PODCAST · arts
بُرش
by Amirhp
برای آنهایی که شب خوابشان نمیرود.به رویا میرویم بدون اینکه پس و پیش اش را بدانیم.
-
34
پسر عیسا - قسمت نهم - ساعت شاد
دنبال یک رقصنده ۱۷ ساله بودم که همیشه با یک یارویی میگشت که ادعا میکرد برادرش است ولی برادرش نبود.
-
33
پسر عیسا - قسمت هشتم - مرد دیگر
ولی من فرصت نکردم داستان دو مرد را تا انتها برایتان بگویم حتی وقت نکردم دومی را برایتان توصیف کنم.
-
32
پسر عیسا - قسمت هفتم - ازدواج چرک
دوست داشتم پشت فرمان بشینم و تمام روز برانم...
-
31
پسرعیسی - اورژانس
نزدیک سه هفته در اورژانس کار میکردم. فکر کنم. سال ۱۹۷۳ بود. قبل از پایان تابستان.
-
30
پسر عیسی قسمت پنجم - کار
سه روز بود که با اسم قلابی به همراه دوستم در مسافرخانه هالیدی اقامت داشتم. هروئین زدیم و...
-
29
-
28
-
27
-
26
-
25
سیرکی که میگذرد - قسمت نهم
به سن رسیدیم و راه اسکله سداستین را پیش گرفتیم.
-
24
سیرکی که میگذرد - قسمت هشتم
صبح روز بعد وقتی داشتیم آپارتمان را ترک میکردیم گرابلی هنوز برنگشته بود.
-
23
سیرکی که میگذرد - قسمت هفتم
داروخانهای در خیابان سن آدره دراز باز بود.
-
22
سیرکی که میگذرد - قسمت ششم
رستوران همنام خیابان بلفویل بود.
-
21
سیرکی که میگذرد - قسمت پنجم
روز بعد شنبه بود. نور خورشید و آسمان آبی با ابرهای نزدیک به زمین و هوای مه آلود دیروز در تضاد بود.
-
20
سیرکی که میگذرد - قسمت چهارم
از سمت بلوار مورا به اسکلهها رسیدیم آنجا که بلوار به گوشه سمت راست میپیچد.
-
19
سیرکی که میگذرد - قسمت سوم
نبش شانزلیزه و خیابان واشنگتن از تاکسی پیاده شدیم.
-
18
سیرکی که میگذرد - قسمت دوم
ناگهان از خواب پریدم. صدای زنگ در میآمد.
-
17
سیرکی که میگذرد - قسمت اول
پاتریک مودیانو نویسنده معاصر فرانسوی در سال ۱۹۴۵ در بلونی بیلانکور به دنیا آمد.
-
16
پدر سرگی - قسمت هفتم
پاشنکا مدتی بود که دیگر پاشنکا نامیده نمیشد...
-
15
پدر سرگی - قسمت ششم
اما گرچه میخواست آنها را یک یک بپذیرد اما از عهدهاش بر نمیآمد. باز پیش چشمانش سیاه شد...
-
14
پدر سرگی - قسمت پنجم
چند هفتهای بود که فکری پیگیر دست از سر پدر سرگی بر نمیداشت. و آن این بود که آیا درست است که به مقامی تسلیم شود که خود از سر رغبت آن را نپذیرفته است؟
-
13
پدر سرگی - قسمت چهارم
زن پرسید: خواهش میکنم این اطراف نیایید. چون من باید لباسم را درآورم تا خشک کنم.
-
12
پدر سرگی - قسمت سوم
راه هموار گفتی به سرعت از زیر آنها واپس میلغزید و سورچیها با خودنمایی افسارها را بر پشت اسبها میکوفتند.
-
11
پدرسرگی - قسمت دوم
مشت درشتش را بلند کرد و فریاد زد وای اگر شما و دخترانتان زن نبودید.
-
10
پدر سرگی - قسمت اول
در سالهای ۴۰ در پترزبورگ واقعهای رویداد که همه را به حیرت انداخت.
-
9
ژنرال در هزارتوی خویش قسمت آخر
مشتاق و پرشور بود و در همه روزها در بعد از ظهر کسالت آوری که همه در انتظار ورود فرستادگان اوردانتهتا به سر میبردند در بازی شطرنج به عمد میباخت.
-
8
ژنرال در هزارتوی خویش - قسمت هفتم
ولی فاقد روشن بینی بود و با همه وجود با جمهوری، وحدت قاره و آنچه مربوط به اندیشههای سیاسی ژنرال بود مخالفت میکرد. اسقف در کنگره تحسین برانگیز که نایب رئیس آن بود به خوبی دریافت که وظیفه واقعی او ایجاد مانع در مسیر سوکره برای دسترسی به اقتدار است و این کار را چه در گزینش کارگزاران و چه در ماموریت مشترک انها در حل مسالمت آمیز درگیر در ونزوئلا بدخواهانه انجام میداد.
-
7
ژنرال درهزارتوی خویش - قسمت ششم
روز بعد در دیداری خصوصی و طولانی از اوضاع مرزها باخبر شد. به ژنرال اولیری فرمان داد با ماموریت کسب و اطلاعات تازه راجع به حرکت کشتیها به مقصد اروپا به کارتاخنا برود. ولی هدف واقعی او اطلاع از جزئیات امور سیاسی پنهان منطقه باشد.
-
6
ژنرال در هزارتوی خویش - قسمت پنجم
روز بعد در دهکده تنپه لنگر انداختند تا خار و بار از دست رفته را بخرند ژنرال به صورت ناشناس در کرجی ماند ولی از ویلسون خواست بازرگانی فرانسوی به نام خانوادگی لئونل را که دختری سه ساله به نام آنیتا دارد برایش پیدا کند و به کرجی بیاورد.
-
5
ژنرال در هزارتوی خویش - قسمت چهارم
همه صحنه مثل گذشته است. کشیش شگفت زده به ژنرال گفت: ببخشید عالیجناب تا حدی که میدانم شما پیشتر هرگز به اینجا نیامدید.ژنرال با همان کلام کنایه دار معمول به منظور رفع تردید آنان گفت: «شاید تجسم باشد در این شهر هر اتفاقی ممکن است رخ دهد»
-
4
ژنرال در هزارتوی خویش - قسمت میانی اول
آخرین مرحله سفر به هوندا در امتداد پرتگاهی هراس آور و در هوایی همچون شیشه گداخته بود که تنها نیروی فراوان جسمانی و قدرت فردی همچون او میتوانست چنین شرایطی را تحمل کند.
-
3
ژنرال در هزارتوی خویش - قسمت سوم
در ماه اکتبر سال گذشته پس از پیاده شدن از کشتی در هامبورگ سفر مطالعاتی را آغاز کرد و در دوم مارس ۱۸۳۱ در فلورانس در روزنامه تجارت خبر مربوط به درگذشت ژنرال را خواند. با این حال شش ماه گذشت تا حکومت درجات و افتخارات نظامی را به اون بازگرداند.
-
2
ژنرال در هزار توی خویش - قسمت دوم
قایق توپ داری که در بندر لنگر انداخته بود با اطلاع از نزدیک شدن ناوگان کوچک به حرکت درآمد. خوزه پالاسیوس از محوطه حفاظت شده کرجی قایق را دید. روی ننو خم شد و به ژنرال که با چشمان بسته دراز کشیده بود گفت عالیجناب به مومپوکوس رسیدیم. ژنرال بدون اینکه چشم بگشاید گفت: «سرزمین خدا»
-
1
ژنرال در هزارتوی خویش - قسمت اول
خوسه پالاسیون پر سابقهترین خدمتکار ژنرال ارباب خود را برهنه و با چشمان باز غوطه ور در آب زلال وام حمام یافت و تصور کرد که غرق شده است.
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
Loading similar podcasts...