در آغوش گرفته و گفت: «عزیزِ من! نامزدِ تو این دختر است و میلِ من بر این، و تو باید او را داشته باشی.»طفل با همان لکنت زبان گفت: «ب‌ب‌ب... بسیار خوب!»مادرم حضور داشت. فریاد زد و گفت: «آه! من دختر خود را مسموم و از حیات عاری می‌نمایم و به‌هیچ‌وجه راضی به این داماد نمی‌شوم. آیا حیف نیست دختر مطبوع مرا به این طفل بدهید؟ در حالتی که پدر و مادرش معلوم، و قیافه و هیکلش اسباب نفرت است؟»معلوم است این سخن درشت دربارۀ عزیز، در پدرم چه اثری نمود. مانند رعد غرّید و فریاد زد: «چه گفتی؟ آیا میل مرگ داری؟ آیا اختیار دختر من دست توست؟»هنگامه‌ای برپا شد و مادرِ مرا با زحمتی از نظر او مخفی نموده و من به‌جای خود خشک شده بودم.با این وضع، برای شما می‌نویسم که خیلی میل داشتم مادرم ممانعت نکند و واقع، مرا به او بدهند. نه این‌که مفهوم شوهر چه، یا آن‌که می‌فهمیدم معنی محبّت چیست؛ همین‌قدر می‌فهمیدم که اگر شوهر کنم، از منزل مادرم خارج شده، نوازشات او را به برادرم نمی‌بینم.و گذشته از این‌ها، عروسک‌های خیلی قشنگی که در مجموعه بود، به‌هیچ علاجی من میل مُتارکۀ آن‌ها را نداشتم و خیلی دلم می‌خواست همان ساعت، آن اسباب‌بازی‌ها را به من بدهند و من دویده، به اتاق بازی خود داخل شوم و آن‌ها را خُرد و پاره پاره نمایم.تعرض مادر من طفل را جَری کرد و گفت: «مَـ...مَـ...‌مَـ... من همون خا...‌خا...‌خا... خانم را می‌...می‌... می‌خوام! من ایـ‌... ایـ‌... این خانم نـ...نـ...نـ... نمی‌خوام!»همه گفتند: «مبارک است!» تقریباً نامزدکنان شد و عروسک‌ها و جواهرات را خواجه‌ها به منزل خواهرم بردند. و من متغیّر و دلتنگ به منزل آمدم.به‌محض ورود، مادرم مرا صدا کرده گفت: «چرا آمدی؟ برای چه مراجعت کردی؟ برو پیش پدرت؛ یا اگر میل داری در منزل من باشی، دیگر پیش پدرت نرو!»من گریه‌کنان به اتاق خود آمده، خود را انداخته، گریه می‌کردم. خواب بر من غلبه کرده، خوابیدم.در عالم خواب، دیدم صحرای وسیعی را که در او، انواع و اقسام اشخاص مختلف در گردش و تفرّج هستند و من‌هم غرق جواهر و لباس‌های فاخر، مشغول گردش. کم‌کم این مردم به من هجوم آورده، تمام زینت‌ها و جواهرات مرا یک‌یک برداشته، مرا عریان گذاشتند و من مانند کبوتر مظلومی که در چنگ شاهین گرفتار شده باشد، در دست این مردم اسیر بودم. بال و پر مرا یک‌یک کشیده، بردند.از وحشت، از خواب بیدار شده، دوباره شروع به گریه کردم. دده‌جانم وارد اتاق شد و مرا گریان دید. بی‌اندازه متأثر شده، مرا در آغوش گرفته، بوسید و سبب گریه را سؤال کرد. من واقعه و تغیّرِ مادر و خواب خود را برای او شرح دادم.ناله‌ای کرده، گفت: «برای سعادت و خوشبختی، همین‌که شخص دارای مقام عالیه و رُتبۀ سلطنت باشد و به‌این اندازه خوشگل و مطبوع، کفایت نمی‌کند. برای صحّت، بودنِ بسی چیزها لازم است که اگر زنده ماندم، به تو خواهم آموخت.»و به‌هزار زحمت، مرا تسلّی داده، مشغول بازی نمود. من‌هم به‌کلّی این واقعه را فراموش کردم. من تعبیر این خواب و معنی حرف دده‌جان را پس از چند سال دیگر فهمیدم، که به‌موقع به شما خواهم گفت. این بخش از خاطرات را [در این‌جا بشنوید]

  6. 5

    «از این گریه‌های زنانه خسته‌ام»

    به ملک مهربانم که یک لبخند را به هزار قصه، ارزان می‌فروشد یادداشتی بر ترانه دختر مشرقی: با شعری از منصور تهرانی، آهنگی از محمد شمس و صدای شهره [[photow01]] * * * دختر مشرقیم دختر آفتابرنگم از پوست بزک کرده‌ی مهتابزلفم از رنگ سیاه شب یلداچشام از روشنی روزن شب‌هاچهار خط شعر و این همه حرف! واژه‌ها آن‌قدر آشنا و دم دستی‌، که مرا یاد بازی‌های کودکانه می‌‌اندزند: (آفتاب مهتاب چه رنگه؟. . .) و این تضاد شب و روز، سیاهی و روشنی هم‌آشنا و بسیار شنیده. ترانه‌سرای با ذوق ما از همین تعابیر دم دستی‌ حرکت می‌کند تا آرام آرام تصویر دختری مشرقی را بسازد و از کار در آورد. تضادهایی که مشخصه زندگی‌ و رفتار زنان شرقی‌ هستند و پشت چهره‌ای زیبا پنهان. همه حرفام مهربونیبا نجابت یار جونیچون ترانه‌سرا واژه نجابت را تعریف نکرده، من از خطوط دیگر این ترانه کمک می‌گیرم تا تعریفی از این نجابت پیدا کنم. یکی‌ از تعابیر نجابت هم می‌تواند مصرع اول همین بیت باشد: «همه حرفام مهربونی.»پس تکلیف خشم و نفرت چه می‌شود؟ با حسادت و بغض که هر دو طبیعی‌ترین احساسات انسانی‌ هستند چه کنیم؟ چه بار سنگینی‌ می‌تواند باشد این مهربانی تحمیلی و تربیتی‌! به‌قول بهمن فرمان‌آرا: «وقتی‌ انتخاب دیگری در کار نیست؛ نجابت مفهوم بی‌‌ارزشی می‌شود؛ بگذارید بگویم یک دروغ بزرگ.» سرسپرده‌ی محبتبا نگاهی‌ آسمونی«نگاهی‌ آسمانی» از سویی چشمانی به غایت زیبا را به یاد آدم می‌‌آورد؛ و از سوی دیگر، نگاهی‌ را که از خواهش‌های مادی و زمینی‌ چشم می‌پوشد و متوجه آسمان و عشق آسمانی است. خب، این‌هم یک تعبیر دیگر از نجابت. خونم از رنگ زلال سرخ عشقگریه‌هام، چشمه‌ی پاک و بی‌ریاچرا گریه در کنار عشق آمده؟ انگار عشق بی‌‌خون دل، حق زن مشرقی نیست و چشمه‌ی پاک و بی‌ریای اشک، باید این رنگ سرخ عشق را بشوید. چون این بازی با تضادها در سر تا سر ترانه به‌چشم می‌خورد، می‌توانم بدجنسی کنم و سرخی عشق را چون لکه‌ی ناپاکی در کنار پاکی و زلالی اشک‌های دختر مشرقی بگذارم. واقعا از این گریه‌های زنانه خسته‌ام. زنان دور و برم تا کارشان گیر می‌کرد اشک‌هایشان سرازیر می‌شد و من هم نا‌آگاهانه یاد گرفتم از این سلاح استفاده کنم و به‌جای گفتن حرف دلم، فین فین گریه کنم. و چه فاجعه‌ای‌ست گریه مرد در ادبیات و فیلم‌های فارسی‌. به‌عنوان پاورقی می‌توانم مثلا به فیلم طوقی و گریه‌ی «آقا مرتضی» اشاره کنم. منم اون تنهاترین دختر شبکه داره می‌شکنه اما بی‌صدااین هم یک تعبیر تلخ دیگر از نجابت: تنها و بی‌صدا شکستن. فعل شکستن، یکی‌ از افعال بسیار جالب در زبان فارسی‌ست. هم لازم است و هم متعددی. هم بی‌‌مفعول و هم با مفعول به‌کار می‌رود. البته به‌شکل متعددی، یعنی‌ با مفعول «شکاندن» درست‌تر است. اما اغلب ما، همان شکستن را برای هر دو حالت به کار می‌بریم تا برای خودمان گرفتاری درست نکنیم. مثلا می‌گوییم: شیشه‌ی پنجره شکست، چون اگر بگوییم شیشه پنجره را شکاندم، دچار دردسر می‌شویم. منصور تهرانی هم دزدگیر را خاموش کرده و فقط می‌گوید: «که داره می‌شکنه، اما بی‌صدا»؛ از چرایی این شکستن بی‌صدا حرفی نیست. صدام از شرشر آب چشمه‌هاتشنه‌ام، تشنه‌ترین تشنه‌هاتشنه‌ی مرد سواری که بیادقصه‌ی هزار و یک شب رو بخواداین دو بیت، در این ترانه اهمیت کلیدی دارد. دختری که صدایی چون شرشر آب چشمه‌ها دارد خودش تشنه است؛ چون بی‌صدا می‌ماند. خودش از آب این چشمه نمی‌نوشد. در انتظار مردی‌ست و صدای شیرینش را برای آن مرد، آن یگانه، نگاه داشته. جام جم دارد و در آن نمی‌نگرد. با زنان دیگر حرف نمی‌زند. منتظر مرد سواری است. چرا سوار؟ تن سوار، بوی رفتن می‌دهد. می‌‌آید و آدم را با خودش می‌برد. به جایی‌ که این‌جا نیست. تن سوار، بوی گریختن می‌دهد. در جایی‌ دیگر همه چیز لابد جور دیگر است. مرد سوار، قرار است با مردهای دور و برمان فرق داشته باشد. لابد رفتن با آن سوار، پایان بی‌صدا شکستن است. تا عشق آبتنی در آب نوشین آن چشمه باشد، گفت‌وگو و تغزل. تشنه‌ی مرد سواری که بیادقصه‌ی هزار و یک شب رو بخوادچرا مرد رویاهای ما ناگهان شبیه پادشاه نامهربانی می‌شود که باید دلش را به افسون قصه به دست آورند؟ در رگ‌های زن شرقی‌ انگار همیشه خون شهرزاد جاری است. بی‌صدا ماندن، معادل مرگ و شکستن است. می‌گوییم، می‌نویسیم، می‌خوانیم، می‌رقصیم، تا زنده بمانیم. مردمان را خواب می‌کنیم، خواب و عاشق و مسحور، تا کنارمان بماند. از تیغ نگاه‌های نامحرم زیر سایه‌اش می‌خزیم. امنیت آغوشش را لازم داریم تا از شر دیو در امان بمانیم. تا براش از دیو قصه‌ها بگمزخم تن، وحشت سایه‌ها بگمآنوقت‌ها که این ترانه را می‌شنیدم؛ ده ـ یازده سال بیشتر نداشتم و از خودم نمی‌پرسیدم که چرا از وقتی‌ چشم باز کرده‌ام، قصه‌ی دیو برایم گفته‌اند. آن‌وقت‌ها سر و کارم هنوز با دیو نیفتاده بود و زخم تن را نمی‌شناختم. آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم مهربانی، دیوها را به شاهزادگان زیبا تبدیل می‌کند. حالا که موهای سفیدم را خودم سرخ رنگ می‌کنم و دیده‌ام که چطور شاهزادگان زیبا در نوازش دست‌ها و در نگاه حیرت‌زده من ناگهان به دیوهای تنوره‌کش تبدیل شده‌اند، حالا، قصه از زخم تن زیاد دارم. فرقش این است که برعکس دختر مشرقی ترانه برای گفتن این قصه‌ها دیگر منتظر مرد سواری نیستم. اما از خودم می‌پرسم: پس دختر مشرقی ما که با نجابت یار جانی است و قرار است هنوز آفتاب و مهتاب هم چهره‌اش را ندیده باشند، چرا از زخم تن می‌گوید؟ دختر مشرقی ما در سایه‌های خوفناک چه دیده که از وحشت سایه‌ها می‌گوید. منصور تهرانی‌ آخر قصه را تعریف نمی‌کند. او دوربین را روی چهره دختری منتظر ثابت نگاه داشته که ما از آخر قصه‌اش خبردار نمی‌شویم. نه از آخر قصه‌ی او، و نه از آخر قصه‌ی دیو. گویا آخر این قصه را باید خودمان بنویسیم. حتا اگر این پایان چندان هم مهربان از کار در نیاید. بنویسیم و بگوییم تا بی‌وحشت و چنان که سزاوار زنان مشرقی‌ست از سایه‌ها بگذریم. تا در این راه مردانی نیز در کنار ما باشند. این یاداشت را برای مردی می‌نویسم که دوستش می‌دارم و به دست‌های رفاقتش اعتماد می‌کنم. * * * متن بالا را در شکل گفتاری از اینجا بشنوید مجموعۀ «در آیینۀ خیال» را در اینجا ببینید

  7. 4

    با محمد معین، از کلمه تا لغت‌نامه

    محمد معین در سال ۱۲۹۳ شمسی دررشت به دنیا آمد. در خردسالی پدر و مادر‌ش را از دست داد و پدربزرگ وی شیخ محمدتقی ‌معین‌العلما که از جمله علمای روحانی رشت بود به‌تربیت وی همت گماشت. [[photow01]] پس از پایان تحصیلات ابتدایی و بخشی از دوره ی متوسطه در رشت به تهران رفت و دوره‌ی دوم متوسطه را در دبیرستان دارالفنون در رشته‌ی ادبی به پایان رسانید.در طی این سال‌ها استعداد خاصی در ادبیات و عربی از خود نشان داد. پس از اخذ دانشنامه‌ی لیسانس در سال ۱۳۱۴ به سمت دبیر در دبیرستان شاهپور در شهر اهواز شروع به کار کرد و پس از سه ما ه با سمت ریاست دانشسرای عالی شبانه‌روزی اهواز به کار ادامه داد.در همین ایام به‌وسیله‌ی مکاتبه از آموزشگاه روانشناسی بروکسل در بلژیک روانشناسی عملی و دیگر شعب آن از قبیل خط‌ ‌شناسی و مغز‌شناسی را فرا گرفت.محیط آرام اهواز فرصت مناسبی برای این دانش‌پژوی جوان بود که به یک سلسله مطالعات ادبی دیگر دست بزند.او حافظ را برای این کار انتخاب کرد و در مدت ۴ سال یک رساله‌ی تحقیقی جالب درباره‌ی او به رشته‌ی تحریر در آورد.در همین زمان عده‌ای باستان‌شناس فرانسوی که برای حفاری به شوش می‌رفتند وارد اهواز شدند. آشنایی معین با این گروه مسیر تازه‌ای در پیش پای استاد جوان برای مطالعات و تحقیقات ادبی باز کرد.او خود در این‌باره می نویسد: یک روز رییس هیات که پیرمردی دانشمند و آشنا به تمدن باستانی ما بود ضمن صحبت گفت: «لهجه‌های محلی ایرانی کم‌کم دارند مغلوب لهجه‌های مرکزی می‌شوند. شاید دیری نپاید که دیگر اثری از این لهجه‌ها باقی نماند و آنوقت ...او حرفش را برید.یک لحظه در چشمانم نگاه کرد و سپس چنین ادامه داد: وظیفه‌ی شما جوانان است که یادگار لهجه‌های محلی را حفظ کنید.»این توصیه راه معین را روشن کرد او تصمیم گرفت که زندگی خود را وقف ادبیات غنی و سرشار ایران کند و اصطلاحات و لغات، امثال و حکم زبان فارسی را در چهار گوشه‌ی مملکت جمع و تدوین کند.چند سال بعد که به تهران آمد در دوره‌ی دکترای ادبیات فارسی نام‌نویسی کرد. آشنایی او با زبان پارسی باستان و «اوستا»، اشتیاق وی را در این زمینه افزون کرد وپایان‌نامه‌ی دکترای‌خود را درباره‌ی «مزد‌یستا و تاثیر آن در ادبیات فارسی» نوشت. محمد معین، اولین کسی بود که در ایران در رشته‌ی ادبیات فارسی دکترا گرفت.او در طول حیات خود همکاری‌های وسیعی با خاورشناسان در زمینه‌های مختلف داشت.کتاب «جامع‌الحکمتین» ناصرخسرو برای نخستین بار توسط «هانری کربن»، خاورشناس فرانسوی و دکتر معین تصحیح و به چاپ رسید. از نتایج دیگر این همکاری‌ها انتشار یک سلسله کتب عربی و فارسی به فارسی و فرانسوی بود.از آثار اومی‌توان از فرهنگ معین،‌ روانشناسی تربیتی، برگزیده‌ی شعر فارسی دوره‌های طاهریان، صفاریان، سامانیان و آل‌بویه و ستاره‌ی ناهید را نام برد.«حافظ شیرین سخن» نام مجموعه‌ای است در ۹ جلد که حاصل بیش از ۱۲ سال بررسی و تحقیقات معین در احوال و آثار حافظ است.بالغ بر ۲۰۰ مقاله از وی در زمینه‌های ادبیات، تاریخ ادیان ایران، دوره‌ی قبل از اسلام و عهد اسلامی، علوم‌تربیتی، تاریخ ادبیات و آثار باستانی در مجلات مختلف در ایران و کشورهای دیگر به چاپ رسیده است. [[photow02]] دکتر محمد معین، به‌عنوان یک محقق، فردی واقع‌بین و امانت‌دار بود و همیشه جانب اعتدال را رعایت و از غرض‌ورزی دوری می‌کرد. این خصیصه‌ی وی باعث شد که بسیاری از بزرگان ادب ایران همچون علامه‌ي دهخدا و نیما یوشیج ادامه‌ی جمع‌آوری، تدوین و چاپ آثار خود را به دست او سپردند.نیما یوشیج در وصیت‌نامه‌اش تاکید کرد که به جز معین که نمونه‌ی صحیح علم و دانش است هیچ‌کس حق ندارد به آثار او دست بزند و او را قیم آثار خود معرفی کرد.علامه‌ی دهخدا نیز در زمره‌ی کسانی بود که در زمان حیات از معین برای تدوین لغت‌نامه‌اش یاری جست و همین‌طور تدوین ادامه‌ی آن را پس از وفات خود به معین سپرد.دهخدا در وصیتنامه‌اش قید می‌کند زحمتی که برای معین در تدوین لغت‌نامه‌اش به‌جای گذاشته اقلاً معادل نصف تالیف است. معین بخش بزرگی از عمر خود را صرف تدوین ادامه‌ی این لغت‌نامه کرد و در مقدمه‌ی آن بدون ذکرزحمات خود نوشت: «لغت‌نامه‌ی دهخدا محصول مطالعات مداوم و کوشش‌های خستگی‌ناپذیر ۴۵ ساله‌ی استاد دهخدا و گروهی از یاران اوست.»ضمن انجام تعهد بزرگی که معین در قبال لغت‌نامه‌ی دهخدا داشت شخصاً نیز به دنبال آرزوی دیرینه‌اش که تدوین و چاپ فرهنگ فارسی بود رفت و سرانجام پس از ۲۰ سال کار و کوشش به این آرزو جامه ی عمل پوشید.در طی تدوین فرهنگ معین رعایت امانت‌داری را به‌حدی رسانید که مثلاً اگر از مستخدم خود لغتی عامیانه می شنید که مفید به نظر می‌رسید آن‌را به نام وی ضبط می کرد و در آثار خود می‌آورد.اهمیت تدوین لغت‌نامه‌ی دهخدا و فرهنگ معین و امثال آن‌ها زمانی روشن می شود که توجه کنیم که ادبیات اروپایی بخشی از تحول بعد از رنسانس خود را مدیون فرهنگ‌ها و دایرة‌المعارف‌هایی است که در این زبان‌ها بوجود آمد و ادبیات وسیع و دیرپای فارسی تا قبل از دهخدا از داشتن یک فرهنگ واقعی بی‌نصیب بود.لغت‌نامه ی دهخدا قدمی بزرگ در راه مقابله با این مشکلات بود. اما استفاده از یک لغت‌نامه ی بزرگ برای استفاد‌ه‌های کوچک و روزمره آسان نبود.لغت‌نامه‌ی دهخدا از نوع دایرة‌المعارف‌های بزرگ است و در زبان فارسی تا قبل از معین فرهنگ کوچکی که با مراجعه به آن بتوانیم به سرعت و به آسانی و از روی یک شیوه‌ی درست معنی یا ریشه‌ یا یکی از ترکیب‌های لغوی واژه‌ای را بیابیم وجود نداشت.معین در طی ۲۰ سال تلاش و در حالی که توامان به ادامه‌ی تدوین لغت‌نامه‌ی دهخدا مشغول بود تدوین و چاپ فرهنگ معین را در ۶جلد به پایان رسانید.این فرهنگ شامل لغات ادبی، علمی، هنری، حقوقی، فلسفی، عرفانی و لغات مربوط به پیشه‌های مختلف است و حاوی لغات ایرانی، اوستایی، پارسی باستان،پهلوی، دری‌قدیم و لغات سامی، ترکی، مغولی، یونانی، لاتینی و لغات فصیح و عامیانه و لغات فرهنگستانی است.در این فرهنگ همچنین از منابع و عناصر زبان فارسی سخن گفته شده است و از زبان‌های ایرانی کهن،ایران میانه و ایران کنونی مثال آورده است. از مزایای دیگر این فرهنگ مصور بودن آن است. هزاران نقش سیاه و سفید و رنگین این فرهنگ را جاندار و گویا کرده است.در آذرماه ۱۳۴۵ معین دچار سکته‌ی مغزی شد و پس از آن به مدت ۴سال و نیم در حال اغماء در بیمارستان به سر برد. تلاش‌های گوناگون برای نجات وی به نتیجه‌ای نرسید و وی در سیزدهم تیرماه ۱۳۵۰ چشم از جهان فرو بست. یادش گرامی باد. متن بالا را در شکل گفتاری از اینجا بشنوید * * * مجموعه‌ی یادواره‌ی بزرگان را در اینجا ببینید

  8. 3

    «آمد به سرم از آن‌چه می‌ترسیدم»

    در بخش گذشته، شنیدیم که تاج‌السلطنه چون به هفت‌سالگی رسید، برایش معلمی گرفتند و به «مکتب‌خانه»‌اش فرستادند؛ درحالی‌که هنوز مشغول بازیگوشی بود و بیش از آن‌که بخواهد چیز یاد بگیرد، به آزار معلم می‌پرداخت.در این بخش، تاج‌السلطنه به ارزش «علم» و «معلم» می‌پردازد و بر وضعیت همجنسان خود، همان «نسوان» که باب علم بر روی ایشان بسته بوده، افسوس می‌خورد. می‌گوید که متأسفانه بسیار کم تحصیل کرده است.فرصتی می‌یابد تا خوانده‌ها و آگاهی‌های تاریخی خود را مرور کند و از تأثیر «معلم» بگوید. او اما معتقد است که پیش و بیش از معلم، این «مادر» است که بر کودک و اخلاق او مؤثر واقع می‌شود.آن‌گاه، منصفانه به انتقاد از خود می‌پردازد؛ از اخلاق بد، خودسری و بی‌اعتنائی خود یاد می‌کند و «معلم بیچارۀ گیلانی» خود را بی‌تقصیر می‌خواند.وقتی به هشت‌سالگی می‌رسد، دده‌جان و عمه‌جان و ننه‌جان و دیگران برایش خواب عروسی می‌بینند.این دخترک هشت‌ساله نیز در خیال خود صحنه‌های عروسی و شوهرداری و البته «شوهرآزاری» را زنده و مرور می‌کند. [[photow01]] * * * یک سال به‌همین منوال گذشت و تمام ترتیب تحصیل من از همین قرار بود. و اگر به‌نظر انصاف بنگریم، معلم هم زیادتر از این‌که می‌آموخت، بلد نبود؛ مقصودش امر معاش و گذران زندگی بود. آه و افسوس که منِ بیچاره، از نداشتن یک معلم خوب بافهمی، از ترقیّات دورۀ زندگانی محروم بودم و امروز خوب می‌بینم که شخص بی‌سواد از جماد پست‌تر است.آدمی را علم باید در وجودورنه جان در کالبد دارد جمادپیش‌رفتن یعنی نزدیک‌شدن به حقیقت و نیک‌بختی. همان‌طورکه آگاهی یافتن به تمام حقایقِ اشیاء از استعداد بشریّت خارج است، به‌دست آوردن نیک‌بختی کامل نیز به‌اندازه‌ای دشوار است که انسان غالباً وجود آن را انکار می‌نماید. اما با همۀ این‌ها، انسان می‌تواند تا درجه‌ای به فهمیدنِ حقیقت و به‌دست آوردن سعادت نایل بشود.قانونِ خلقت ما را از درک معانی بسی چیزها محروم نموده. ما هم به این محرومیّت اضطراری، یک محرومیّت اجباری علاوه نموده‌ایم؛ چیزی را که می‌توانیم بفهمیم، نمی‌فهمیم. آن مقدار راحت و سعادتی را که ممکن است مالک بشویم، از دست می‌دهیم. برای چه؟ برای نداشتن راهنمایی که آن را «علم» نام نهاده‌اند.انسان با این تنۀ ضعیف، نه تنها حیوانات درندۀ قوی‌هیکل را زبونِ پنجۀ قهر و غلبه می‌دارد، بلکه به طبیعت غالب آمده، خشکی را به دریا، دریا را به خشکی تبدیل نموده، از روی امواج خروشان بحار محیطه، از تونل‌های سهمگین کوه‌های بلند می‌گذرد. عرض و طول کرۀ زمین به‌این عظمت را با قوۀ قادرۀ برق و بخار می‌پیماید. ماهیّت مواد سطح خاک، جسامت و حرکت ستارگان افلاک را می‌فهمد. بدایع اسرار آفرینش را درک کرده، وسایل تنعم نوع خود را مهیّا می‌نماید. این قوّتِ فوق‌العاده که شامل سعادت و ضامن حُسن اتصال است، از کجاست؟ بی‌شبهه از علم است. قدرت، ثروت، افکار عالیه، اخلاق حمیده، ترقیّات گوناگون، همۀ این‌ها از نتایج علم است. و ما به‌این نسبت می‌توانیم ترقی را مُترادف علم فرض کنیم.اما افسوس و باز هزار افسوس که در آن تاریخ، باب علم به‌روی نسوان از هرجهت بسته بود و ابداً راهنما و معلمی از برای خود موجود نمی‌دیدند. و به‌همین واسطه، تحصیل من خیلی کم و بالاخره هیچ بود، و این حرمان ابدی با من انیس و جلیس.هنگامی که بیزمارک از پاریس برمی‌گشت، می‌گفت آن‌همه فتوحاتِ نمایان را با خود می‌بَرَد. در یکی از مجالس به حاضرین گفت: «ما با معلم مدرسه، به فرانسه غلبه کردیم.»دانشمندی بر این سخن اعتراض کرده، می‌گوید: «تأثیر استاد و آموزگار در تربیت اطفال و تقویّت صفات آنان محقَق است.»اما بیزمارک یک قوۀ معنوی را فراموش کرده و متذکر نشده، و آن تأثیر مادر است. بچه در صورتی از معلم بهره می‌بَرَد که تربیت خانوادگی او درست باشد. طفلی که اخلاق و عادات وی رو به فساد گذاشت، اطوار و حرکات ناشایست کرد و در لوح خاطرش نقش بست، وقتی به معلم سپرده شد، معلم به او چه می‌تواند بکند؟همین‌طور من در این‌جا معلم خود را بی‌خود تکذیب می‌نمایم. فرضاً افلاتون و ارسطو را به‌جای معلم گیلانی من می‌آوردند. با آن اخلاق بد و خودسری و عدمِ‌اعتناءِ من، چه می‌توانست کرد؟ و البته اگر می‌خواست به‌درشتی و ضخامت و ترس مرا مطیع نماید، دده‌جان راضی نشده، معلم را منع می‌کرد.بدین منوال، یک سال درس خواندم تا سنّم به هشت‌سالگی رسید.اغلب می‌شنیدم که دده‌جان، عمه‌جان و ننه‌جان از عروسی من صحبت می‌کنند و مایل هستند که خیلی زود مرا به شوهر داده، خلعت‌ها بگیرند و شیرینی‌ها بخورند. من‌هم بی‌اندازه خوش‌وقت می‌شدم که دارای یک آزادی کامل و یک خانۀ علیحدّه باشم.اغلب عوض قصه و حکایت، صحبت عروسی بود و دستورِالعمل زندگی آتیه. و من‌هم با یک دقتی گوش کرده، خوب در مُخیلۀ خود ثبت و ضبط می‌نمودم. مثلاً ازجمله به‌قدری شوهر آتیۀ مرا در نظرم پست کرده بودند و مرا نسبت به او غالب و قاهر، که اغلب در عالم خیال، شکنجه‌ها و عذاب‌ها و تحکّم‌های گوناگون برای آن بیچاره فکر کرده، این را یک‌نوع بازی و اسباب تفریح برای خود می‌دانستم. تا این‌که بدبختانه، آمد به سرم از آن‌چه می‌ترسیدم. این بخش از خاطرات را [در این‌جا بشنوید]

  9. 2

    فتیله و باروت در مکتب‌خانۀ سلطنتی

    در بخش گذشته، تاج‌السلطنه از مراسم دربار ناصرالدین‌شاهی گفت و به معرفی زنان سلطان در حرمسرا پرداخت.در این بخش، از هفت‌ساله شدن خود می‌نویسد که او را به مکتب‌خانه می‌گذارند و معلمی برایش در نظر می‌گیرند.با بیان دقیق تاج‌السلطنه، با ظاهر و اخلاق معلم و نیز لَله‌جان او که از بستگان مادری شاهزاده‌خانم است آشنا می‌شویم.چون شاگرد حوصله‌اش از درس و مشق سرمی‌رود و همچنان به بازی‌های کودکانه علاقه‌مند است، معلم بیچاره ناگزیر از تعلیم و تربیت دست می‌شوید و نقالی و قصه‌گویی پیشه می‌کند. با این‌همه، از شر شیطنت‌های کودکانۀ تاج‌السلطنه در امان نمی‌ماند؛ شیطنتی که داستانش شنیدنی است و تنبیهی نیز برای او به‌همراه دارد. [[photow01]] * * * در سن هفت‌سالگی، به امر حضرت سلطان، مرا به مکتب‌خانه گذاشته، معلم و لَله و خواجه برایم مُعیّن شد.در این‌جا لازم است که این معلم عزیز زمان طفولیّت مرا بشناسید. مردی بود تقریباً سی‌ساله، با محاسن انبوه و چشم و ابروی درهم‌رفتۀ سیاه. وطنش گیلان بود و سوادش تقریباً بد نبود. پسرِ قاضی بود و قضاوت را ارث می‌دانسته است. وقتی پدرش می‌میرد، عمویش قضاوت را صاحب شده، این شخص به منزل صدراعظم متحصن می‌آید. او هم برای آن‌که این متحصن بیچاره را از سر خود بازنماید، برای معلمی من انتخاب می‌نماید.و لَله‌جان من از اقوام مادری خودم بود؛ دایی مادربزرگ من. و این دایی‌جان، خان بود و در روزهای سلام، زره کلاه‌خود کرده، پَرِ زرنگاری در دست گرفته، و در محضر حضرت سلطان حاضر می‌شد. و پس از سلام، در خانه نشسته، بی‌کار بود. سن این لَله‌جان تقریباً چهل پنجاه سال بود. خیلی موقر، محترم، خیلی مواظب، درست‌کار، با ریش خیلی بلند.مرا به مکتب‌خانه بُرده، خلعت‌ها داده، جشن‌ها گرفتند. لیکن من خیلی محزون و ملول بودم که آزادی بازی از من سَلب گشته و از اسباب‌بازی‌های قشنگ و عروسک‌های مَلوس خود جدا شده‌ام. اغلبِ روزها را با معلم و لَلۀ خود قهر بودم و به‌هیچ علاجی درس نمی‌خواندم. مجبوراً دخترهای همبازی را تأدیب کرده، کتک می‌زدند. لیکن اثری در وجود من نداشت.خیلی لجوج و خودسر بودم و اطاعت هیچ‌کس را نمی‌کردم و هرچه را خود میل داشتم می‌کردم. و هیچ به تَشَرها و تأدیب بزرگ‌ترها اعتنا نداشتم. خود را عقلِ‌کُل و مالک‌الرقاب می‌دانستم، زیرا از وقتی که عقلم می‌رسید و می‌فهمیدم، تمام را جز تعظیم و تکریم و تواضع چیزی ندیده و هرچه خواسته بودم، برایم موجود بود. به‌این‌جهت، طاقت ناملایم را نداشته و خیلی زود از هر چیزی متأثر می‌شدم.این معلم ناچار از معلمی صرفِ‌نظر نموده، نقال شد. تمامِ روز را نقل می‌گفت و حکایت می‌کرد و خیلی کمتر به من درس و تعلیم می‌داد. با وجود این، من از هیچ‌گونه اذیّتی دربارۀ او صرفِ‌نظر نکرده، همیشه آرزو می‌کردم که یا ناخوش بشود یا بمیرد تا من چند روزی آزاد بوده، بازی و شیطنت بنمایم.از قضا، این معلم جوان و خوش‌بُنیه بود و هیچ‌وقت ناخوش نمی‌شد. تا این‌که یک روز جمعه، به غلام‌بچه‌های همبازی خود گفتم: «اگر شما کاری بکنید که معلم ما چند روزی بستری و ناخوش بشود، من به شما از اسباب‌بازی‌های خود یک قسمت عمده خواهم داد.» این‌ها هم قبول کردند و قرار دادند که تدبیری کرده، او را اذیّت کنند.از قضا، در شنبه که ما به مکتب‌خانه رفتیم، یکی از غلام‌بچه‌ها که عباس‌خان نام داشت، باروت زیادی گرفته در زیر معلم تا درِ اتاق، فتیله گذاشت. وقتی خواستیم برای ناهار مرخص شویم، سرِ فتیله را آتش می‌زند. معلم بیچارۀ از همه‌جا بی‌اطلاع، دوباره روی تُشکِ خود می‌نشیند، که ناگاه باروت آتش گرفته، تمامِ لباس و از کمر به بعدِ معلم بیچاره می‌سوزد.عصر را تعطیل کردند و ما تقریباً یک هفته از درس خواندن آزاد بودیم. ولی بعد فهمیدند که این‌کار را به امر من کرده‌اند. تقریباً چهار چوب کف دست من زدند. و به‌واسطۀ همان چوب‌ها، دیگر مرتکب بی‌احترامی نسبت به معلم خود نشدم. و چون تا آن زمان کتک نخورده بودم، به‌واسطۀ آن چوب‌ها، تقریباً یک هفته ناخوش و بستری بودم.تمام روزهای تعطیل را باکمال بی‌اعتنائی مشغول بازی بودم و ابداً خود را حاضر نمی‌کردم برای یادگرفتن آن‌چه معلم می‌گفت. این بخش از خاطرات را [در این‌جا بشنوید]

  10. 1

    زنان در بالماسکه‌ی قجری

    در بخش گذشته، از دیدگاه تاج‌السلطنه، با ملیجک آشنا شدیم.در ادامۀ خاطرات زندگی، او به مراسم دربار می‌پردازد؛ از مراسم مشهور به «آش‌پزان» در سُرخه‌حصار یاد می‌کند که خوراک بسیار خوشمزه‌ای بوده و پدر تاجدارش تمام بزرگان و وزیران و صاحب‌اختیاران مملکت را وامی‌داشته سبزی و بُنشن آن را پاکیزه کنند تا «کسب افتخار» کرده باشند.و از مراسم اسب‌دوانی در شب عید می‌گوید و کشتی گرفتن پهلوانان در پیش ناصرالدین شاه و زندگانی بی‌زحمت زنان حرمسرا که چگونه سرگرم این بازی‌ها بودند و در ناز و نعمت می‌زیستند.سپس به اخلاق و عادات «خانم‌های حرمسرا» می‌پردازد. و سرانجام، افسوس می‌خورد که ای‌کاش که چون ویکتور هوگو و ژان ژاک روسو، نویسندگان مهم فرانسه که بی‌تردید با آثار ایشان آشنا بوده، قلمی توانا می‌داشت تا سرگذشتی شیرین و مطبوع می‌نوشت. [[photow01]] * * * هرساله، از ماه اول بهار، اعلی‌حضرت پدرم مسافرت می‌کرد و تمام بهار، تابستان و پاییز را در گردش بود. میل زیادی به شکار و سواری داشت. اول، به سُرخه‌‌حصار تشریف می‌بُردند برای «آش‌پَزان» که یکی از تفریحات خیلی مطبوع خانم‌ها بود.اگرچه شما یقیناً تفصیل را می‌دانید، لیکن من در این‌جا، باز برای شما شرح می‌دهم.در یکی از خیابان‌های مُطول باغ، چادر می‌زدند. عرض و طول این چادر بیست ذرع. در تمام طول چادر، از دوطرف، مجموعه‌ گذاشته که از هر قبیل خوراکی در او موجود بود. تمام اعیان، اشراف و وزرا باید بنشینند و این‌ها را پاک کرده، حاضر نمایند. و پس از حاضر شدن، اول پدرم با دست خودش در ظرف بریزد و بعد باقی را ریخته، مشغول پختن بشوند. در تمامِ مدتِ طبخِ آش، باید مُطرب و رقاص بزنند و انواع بازی‌ها دربیاورند. و خانم‌ها برای تماشا می‌رفتند. پس از تماشا، مراجعت کرده، آشپزها آمده، قسمت می‌کردند. و این آش یکی از غذاهای لذیذ خیلی مأکولی بود که انسان از خوردنش سیر نمی‌شد.پس از اتمام آش‌پزان، به سلطنت‌آباد یا به نیاوران رفته، از آن‌جا به‌طرف پُشتکوه تشریف می‌بُردند.یکی از تفریحات دیگر پدرم اسب‌دوانی بود که هر سال، شبِ عید، اسب‌دوانی می‌کردند. آن‌ها اول برای تفریح بوده است و اخیراً جزوِ تشریفات سلطنتی شده، باید حتماً اجرا شود؛ مانند بازی پهلوان‌ها که هر سال باید در سردربِ تختِ مرمر، اعلی‌حضرت جلوس نموده و پهلوان‌ها در جلو بازی کرده، کشتی بگیرند. این پهلوان‌ها خالی از تماشا نبودند. در واقع، خیلی اسباب تفریح بود.از این قِسم تفریحات، در مدت شبانه‌روز، به اقسام مختلف، برای این خانم‌ها موجود بود. و هیچ در عالم خیال نمی‌توان تصور نمود چنین زندگانی آسودۀ شیرینی برای نوع بشر. جُز آن‌ها، هیچ کدورتی، هیچ زحمتی، هیچ درد و عُقده‌ای در تمام سال، به ملاقات آن‌ها نمی‌رفت. و من یقین دارم اگر کسی از آن‌ها می‌پرسید: «زحمت چیست؟»، با یک تعجب فوق‌العاده، خیره نگاه کرده، در جواب بی‌حرکت مانده، نمی‌فهمیدند چیست. و همین قِسم وقتی ستارۀ اقبال‌شان غروب کرد و پس از قتل سلطان از سرا خارج شدند، در مدت اندکی، تمام مُردند؛ خیلی کم و به‌نُدرت از آن‌ها باقی ماند.این‌هایی که برای شما می‌نویسم، قصه‌هایی است که دده‌جان در موقع استراحت، برایم نقل می‌کرد. وقتی من بزرگ شده و تقریباً می‌فهمیدم، این طفل [ملیجک] بزرگ و تقریباً ده دوازده ساله بود.در این‌جا، لازم است قدری هم از اخلاق و عادات خانم‌ها برای شما بنویسم و بعد قصۀ خود را شروع نمایم.این خانم‌ها اغلب، دو‌نفر سه‌نفر، با یکدیگر دوست و رفیق بودند. اغلب روزها را به مهمانی و نوعی بازی می‌گذراندند؛ صورت‌های مختلف اَلوان مضحکی از مقوا درست می‌کردند و با صحبت و خنده، روز را به شام می‌رساندند. و تمام، مذهبی و مقیّد به روزه و نماز بودند. همیشه میل داشتند در تزئین و لباس بر یکدیگر سبقت داشته، خود را فوق‌العاده جلوه داده، جلب نظر شاهانه را بنمایند.عصرها، هر روزه و بالاستمرار، دو سه ساعتی را مشغول توالت و لباس‌های رنگارنگ بوده، خود را مثل ربّ‌النوع‌ها می‌ساخته و به حضور سلطان می‌رفتند. ولی امتیازی مابین هیچ‌کدام در پیشگاه حضرت سلطان نبود؛ مگر یک‌نفر از آن‌ها که محبوب‌القلوب و بی‌اندازه طرفِ‌توجه بود. زن جوانی بود تقریباً بیست‌ساله، قدبلند با موهای سیاه و بشرۀ لطیفِ سفید، چشم‌ها بی‌اندازه قشنگ و مخمور، مژه‌ها برگشته و بلند، خیلی خوش‌مشرب، خوش‌سلوک. با تمام مراحم حضرت سلطان، فروتن، مهربان، خیلی ساده و بدون آرایش. پدرش باغبان بود و از تحصیل تمّدن، به‌کلّی عاری.لازم است این زن را بشناسیم؛ زیرا اشخاص بدخواه و آن‌کسانی که به او رَشک می‌بردند و نمی‌توانستند با او در مقام عِناد برآیند، او را پس از قتل حضرت سلطان، متهم و لکه‌دار نمودند. لیکن من دامن او را از این گناه بَری می‌دانم. زیرا اگر پدرم را دوست نمی‌‌داشت، اقتدارات شخصی خود را که دوست می‌داشت و هیچ‌وقت راضی به قتل او و تنزل خود نمی‌شد.خیلی میل داشتم مانند ویکتور هوگو یا مُسیو روسو، مصنفِ قابل باشم و این تاریخ را فوق‌العاده شیرین و مطبوع بنویسم. اما افسوس که جُز به‌احتقار و خیلی ساده نمی‌توانم نوشت.این بود ترتیبِ حرمسرای حضرتِ سلطان.حال که ما خوب همه را می‌شناسیم و به اخلاق آن‌ها آشنا هستیم، باز می‌رویم بر سر قصۀ خود. این بخش از خاطرات را [در این‌جا بشنوید]

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.

HOSTED BY

Radio Zamaneh

URL copied to clipboard!