نادر نادرپور | با صدای خودش

PODCAST · arts

نادر نادرپور | با صدای خودش

اینجا شعرهای نادر نادرپور را با هم می‌شنویم.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzkپوستر کاور اصلی پادکست از Citoreh

  1. 12

    نادر نادرپور | آشتی

    ▨ نام شعر: آشتی▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ ای آشنای من!برخیز و با بهارِ سفر‌کرده بازگردتا پُر کنیم جام تهی از شراب راوز خوشه‌های روشن انگورهای سبزدر خُم بیافشریم میِ آفتاب رابرخیز و با بهار سفرکرده بازگردتا چون شکوفه‌های پَرافشانِ سیب‌هاگلبرگِ لب، به بوسه‌ی خورشید وا کنیم.وانگه چو بادِ صبحدر عطر پونه‌های بهاری شنا کنیمبرخیز و بازگردبا عطر صبح‌گاهیِ نارنج‌های سرخاز دور، از دهانه‌ی دهلیزِ تاک‌هاچون بادِ خوش، غبار بر انگیز و بازگردیک صبحِ خنده‌رووقتی که با بهارِ گل‌افشان فرا رسیدر باز کن، به کلبه‌ی خاموشِ من بیابگذار تا نسیم که در جستجوی توستاز هر که در ره است، بپرسد نشانه‌هاتآن‌گاه با هزار هوس، با هزار نازبرچین دو زلف خویش، آغازِ رقص کنبگذار تا به خنده فرود آید آفتاببر صبحِ شانه‌هاتای آشنای من! برخیز و با بهارِ سفرکرده بازگردتا چون به شوقِ دیدن من بال و پر زنندبر شاخه‌ی لبان تو، مرغانِ بوسه‌هالب بر لبم نهیتا با نشاطِ خویش، مرا آشنا کنیتا با امیدِ خویش، مرا آشتی دهی▨نادر نادرپوراز کتاب شعر انگور

  2. 11

    نادر نادرپور | بت تراش (پیکر تراش)

    ▨ نام شعر: بت‌تراش (پیکرتراش)▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــپیکرتراشِ پیرم و با تیشه‌ی خیالیک‌شب تو را ز مرمرِ شعر آفریده‌ام تا در نگین چشم تو نقش هوس زنمناز هزار چشم سیه را خریده‌امبر قامتت که وسوسه‌ی شستشو در اوستپاشیده‌ام شرابِ کف‌آلودِ ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیده‌ام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سرِ نیاز به هر سو گشوده‌ام از هر زنی، تراشِ تنی وام کرده‌ام از هر قدی، کرشمه‌ی رقصی ربوده‌ام اما تو چون بتی که به بت‌ساز ننگرَد در پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ایمست از می غروری و دور از غم منیگویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده‌ای هشدار زان‌که در پسِ این پرده‌ی نیاز آن بت‌تراش بلهوسِ چشم بسته‌ام یک شب که خشمِ عشقِ تو دیوانه‌ام کند بینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام ! ▨نادر نادرپوراز کتاب شعر انگور

  3. 10

    نادر نادرپور | ویرانه‌ی قرون

    ▨ نام شعر: ویرانه‌ی قرون▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــگویی سکوتِ قرن‌ها بوددر دخمه‌های تیره‌اش، در آسمانشدر ابرهایش، در شبانِ سهمگینشدر بادهایش، در فضای بی‌کرانشچون نعره برمی‌داشت باد سرد مغربگویی که برمی‌خاست بانگِ ارغنون‌هاآنجا که می‌افتاد روزی قهرمانیامروز می‌افتد به خاموشی ستون‌هاآنجا که روزی بال و پر می‌زد عقابیامروز شب‌کوری‌ست جنبان در سکوتشآنجا که زلف دختران در پیچ‌ و خم بودامروز، لرزد تار و پود عنکبوتشآن دخمه‌ها، آن سایه‌ها، آن آسمان‌هاوان رازدارانِ شگرفِ خلوت اوآن خنده‌های باد در بیغوله‌ی شبوان غول‌ها در تیرگی هم صحبت اوآن سقف‌ها ، آن پیشخوان‌ها، آن ستون‌هاآن طاق‌های ریخته در ظلمتِ شامآن برق چشم گربه‌های سهمگین‌رویوان نور اخترها در آفاق شبه‌فامآن کوره‌راه بی‌کرانهراهی که می‌لغزد به جنگل‌های خاموشراهی که می‌پیچد چو ماری بر تن شبراهی که می‌گیرد افق‌ها را در آغوشآن شعله‌های آتشِ دزدان دریابر ریگ‌ها، بر ریگ‌های خشکِ ساحلدر لابه‌لای تک‌درختانِ زمین‌گیردر سایه‌های قلعه‌های تیره‌گون‌دلاین‌ها همه، می‌خواندم چون قاصدِ مرگبار دگر با خنده‌ی پر مایه‌ی خویشمن کیستم؟ بیگانه‌ای گم‌کرده مقصودیا رهروی ناآشنا با سایه‌ی خویش▨ نادر نادرپوراز کتاب چشم‌ها و دست‌ها

  4. 9

    نادر نادرپور | نقاب و نماز

    ▨ نام شعر: نقاب و نماز▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــز لابه‌لای ستون‌ها، سپیده بر می‌خاستو من در آینه، خود را نگاه می‌کردمبه سانِ تکه‌مقوای آب‌دیده‌ی زردنقابِ صورتم از رنگ و خط تهی شده بودسرم چو حبه‌ی انگورِ زیرِ پا ماندهبه سطحِ صاف بدل گشته بود و حجم نداشتو در دو گوشه‌ی آن صورتِ مقواییدو چشم بود، که از پشت مردمک‌هایشزلالِ منجمدِ آسمان هویدا بودز پشت شیشه، افق را نگاه می‌کردمسپیده از رحِمِ تنگِ تیرگی می‌زادو آسمانِ سحرگاهانبه سان مخمل فرسوده، نخ‌نما شده بودستاره‌ها همه در خواب می‌درخشیدندو من به بانگِ خروسان، نماز می‌خواندمحضور قلب من از من رمیده بود و، نمازبه بازیِ عبثِ لفظ‌ها بدل شده بودو لفظ‌ها همگی از خلوص خالی بودنماز، پایان یافتو من در آینه، تصویر خویش را دیدمحصار هستی‌ام از هولِ نیستی پُر بودهوارِ حسرت ایام، بر سرم می‌ریختو من، چو برجِ خراب از هراسِ ریزش خویشبه زیر سایه‌ی نسیان پناه می‌بردموز آن دریچه که از عالم غریبی منرهی به سوی افق‌های آشنایی داشتبدان دیار مه‌آلوده راه می‌بردمبدان دیار مه‌آلودهکه آفتاب در آن نور لاجوردی داشتو برگ و ساقه‌ی گل‌ها به رنگ باران بود، پناه می‌بردمدر آن دیارِ مه آلوده، روز جان می‌دادو من، نگاه به سیمای ماه می‌کردمو بازگشت هزاران غمِ گریخته راچو گله‌های گریزانِ سارهای سیاهزلابلای ستون‌ها نگاه می‌کردمدر آن دیار مه‌آلوده، روز جان می‌دادو شب چو کودکی از بطنِ روشنی می‌زادمن از سپیده به سوی غروب می‌راندمو با صدای مؤذن، نماز می‌خواندمحضور قلب من از من رمیده بود و، نمازبه بازی عبث لفظ‌ها بدل شده بودو لفظ‌ها همگی از خلوص خالی بودنماز، دیر نپاییدو نیمه کاره رها شدو من در آینه، تصویر خویش را دیدمبه سان تکه‌مقوای آب‌دیده‌ی

  5. 8

    نادر نادرپور | کهن دیارا

    ▨ نام شعر: کهن دیارا▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــکهن دیارا! دیار یارا! دل از تو کندم ولی ندانمکه گر گریزم کجا گریزم، و گر بمانم کجا بمانم؟نه پای رفتن نه تاب ماندن، چگونه گویم؟ درخت خشکمعجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانمدر این جهنم، گل بهشتی چگونه روید چگونه بوید؟من ای بهاران! از ابر نیسان چه بهره گیرم؟ که خود خزانمبه حکم یزدان، شکوهِ پیری مرا نشاید مرا نزیبدچرا که پنهان، به حرف شیطان سپرده‌ام دل؛ که نوجوانمصدای حق را سکوت باطل در آن دلِ شب چنان فروکُشتکه تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانمکبوتران را به گاهِ رفتن، سرِ نشستن به بام من نیستکه تا پیامی به خطِ جانان ز پای آنان فروستانمسفینه‌ی دل نشسته در گِل، چراغِ ساحل نمی‌درخشددر این سیاهی، سپیده‌ای کو؟ که چشم حسرت در او نشانمالا خدایا، گره گشایا! به چاره‌جویی، مرا مدد کنبوَد که بر خود دری گشایم، غمِ درون را برون کشانمچنان سراپا شبِ سیه را به چنگ و دندان در آورم پوستکه صبحِ عریان به خون نشیند بر آستانم، در آسمانمکهن دیارا، دیار یارا! به عزم رفتن دل از تو کندمولی جز اینجا وطن گزیدن، نمی توانم، نمی توانم▨نادر نادرپورتهران - جمعه ۱۹ آبان ۱۳۵۷___________این شعر توسط داریوش، خواننده معاصر، اجرا شده است

  6. 7

    نادر نادرپور | کتاب پریشان

    ▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر)▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــاین شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته استـــــــــــــــــــــــــــــــامید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توستقراربخش دلم، تاب گاهواره‌ی توستتو ای شکوفه‌ی ایام آرزومندیبمان که دیده‌ی من روشن از نظاره‌ی توستنگاه پاک توام صبح آفتابی بودکنون چراغ شبم چشم پرستاره‌ی توستبه یک اشاره مرا رخصت پریدن بخشکه مرغ وحشی دل رامِ یک اشاره‌ی توستبه پاره‌کردن اوراق هر کتاب مکوشدلم کتاب پریشان پاره‌پاره‌ی توستشبی نماند که بی‌گریه‌ام به سر نرسیدزلال اشک پدر، برق گوشواره‌ی توستدلم چو موج، به سر می‌دود ز بیم زوالکرانه‌ای که پناهش دهد، کناره‌ی توستخجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-!امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست▨ نادر نادرپوراز کتاب: گیاه و سنگ، نه آتشبه تاریخ دهم اردی‌بهشت ۱۳۴۱ـــــــــــــــــــــــــــــــپی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده استپی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراک‌گذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم

  7. 6

    نادر نادرپور | ستارهٔ دور

    ▨ نام شعر: ستارهٔ دور▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ تصویرها در آینه‌ها نعره می‌کشند:ما را از چارچوبِ طلایی رها کنیدما در جهان خویشتن آزاد بوده‌ایمدیوارهای کورِ کهن، ناله می‌کنند:ما را چرا به خاکِ اسارت نشانده‌اید؟ما خشت‌ها به خامی خود شاد بوده‌ایمتک‌تک ستارگان، همه با چشم‌های تردامان باد را به تضرع گرفته‌اندکای باد! ما ز روز ازل این نبوده‌ایمما اشک‌هایی از پیِ فریاد بوده‌ایمغافل، که باد نیز عنانِ شکیب خویشدیریست کز نهیب غم از دست داده استگوید که ما به گوش جهان، باد بوده‌ایممن باد نیستماما همیشه تشنهٔ فریاد بوده‌امدیوار نیستماما اسیرِ پنجهٔ بیداد بوده‌امنقشی درون آینهٔ سرد نیستمزیرا هر آن‌چه هستم بی‌درد نیستماینان به ناله، آتشِ درد نهفته راخاموش می‌کنند و فراموش می‌کننداما من آن ستارهٔ دورم که آب‌هاخونابه‌های چشم مرا نوش می‌کنند▨نادر نادرپوراز دفتر شعر سرمهٔ خورشید

  8. 5

    نادر نادرپور | در زیر آسمان باختر

    ▨ نام شعر: در زیر آسمان باختر▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــــــــاز کوچه‌های خاطره‌ی منامشب، صدای پای تو می‌آیدآه ای عزیز دورآیا به شهر غربت من پا نهاده‌ای؟اینجاپرندگان سحر در منمیل گذشتن از سر عالم رابیدار می کننداما شبانگهاندیوارها اسارت پنهانی مراتکرار می‌کننداینجا مرا چگونه توانی یافت؟من از میان مردم بیگانهکس را به غیر خویش نمی‌بینمتصویر من در آینه زندانی استمن خیره در مقابل آن تصویرمی‌ایستم که با همه ننشینماینجا مرا در آینه خواهی دیدآیینه‌ای شگفت، که همتای ساعت استآیینه‌ای که عقربه‌های نهان اودر چارچوب سود و زیان کار می‌کنندآیینه‌ای که ثانیه‌ها و دقیقه‌هادر ذهن بی‌ترحم سوداگرانه‌اشتصویر تابناک مرا تار می‌کننداینجا زمان طلاستهر لحظه‌اش بهقیمت اکسیر و کیمیاستاما ضمیر منتقویم بی‌تفاوت شب‌ها و روزهاستاینجا غروب، رنگ جنون داردباران صدای گریه‌ی تنهایی‌ستچشم ستارگان همه نابیناستاینجا من از دریچه فراتر نمی‌رومدیوار روبروسر حد ناگشوده‌ی دیدار استاینجا چراغ خانه‌ی همسایهچشم مرا به خویش نمی‌خواندبیگانگی گزیده ترین یار استاینجا در این دیاردرهاهمیشه سوی درون باز می‌شوددر سرزمین غربت اندوهگین مندر زیر آسمان مه‌آلود باخترشب در دل من است صبح از شقیقه‌های من آغاز می‌شوداینجا چو من، غریب غمینی نیستدر وهم شب، چراغ یقینی نیستتنها صدای یک دل سرگردانبا بانگ پای رهگذری حیراندر کوچه‌های خاطره می‌پیچدآه ای عزیز دورآیا تو در پناهِ کدامین دریا در پسِ کدام درخت ایستاده‌ای؟آیا به شهر غربت من پا نهاده‌ای؟▨ نادر نادرپور از کتاب: صبح دروغین

  9. 4

    نادر نادرپور | دیدار

    ▨ نام شعر: دیدار▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــمن او را دیده‌بودمنگاهی مهربان داشتغمی در دیدگانش موج می‌زدکه از بختِ پریشانش نشان داشتنمی‌دانم چرا هر صبح، هر صبحکه چشمانم به بیرون خیره می‌شدمیان مردمش می‌دیدم و بازغمی تاریک بر من چیره می‌شدشبی در کوچه‌ای دوراز آن شب‌ها که نور آبی ماهزمین و آسمان را رنگ می‌کرداز آن مهتاب شب‌های بهاریکه عطر گل فضا را تنگ می‌کرددر آنجا، در خَمِ آن کوچه‌ی دورنگاهم با نگاهش آشنا شدبه یک دَم آن‌چه در دل بود گفتیمسپس چشمان ما از هم جدا شداز آن شب دیگرش هرگز ندیدمتو پنداری که خوابی دلنشین بودبه من گفتند او رفتنپرسیدم چرا رفتولی در آن شب بدرود، دیدمکه چشمانش هنوز اندوهگین بود▨ نادر نادرپور از کتاب: شعر انگور

  10. 3

    نادر نادرپور | خطبه‌ی زمستانی

    ▨ نام شعر: خطبه‌ی زمستانی▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــای آتشی که شعله‌کشان از درون شببرخواستی به رقصاما بدل به سنگ شدی در سحرگهانای یادگار خشم فروخورده‌ی زمیندر روزگار گسترش ظلم آسمانای معنی غرورای نقطه‌ی طلوع و غروب حماسه‌هاای کوه پرشکوه اساطیر باستانای خانه‌ی قبادای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشتای سرزمین کودکی زال پهلوانای قله‌ی شگرفگور بی‌نشانه‌ی جمشید تیره‌روزای صخره‌ی عقوبت ضحاک تیره‌جانای کوه، ای تهمتن، ای جنگجوی پیرای آن که خود به چاهِ برادر فرو شدیاما کلاه سروری خسروانه رادر لحظه‌ی سقوطاز تنگنای چاهرساندی به کهکشانای قله‌ی سپید در آفاقِ کودکیچون کله‌قند سیمین در کاغذِ کبودای کوه نوظهور در اوهامِ شاعریچون میخِ غول‌پیکر بر خیمه‌ی زمانمن در شبی که زنجره‌ها نیز خفته‌اندتنهاترین صدای جهانم که هیچ‌گاهاز هیچ سو، به هیچ صدایی نمی‌رسممن در سکوت یخ‌زده‌ی این شب سیاهتنهاترین صدایم و تنهاترین کسمتنهاتر از خدادر کار آفرینشِ مستانه‌ی جهانتنهاتر از صدای دعای ستاره‌هادر امتداد دستِ درختان بی‌زبانتنهاتر از سرود سحرگاهی نسیمدر شهر خفتگانهان، ای ستیغِ دورآیا بر آستان بهاری که می‌رسدتنهاترین صدای جهان را سکوت توامکان انعکاس توانَد داد؟آیا صدای گمشده‌ی من نفس‌زنانراهی به ارتفاع تو خواهد برد؟آیا دهان سرد تو را، لحنِ گرمِ منآتشفشانِ تازه تواند کرد؟آه ای خموشِ پاکای چهره‌ی عبوس زمستانیای شیر خشمگینآیا من از دریچه‌ی این غربت شگفتبار دگر برآمدن آفتاب رااز گُرده‌ی فراخ تو خواهم دید؟آیا تو را دوباره توانم دید؟▨ نادر نادرپور از کتاب: زمین و زمان

  11. 2

    نادر نادرپور | چکامه‌ی کوچ

    ▨ نام شعر: چکامه‌ی کوچ▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــکمان سرخ شفق، ناوک کلاغان رابه بازوان کبودِ درخت‌ها انداختو زخم ملتهبِ لانه‌ها دهان وا کردکسی ز شهر خبر آورد؛که خانه‌ها همه تاریک‌تر ز تابوت استهوا هنوز پر از بوی خون و باروت استتفنگ‌داران فانوس‌های روشن رابه دود و شعله بدل می‌کنند و می‌خندندو هیچ مستی در کوچه‌ها نمی‌نالدو هیچ بادی در برگ‌ها نمی‌خواندکسی ز شهر خبر آورد؛که عشق‌ها همه بیمارندتمام پنجره‌ها چشم‌های تب‌دارندکه رقص چلچله‌ها را در آسمانِ بهاربه خواب می‌بینندو رقص آدمیان را فراز چوبه‌ی داربه یاد می‌آرندو دارها همگی بارِ آدمی دارندکسی ز شهر خبر آورد؛که قتل‌عامِ گلِ قالیبه چکمه‌های گِل‌آلود، رنگِ خون داده‌ستو دیگر آیینه، نیروی تندِ حافظه رابه بی‌حواسیِ پیری سپرده استو ماه از سَرِ دیوارهای خشتی شهرنگاه می‌کند آینه‌های خالی راو پیش می‌آید تا گونه‌های خیسش رابه شیشه‌های کبود دریچه چسبانَدچراغ می‌گوید:که در سیاهی دهلیزِ انتظار کسی نیستصدای زمزمه‌ی دوردستِ اشباح استکه از درون شبستان به گوش می‌آیدو شب ز باغ خبر می‌دهد که زرگرِ ابرنمی‌تراشد دیگر نگینِ شبنم راکه تا سپیده‌دمان در عروسیِ گل‌هابه روی پنجه‌ی لرزانِ برگ بنشاندو باد می‌گوید:که هیچ برگی بر شاخه‌ها نمی‌مانددرخت جاذبه‌ی رقص را نمی‌داندبرهنه بر لب جوی ایستادهو دست را به دعا سوی آسمان کرده ستمگر پشیز مسین ستاره‌ای را بازاز این توانگرِ بی‌آبروی بستاندزمین سراسر تاریک استو هیچ نوری بازی نمی‌کند در آبکه انعکاسش بر طاقِ آسمان افتدتو جامه‌دانِ سفر بربندو رو به ساحلِ دیگر کنمگر که در شبِ بی‌حاصلِ غریبی‌هاغمِ تو دانه‌ی اشکی به خاک بفشاند▨نادر نادرپوراز کتاب گیاه و سنگ نه، آتش

  12. 1

    نادر نادرپور | سهراب و سیمرغ

    ▨ نام شعر: سهراب و سیمرغ▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــاین شعر در رثای سهراب سپهری سروده شدهــــــــــــتذکر: بخشی از میانه‌ی شعر، با صدای شاعر موجود نیست اما متن آن در ادامه آمده****از سرِ خاک تو بر می‌گشتمخاک ِ پاکی که تو را در بر داشتآسمان، مرثیه‌ای نیلی بوددشت، رنگ غم و خاکستر داشتتو در اندیشه‌ی من، چشمه‌ی جوشان بودیزیر آن قُبه که همچون سَرِ سبزرُسته بود از وسطِ گُرده‌ی کوهدر کفِ آجری سرخ حیاطکه مدام از تب خورشید کویری می‌سوختآبی از کوزه، تو گویی، به زمین ریخته بودزیر آن لکه‌ی نمناک، تو پنهان بودیگور تو سنگ نداشتتو به گمنامی گل‌های بیابان بودیآه، سهراب! در آغاز برومندی توچه‌کسی می‌دانستکه جهان را نفسی چند پس از جشنِ بهاربا لبِ بسته، وداعی ابدی خواهی گفت؟چه کسی می‌دانستکه پس از آن همه بیداردلیدر شب تیره‌ی نیسانِ زمین، خواهی خفتآه، شاید که تو خود آگه از این خوابِ پریشان بودیچون فرود آمدم از کوه به دشتایستادم به تماشای افقمرغکانی همه با بال سپیدمی‌نوشتند بر آن لوحِ کبودکه قلم‌های شما، ای هنر آموختگانساقه‌های پَر ِ ماستپر افتاده‌ی ما باعث پرواز ش

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

اینجا شعرهای نادر نادرپور را با هم می‌شنویم.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzkپوستر کاور اصلی پادکست از Citoreh

HOSTED BY

شهروز کبیری

URL copied to clipboard!