Love in Sofia عشق در سوفیا

PODCAST · leisure

Love in Sofia عشق در سوفیا

*"آب دریا را اگر نتوان کشید  پس به قدر تشنگی باید چشید."* در جستجوی حقیقت و معانی عمیق زندگی، باید به اندازه نیاز خود از آن بهره‌مند شویم. در مسیر شناخت و درک، نباید به دنبال تمام حقیقت باشیم، بلکه هر کس به اندازهٔ ظرفیت و نیاز خود می‌تواند از دریای معرفت بهره گیرد. عشق، نیروی محرکه‌ای است که انسان را به سوی کمال و حقیقت می‌کشاند. عشق، نه تنها ما را به دیگران نزدیک می‌کند بلکه ما را با خودِ حقیقی‌مان آشنا می‌سازد. عشق و معرفت دو بال پرواز روح هستند که ما را به آسمان حقیقت می‌برند.

  1. 5

    داستان 002 - عشق در سوفیا

     شنبه و چهارشنبه راس ساعت ۱۱ شب منتشر میشود ابتدا داستانی نوشته خودم خوانده میشود و سپس قسمتی از کتاب سوانح العشاق احمد غزالی انتشار این مجموعه‌ به معنیه اتمام کار مثنوی نیست .حکایت های مثنوی نیز منتشر می‌گردد 

  2. 4

    داستان 001 - عشق در سوفیا

    این مجموعه جدید با عنوان «داستان»در روز های شنبه . دو شنبه و چهارشنبه راس ساعت ۱۱ شب منتشر میشود ابتدا داستانی نوشته خودم خوانده میشود و سپس قسمتی از کتاب سوانح العشاق احمد غزالی انتشار این مجموعه‌ به معنیه اتمام کار مثنوی نیست .حکایت های مثنوی نیز منتشر می‌گردد 

  3. 3

    003 - بلعم باعور و ، ابلیس لعین

    بلعم باعور و ابلیس لعینز امتحان آخرین گشته مهیناو بدعوی میل دولت می‌کندمعده‌اش نفرین سبلت می‌کندکانچ پنهان می‌کند پیداش کنسوخت ما را ای خدا رسواش کنجمله اجزای تنش خصم ویندکز بهاری لافد ایشان در دیندلاف وا داد کرمها می‌کندشاخ رحمت را ز بن بر می‌کندراستی پیش آر یا خاموش کنوانگهان رحمت ببین و نوش کنآن شکم خصم سبال او شدهدست پنهان در دعا اندر زدهکای خدا رسوا کن این لاف لئامتا بجنبد سوی ما رحم کراممستجاب آمد دعای آن شکمشورش حاجت بزد بیرون علمگفت حق گر فاسقی و اهل صنمچون مرا خوانی اجابتها کنمتو دعا را سخت گیر و می‌شخولعاقبت برهاندت از دست غولچون شکم خود را به حضرت در سپردگربه آمد پوست آن دنبه ببرداز پس گربه دویدند او گریختکودک از ترس عتابش رنگ ریختآمد اندر انجمن آن طفل خردآب روی مرد لافی را ببردگفت آن دنبه که هر صبحی بدانچرب می‌کردی لبان و سبلتانگربه آمد ناگهانش در ربودبس دویدیم و نکرد آن جهد سودخنده آمد حاضران را از شگفترحمهاشان باز جنبیدن گرفتدعوتش کردند و سیرش داشتندتخم رحمت در زمینش کاشتنداو چو ذوق راستی دید از کرامبی تکبر راستی را شد غلام

  4. 2

    002 - چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود

    پوست دنبه يافت شخصى مستهان هر صباحى چرب آردى سبلتان   در ميان منعمان رفتى آه من لوت چربى خوردهام در انجمندست بر سبلت نهادى در نويد رمز يعنى سوى سبلت بنگريد   آاين گواه صدق گفتار من است وين نشان چرب و شيرين خوردن است   اشكمش گفتى جواب بىطنين آه أباد اللَّه آيد الكاذبين   لاف تو ما را بر آتش بر نهاد آان سبيل چرب تو برآنده باد   گر نبودى لاف زشتت اى گدا يك آريمى رحم افكندى به ما   ور نمودى عيب و آژ آم باختى يك طبيبى داروى او ساختى   گفت حق آه آژ مجنبان گوش و دم ينفعن الصادقين صدقهم   آهف اندر آژ مخسب اى محتلم آن چه دارى وانما و فاستقم   ور نگويى عيب خود بارى خمش از نمايش وز دغل خود را مكش   گر تو نقدى يافتى مگشا دهان هست در ره سنگهاى امتحان   سنگهاى امتحان را نيز پيش امتحانها هست در احوال خويش   گفت يزدان از ولادت تا به حين يفتنون آل عام مرتين   امتحان بر امتحان است اى پدر هين به آمتر امتحان خود را مخر

  5. 1

    001 - افتادن شغال در خم رنگ

    قسمت اول از پادکست عشق در سوفیا دفتر سوم مثنوی حکایت افتادن شغال در خم رنگآن شغالی رفت اندر خُم رنگاندر آن خُم کرد یک ساعت درنگپس بر آمد پوستش رنگین شدهکه منم طاووس علیین شدهپشم رنگین رونق خوش یافتهآفتاب آن رنگها بر تافتهدید خود را سبز و سرخ و فور و زردخویشتن را بر شغالان عرضه کردجمله گفتند ای شغالک حال چیستکه تو را در سر نشاطی ملتویستاز نشاط از ما کرانه کرده‌ایاین تکبر از کجا آورده‌اییک شغالی پیش او شد کای فلانشید کردی یا شدی از خوش‌دلانشید کردی تا به منبر بر جهیتا ز لاف این خلق را حسرت دهیبس بکوشیدی ندیدی گرمییپس ز شید آورده‌ای بی‌شرمییگرمی آن اولیا و انبیاستباز بی‌شرمی پناه هر دغاستکه التفات خلق سوی خود کشندکه خوشیم و از درون بس ناخوشند

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

*"آب دریا را اگر نتوان کشید  پس به قدر تشنگی باید چشید."* در جستجوی حقیقت و معانی عمیق زندگی، باید به اندازه نیاز خود از آن بهره‌مند شویم. در مسیر شناخت و درک، نباید به دنبال تمام حقیقت باشیم، بلکه هر کس به اندازهٔ ظرفیت و نیاز خود می‌تواند از دریای معرفت بهره گیرد. عشق، نیروی محرکه‌ای است که انسان را به سوی کمال و حقیقت می‌کشاند. عشق، نه تنها ما را به دیگران نزدیک می‌کند بلکه ما را با خودِ حقیقی‌مان آشنا می‌سازد. عشق و معرفت دو بال پرواز روح هستند که ما را به آسمان حقیقت می‌برند.

HOSTED BY

Sobii

CATEGORIES

URL copied to clipboard!