PODCAST · comedy
Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان
by Hamid Hashemi
سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستانهای شاهنامه را به شکلی متفاوت میشنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید!
-
27
S4E9: رستم و تخته سنگ. (آخر)
🎙️ قسمت نهم پادکست دیواندر قسمت قبل گفتم براتون که رستم با یه نامهی رسمی از کاووس، راه افتاد سمت دربار شاه مازندران...اما استقبال اونطوری که انتظار داشت نبود! 😅چند تا دیو قلچماق دم در وایساده بودن که بهجای «خوش اومدی»، نگاهشون میگفت: «کی بهت گفت بیای؟!»رستم هم که اهل تعارف نبود، از کنار جاده یه شاخهی درخت کند، کلفتتر از رونِ رخش، و مثل نیزه پرت کرد وسطشون! دیوها کپ کردن! 😳یکی از دیوها گفت: «بذار تست قدرت بگیرم!» و دست رستم رو فشار داد...صدای قرچ! اومد — دست خودش شکست! 😬کلاهور، دیو دوم، گفت: «بذار من!» و پنجه انداخت توی پنجهی رستم... سه ثانیه بعد صدای تَق تَق تَق! بلند شد — پنجههاش مثل چوبشور شکست!برگشت پیش شاه و گفت: «این بشر نیست قربان... این از کوه تراشیدن!»شاه مازندران، که ته دلش یخ کرده بود، گفت: «بیارینش ببینم چی میخواد.»رستم اومد داخل، با اون کلاه مخصوصش که از پوست دیو سپید بود.همین که دیوها دیدنش، توی دربار ولوله افتاد: «ایناهاش! این همونه که دیو سپیدو کُشت!»شاه با چهرهای سرد، نامه رو گرفت، باز کرد، خوند… و بعد با نهایت بیادبی، جلوی چشم رستم، پارهش کرد و گفت:«برو به کاووس بگو زیادی جو گرفتهش!» 😏رستم یه نگاه کرد، لبخند زد، زیر لب گفت: «باشه، فقط خودت خواستی!»بعد زد زیر میز دیپلماسی، برگشت با اخم پیش کاووس، و جنگ بهپا شد!هفتهها نبرد بود — دیو و انسان، خاک و خون، فریاد و گرز! تا اینکه بالاخره رستم رسید به خودِ شاه مازندران...نیزه رو زد، اما شاه با جادو خودش رو وسط یه تختهسنگ سنگین پنهون کرد! 😮💨و اینجاست که میریم برای قسمت آخر، تا ببینیم رستم چطور قراره این ماجرا رو تموم کنه!ولی قبل از اون، یه چیز باید بگم:تا همینجا هم رسیدن به پایان این فصل فقط با انرژی و حمایت شما ممکن بود ❤️مرسی که گوش دادین، مرسی که همراهین، و مرسی که دیوان رو زنده نگه میدارین!🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
26
S4E8: گُنده گو.
🎙️ قسمت هشتم پادکست دیواندر قسمت قبل گفتم براتون که، رستم بعد از کلی خون و خنجر، بالاخره تونست کاووس و یارانش رو از بند دیوها آزاد کنه. شاهِ بیچاره هم هنوز کور بود و التماس کرد: «رستم جان، تا دیو سپید زندهست، همهچی بر باد میره! زود برو سراغش، قبل از اینکه بفهمه ارژنگ رو لتوپار کردی!»اولاد هم گفت: «دیو سپید اون تهِ تهِ یه غار تاریک زندگی میکنه، ولی باید از هفت کوه پر از دیو رد بشیم تا برسیم بهش. فقط بدون، خون جگرش داروی چشم اوناییه که طلسمشون کرده.»رستم گفت: «پس بزن بریم!» 😎و با شمشیر و رخش و یه اولاد دستبسته، راه افتاد. از کوه گذشت، از لشکر دیوها رد شد و تا رسید به غار... همونجا که دیو سپید مثل یه تپهی گوشت سفید، نشسته بود و منتظر شکارش بود! 🧌⚔️نبردی شد از اون نبردها! زمین لرزید، کوه غرید، و در نهایت، رستم با خونِ جگرِ دیو سپید برگشت و بینایی شاه و سپاه رو برگردوند. جشن و سرور و بزن و بکوب به راه افتاد 🎉ولی ماجرا هنوز تموم نشده بود...چون کیکاووس تصمیم گرفت قبل از برگشت به ایران، یه زهرچشم حسابی از دیوها بگیره! 😏یه نامهی رسمی، محترمانه و تهدیدآمیز نوشت برای شاه مازندران، و فرهاد پهلوان داوطلب شد که نامه رو برسونه. حالا فرهاد رفته تا توی دربار دیوها، اون نامه رو تحویل بده... و الان، جلوی شاه مازندران وایستاده، منتظر جواب! 👑📜🔥🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
25
S4E7: سفید، پشمالو، ترسناک!
🎙️ قسمت هفتم پادکست دیواندر قسمت قبل دیدیم که رستم با یه نزاع تمامعیار خیابونی نصف لشکر اولاد رو داغون کرد و خود اولاد رو هم با کمند گرفت. بعد تهدیدش کرد که «یا راه قلعهی دیو سپید رو نشون میدی، یا با گوشهات خداحافظی کن!» 😅اولاد بیچاره هم گفت: «باشه! باشه! فقط گوشهامو نگه دار، من خودم میبرمت وسط دل ماجرا!»اینجا بود که رستم، با یه راهنمای نصفهنیمه اما مطمئن، راه افتاد سمت کوه اسپروز. شبی رو توی کوه و بیابون گذروند و صبح زود با اولین نور خورشید، رفت سراغ ارژنگ دیو… و در نبردی برقآسا ششمین خوانش رو رد کرد! ⚔️👹اما این تازه پیشغذا بود… اصل ماجرا هنوز مونده! چرا که کاووس و یارانش توی سیاهچال مازندران اسیرن، کورن و ناتوان، و تنها یه نفر میتونه نجاتشون بده: رستم!ولی برای درمان کوری شاه و سپاهش، باید بره سراغ غولِ غولها… دیو سپید! و اینجاست که آخرین و بزرگترین خوان رستم شروع میشه… 🔥🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
24
قسمت ویژه، بهمن ۱۴۰۴ : پسر گاودار
این اپیزود، ادامهی فصل چهارم نیست و ادامه هفتخوان نیست.اما از همان جهان میآید…از همان ریشهای که شاهنامه از آن جان گرفته.«پسر گاودار» داستان یکی از همان آدمهاییست که معمولاً فقط یک خط از تاریخ نصیبشان میشود.آدمی ساده، بیادعا، بدون شمشیر و تاج؛ دشتبانی که در روزگاری تاریک،کاری کرد که باید میکرد — نه برای افتخار، نه برای پاداش، فقط چون درست بود.این داستان را پیشتر، خیلی کوتاه، در فصل دوم گفته بودیم و رد شده بودیم.اما بعضی داستانها را نمیشود رد شد.بعضی آدمها، حتی اگر نامشان در حاشیه مانده باشد، ستونِ یک سرنوشتاند.این اپیزود دربارهی شجاعتِ آرام است؛ دربارهی ایستادن، وقتی همه ترجیح میدهند سرشان را پایین بیندازند؛ و دربارهی اینکه گاهی، تاریخ را نه شاهان، که آدمهای معمولی میسازند.این قسمت ممکن است برای شنوندههای کمسن، بار احساسی سنگینی داشته باشد.پیشنهاد میکنیم مثل همیشه، با همراهی و آگاهی شنیده شود.پادکست «دیوان» خیلی زود با ادامهی داستانها برمیگردد.تا آن روز،این روایت را بشنوید؛برای یادآوری اینکهامید،اغلب از جاهایی میآید که انتظارش را نداریم.
-
23
S4E6: من نوب نیستم.
🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت ششم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:رستم برای نجات شاه ایران تا اینجا چهار خان از هفتخان رو رد کرده. بعد از نبرد سنگین با اژدها، رسید به یه سفره رنگین وسط کویر! 🍖🍷🎶بیخبر از همهجا نشست به کباب و شراب و موسیقی، غافل از اینکه پشت این مهمونی، یه توطئهی جادویی خوابیده! یه زن زیبا ظاهر شد، اما خیلی زود لو رفت که جادوگره. رستم هم با کمند گرفتش و با یه ضربه خنجر، کارش رو تموم کرد. 🗡️بعدش با رخش به راه افتاد، رسید به یه سرزمین تاریک و پر رمز و راز. رستم خوابیده بود وسط علفزار، که یهو یه دشتبان محلی رخش رو دید و با شلاق افتاد به جونش! 🐴💥 رخش فرار کرد سمت رستم، اونم با عصبانیت گوشهای دشتبان بیچاره رو کند و ولش کرد.دشتبان گریهکنان رفت سراغ قلدر محله، اولاد، و حالا این قلدر افتاده دنبال انتقام گرفتن از رستم! خان پنجم رسیده و باید دید قهرمان ما چه میکنه… 🌾🔥🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
22
S4E5: جوجو!
🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت پنجم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:رستمِ بیچاره که به خاطر بلندپروازیهای شاه ایران مجبور شده بود بره توی هفتخان، تا اینجا سه خان پرماجرا رو رد کرده:🐎 خان اول: رستم خوابیده بود وسط نیزار، و رخش تنهایی با یه شیر غولپیکر جنگید و کُشتش — اونم بدون اینکه رستم حتی از خواب بیدار بشه!💧 خان دوم: رستم و رخش از تشنگی داشتن جون میدادن که یه ببر سفید کوچولو ظاهر شد و اونا رو به یه چشمه نجات داد.🐉 خان سوم: درست وقتی رستم کنار چشمه لم داده بود برای یه چرت، یه اژدهای غولپیکر سبز شد! رخش چندبار خواست بیدارش کنه، اما هر بار اژدها غیب میشد و رستم فکر میکرد رخش دچار توهم شده! آخر سر، اژدها رو دید، عصبانی پرید وسط میدون و با کمک رخش، حساب اژدها رو کف دستش گذاشت.حالا ببینیم در ادامه، چه خانهایی جلوی پای رستم سبز میشه…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
21
S4E4: ببعی بازیگوش.
🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت چهارم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:کیکاووس بدبخت افتاده بود ته یه سیاهچال، کور و بیتخت و تاج، و مدام خودش رو ملامت میکرد که چرا گوش به حرف نزده!از اون طرف، یه کودکسرباز زرنگ با هزار دوز و کلک خبر زندانی شدن شاه رو درآورد و خودش رو رسوند به زابل. زال و رستم خبردار شدن.زال یهکم غر زد که: «دیدی گفتم نرو؟!» ولی بعدش گفت: «الآن وقت غر زدن نیست، باید نجاتش بدیم.»سریع رستم رو صدا کرد: «پسر جان، وقت دیوسابی رسیده!»رستم هم سوار رخش شد، با دعای مامان و باباش راه افتاد.وسط راه گرسنه شد، یه گور شکار کرد، کباب زد و شکم رو پر کرد. بعد هم گذاشت رخش حسابی علف بخوره و خودش رفت یه چرتی بزنه…اما خبر نداشت این نیزاری که رفته توش، خونهی یه شیر خفن و عصبانیه! 🦁🔥اولین خان رستم همینجا شروع میشه…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
20
S4E3: پسر شجاع.
🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت سوم 🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:زال از زابل بلند شد اومد به دربار کیکاووس که یهکم عقل این شاه تازهکار رو سر جاش بیاره.با احترام و کلی تعارف نشست روبروش، از تجربه پادشاههای قدیم گفت، از خطرهای مازندران گفت… خلاصه مثل یه آدم منطقی خواست منصرفش کنه.ولی کیکاووس؟ توی دنیای خودش بود! خودشو بالاتر از فریدون و کیقباد میدید و فکر میکرد اومده برای قهرمانبازی!زال ناامید برگشت، و کیکاووس هم با لشکرش راه افتاد به سمت مازندران.اولش یهکم غارت و آتیش و کشتار راه انداختن، اما وقتی خبر رسید به شاه مازندران، اونم دیو سپید و ارژنگ دیو رو فرستاد سراغشون!نتیجه؟ دیو سپید خیلی راحت با جادو و حقههاش، لشکر ایران رو تارومار کرد. کلی کشته دادند و خود کیکاووس و یه مشت از اطرافیانش کور و اسیر، تقدیم شاه مازندران شدند!حالا ببینیم بعدش چی میشه…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
19
S4E2: اکبرجوجه در مازندران.
🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت دوم 🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:بعد از کلی جنگ و خونریزی، بالاخره ایران یه پادشاه درستوحسابی پیدا کرد: کیقباد!کیقباد اومد، اسطخر رو کرد پایتخت، صد سال هم مثل کوه حکومت کرد.اما خب، هر حکومتی یه روز تموم میشه… کیقباد هم بعد از صد سال رفت، و نوبت رسید به پسرهاش. از بین چهارتا پسر، کیکاووس به تخت نشست.کیکاووس؟ جوون خوشتیپ، خوشگذران و البته یهکم زیادی جاهطلب!تو یکی از همین مهمونیها، یه رامشگر از مازندران اومد و شروع کرد از سرسبزی و خوشی اون دیار تعریف کردن.کیکاووس هم که کلا دنبال بهونه برای لشکرکشی بود، همونجا تصمیم گرفت بزنه به دل مازندران و اونجا رو هم ضمیمه ایران کنه.بزرگان ایران دیدن این تصمیم یه جورایی دیوونهبازیه، نامه نوشتن به زال که: بیا این شاه تازهکار رو یهکم جمعوجور کن!و حالا زال داره از زابل راه میفته به سمت اسطخر…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
18
S4E1: جاه طلبِ پررو!
🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت اول🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:فصل قبل پر از تغییر پادشاه بود! اول منوچهر، بعد پسر شیطونش نوذر که با کاراش نزدیک بود تخت رو از دست بده، ولی سام هر بار اومد و اوضاع رو جمع کرد.اما خب همین بیثباتیها باعث شد پشنگِ تورانی به خودش بگه: «وقتشه!» و با پسرهاش، افراسیاب و اغریرث، حمله کنه به ایران. درست همون موقع، سام هم فوت کرد! 😬تورانیها پایتخت رو گرفتن، نوذر و کلی از بزرگان ایران رو اسیر کردن. ولی زال و قارن حسابی حال افراسیاب رو گرفتن. اونم از شدت عصبانیت، اول نوذر رو کُشت، بعد هم داداش خوشگل و عزیزدردونهش، اغریرث رو! 😳بعد از این ماجراها، به جای پسرهای نوذر، «زو» که ۸۰ سالش بود، شد پادشاه! اما خشکسالی همه رو ضعیف کرده بود، پس توران و ایران به صلح رسیدند.تا اینکه زو از دنیا رفت و تورانیها دوباره هوای جنگ کردن. این بار زال با کمک قارن و البته پسر چاق و چلهش رستم، کیقباد رو آورد روی تخت. ایران جون گرفت و توران رو پس زد تا مرزهاش. پشنگ هم که دید اوضاع خرابه، گفت: «آقا صلح جهانی بهتره!» و رفت سراغ قول و قرار.اما وسط همهی این ماجراها، افراسیاب بیچاره موند با یه عالمه کابوس از رستم و یه بابای شاکی که میگفت: «پسر، چرا اینقد خرابکاری میکنی؟!»و حالا ادامهی ماجرا…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.اینم لینک پادکست داروگ که توی این قسمت معرفی کردم: Castbox : لینک داروگ در کستباکسقسمت 39ام : گابریل گارسیا ماکز/ صد سال تنهایی📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
-
17
فصل سوم، قسمت هشتم (آخر) : افراسیاب گربه نیست.
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت هشتم (آخر)🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:زال وسط اینهمه گرفتاری راه افتاد دنبال اسب و سلاح برای رستم جون!بعد از کلی گشتوگذار، بالاخره یه اسب شاهکار پیدا کرد به اسم رخش!اما هنوز نفسی تازه نکرده بودن که تورانیها دوباره حمله کردن!زال دید اوضاع خرابه و ایران بیپادشاهه، پس تصمیم گرفت زیر گرشاسب رو بکشه و یه پادشاه جدید رو بیاره رو کار.همه با هم به این نتیجه رسیدن که کیقباد گزینه مناسبیه… ولی خب، کیقباد کجاست؟زال، رستم رو فرستاد دنبال کیقباد، و رستم هم در کمتر از یه هفته، شاه آینده ایران رو آورد وسط میدون!کیقباد نشست به تخت، جشن گرفتن و حالا ایران آمادهی جنگ نهایی با افراسیاب و لشکر تورانه!ببینیم این فصل چطور تموم میشه…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
16
فصل سوم، قسمت هفتم : رستم وارد میشود!
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت هفتم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:ایرانیها توی زابل جمع شدن برای جنگ، ولی یه مشکل بزرگ داشتن: شاه نداشتن!پس رفتن زو، نوه فریدون رو آوردن و پسرای بیکفایت نوذر رو گذاشتن کنار.اما تا اومدن جنگ راه بندازن، خشکسالی شد و زو هم با اون سن و سال، حال جنگ نداشت!با افراسیاب صلح کرد، تورانیها یهکم عقب کشیدن، ولی پشنگ (بابای افراسیاب) از این صلح شاکی بود!بعدشم زو مُرد، گرشاسب شد شاه، اما کسی جدی نگرفتش!پشنگ هم اینو فهمید و گفت وقت حملهست!گرشاسب که دید اوضاع قاراشمیش شده، یقهی زال رو گرفت که «تقصیر توئه!»زال هم شستش رو گذاشت رو پیشونیش و گفت: «خودم درستش میکنم!» و یهراست رفت سراغ رستم!رستم هم گفت: «باشه، ولی اسب میخوام، گرز میخوام، شرط دارم!»حالا ببینیم شرط و شروطش چی بود و قراره چطور وارد میدون بشه!🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
15
فصل سوم، قسمت ششم : پیر شاه!
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت ششم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:طوس و گستهم وقتی خبر مرگ نوذر رو شنیدن، داغ و وحشتزده خودشون رو رسوندن زابل، پیش زال!همهی باقیموندههای ایران جمع شدن تا بالاخره یه فکری برای انتقام بکنن.از اونور، توی ساری، زندانیهای ایرانی به کمک غیرمنتظرهی اغریرث، برادر افراسیاب، موفق به فرار شدن!ولی... این کار به قیمت جون اغریرث تموم شد! چون افراسیاب بیرحم، شمشیر رو در شکم برادرش فرو کرد!زال فهمید با این آدم دیگه نمیشه مدارا کرد. پس گفت: «یالید! وقتشه ایران رو پس بگیریم!»🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
14
فصل سوم، قسمت پنجم : دو کله پوک.
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت پنجم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:پایتخت سقوط کرد و پادشاه نوذر اسیر شد! قارن و چند پهلوان ایرانی موفق شدن از محاصره فرار کنن و خانوادهها رو نجات بدن.افراسیاب، پادشاه توران، خواست زابل رو هم تصرف کنه، ولی خورد به تیرهای کاری زال و چند بار شکست خورد.مهرابِ کابل هم تا مرز خیانت به ایران پیش رفت، ولی فعلاً ظاهر رو حفظ کرد!و حالا… افراسیاب که حالش از شکست خوردن گرفته بود، نوذر رو کُشت! ولی بهلطف پادرمیونی اغریرث، بقیهی بزرگان ایران بهجای مرگ، به زندانی در ساری تبعید شدن...ببینیم ایران چطور میخواد از این مخمصه نجات پیدا کنه؟🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
13
فصل سوم، قسمت چهارم : مارموز.
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت چهارم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:تورانیها با یه لشکر عظیم ۴۰۰ هزار نفری تا پشت دروازههای پایتخت ایران پیش اومدن! ایرانیها فقط ۱۴۰ هزار نفر بودن. نبرد شروع شد، قباد برادر قارن کشته شد، و بعد از چند روز جنگ سنگین، پایتخت سقوط کرد… پادشاه نوذر و ۱۲۰۰ نفر از بزرگان ایران اسیر شدن!فقط قارن از این مهلکه جون سالم بهدر برد و موفق شد خانوادهی جنگجوها و پسرهای نوذر رو به سمت پارسه فراری بده. حالا فقط زابلستان باقی مونده و زال، که هنوز درگیر عزای پدرشه، پشت دروازهها تورانیها رو در کمین خودش میبینه...🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
12
فصل سوم، قسمت سوم : پهلوان پنبه ها.
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت سوم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:بعد از مرگ منوچهر، نوذر پادشاه شد، اما اونقدرها هم پادشاه قابلی نبود! نارضایتی تو ایران بالا گرفت تا اینکه سام دخالت کرد و اوضاع کمی آروم شد… ولی نه برای همیشه! همونی که همه ازش میترسیدن، اتفاق افتاد: تورانیها چشم طمع به ایران دوختن! پشنگ، پادشاه توران، پسر جنگطلبش افراسیاب رو با داداش صلحطلبش فرستاد به سمت ایران. از اون طرف، خبر رسید سام هم مرده! حالا تورانیها رسیدن دم دروازههای ایران، سام رفته، و قارن، فرمانده ایرانیها، آمادهی نبرد شده…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
11
فصل سوم، قسمت دوم : مازندران به تهران.
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت دوم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:رستم چطور به دنیا اومد و از همون نوزادی، رکورد مصرف شیر رو شکست! دهتا دایه براش کم بود! وقتی هم از شیر گرفته شد، اندازهی پنج تا آدم بزرگ غذا میخورد. بعدش دیدارش با سام رو شنیدیم. در پایان هم ماجرای درگذشت منوچهر رو گفتم؛ پادشاهی که ۱۲۰ سال سلطنت کرد، کلی نصیحت بارِ پسرش نوذر کرد و بعد با دنیا خداحافظی کرد. پادشاهی رسید به هشتمین پادشاه شاهنامه: نوذر!🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
10
فصل سوم، قسمت اول: رستم، آن پسر دهندار!
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت اول🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:در فصل قبل، با خاندان سام آشنا شدیم؛ جایی که سام از خدا خواست بچهای نصیبش بشه، آنهم نه از هر زنی، از یکی از زیبارویان دربارش! خدا هم گفت: چشم. اما بچه که به دنیا اومد، با موهای سفید! سام جا خورد و گذاشتش کوه...سیمرغ بچه رو بزرگ کرد و اسمش رو گذاشت زال. سام پشیمون شد، برگشت دنبالش و زال رو به عنوان جانشین خودش معرفی کرد.بعدها زال دل باخت به رودابه، دختر شاه کابل، و اونم بیمعطلی عاشق شد! اما این وصلت سیاسی دردسر داشت، چون کابل دشمن منوچهر شاه بود. با کلی ماجرا، منوچهر راضی شد... و این دو عاشق به هم رسیدند.حاصل این عشق؟ کسی نیست جز رستم! و حالا، فصل تازهای از شاهنامه رو با او آغاز میکنیم.🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی! 📱 اینستاگرام دیوان :@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
-
9
فصل دوم، قسمت نهم (آخر) : سزارین.
در قسمت قبل براتون گفتم که منوچهر انواع و اقسام امتحانهای عملی و تئوری (!) از زال گرفت تا مطمئن بشه این وقتی بچهدار شد—و اون بچه که حکم یه سلاح استراتژیک داره به دنیا اومد—یه وقت بر علیه خودش استفاده نشه!در واقع، میخواست بفهمه که زال اصلاً شایستگی داشتن همچین فرزندی رو داره یا نه. بالاخره، بعد از کلی آزمون و خطا، قبول کرد که زال و رودابه ازدواج کنن.زال هم فوراً این خبر رو به باباش، سام، رسوند و قرار شد صبح اول صبح راه بیفتن سمت کابل برای انجام بقیهی کارها! البته، همون شب یه فرستاده هم برای مهراب فرستاد تا این خبر خوب رو به پدر عروس بده و بگه: «آماده باش که داریم میایم!»و حالا قسمت آخر فصل دوم...Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/Instagram : diwan_podcast
-
8
فصل دوم، قسمت هشتم : امتحان نهایی.
در قسمت قبل براتون گفتم که سیندخت حضوری رفت برای مذاکره با سام و با یک مراسم مجلل، کلی هدیه و یه پلتیک درستوحسابی، موفق شد از سام اوکی بگیره و فعلاً جلوی حملهاش به کابل رو بگیره!اما هنوز منوچهر رضایت نداده بود و سام سر خود این اجازه رو داد! از اون طرف، زال با نامهی سام رفت پیش منوچهر که تأیید نهایی رو بگیره، ولی دید که منوچهر اصلاً با این قضیه اوکی نیست.البته منوچهر نمیخواست مستقیماً دست رد به سینهی زال بزنه، پس از ستارهشناسها و موبدها خواست که بررسی کنن و جواب منفی بدن! اما برعکس، ستارهشناسها گفتند که فرزند زال و رودابه یه پهلوانی میشه که نظیرش در جهان نیست!منوچهر که از این پیشبینی خوشش اومده بود، گفت: «خب، حالا که اینطور شد، یه امتحان از زال بگیرید، ببینیم یهو خنگ نباشه که پسفردا این بچهی خرزورَش رو بفرسته توی سپاه دشمن!»و حالا امتحان شروع شده...!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/Instagram : diwan_podcast
-
7
فصل دوم، قسمت هفتم : خوابم یا بیدارم؟!
در قسمت قبل براتون گفتم که خبر لشکرکشی سام به کابل به گوش زال و مهراب رسید. زال قاطی کرد، رفت سراغ باباش و وارد مذاکره شد. اون وسطها هم داستان کشته شدن اژدهای رود کَشف توسط سام رو براتون تعریف کردم.نتیجهی مذاکرات این شد که سام برای پادشاه یه نامه نوشت و ازش خواهش کرد که خواستهی زال رو بپذیره! زال هم پیتیکو پیتیکو، به همراه نامهی باباش، راه افتاد سمت منوچهر.از اون طرف، مهراب که خبر رو شنید، از ترس داشت خودش رو خیس میکرد! با سیندخت یه جلسهی مدیریت بحران داشتند بعد از شنیدن این خبر. بعد از کلی جر و بحث، سیندخت یه راهی به نظرش رسید و راه افتاد که بره رو در رو با سام حرف بزنه—البته همینطوری خشک و خالی هم نه! با یه عالمه هدیه، اسب، شتر، کنیز و غلام به عنوان پیشکش!فقط مشکل اینجاست که از نتیجهی مذاکرهی زال با منوچهر هنوز خبر نداره...!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/Instagram : diwan_podcast
-
6
فصل دوم، قسمت ششم : گربه چکمه پوش.
در قسمت قبل براتون گفتم که سیندخت مچ رودابه خانم رو گرفت و قضیهی زال و رودابه پیش بابا و مامان رودابه هم لو رفت. بابای رودابه کلی دعواش کرد و از اون طرف هم داستان به گوش منوچهر رسید، که با عصبانیت سام رو صدا زد!سام رفت پیشش و منوچهر اول از جنگ پرسید. سام هم کلی صحنههای اکشن رو به اسم خودش توصیف کرد و قهرمانبازی درآورد! بعدش منوچهر گفت: «حالا که اینقدر قویای، پاشو برو هندوستان و کابل، مهراب و هر کی دور و برشه، و هر کی از نسل ضحاکه رو بکش و با خاک یکسان کن!»سامِ خنگ هم گفت: «چشم!» و راه افتاد که بره بکنه!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/Instagram : diwan_podcast
-
5
فصل دوم، قسمت پنجم : آدم مار بشه و مادر نشه!
در قسمت قبل براتون گفتم که زال به باباش، سام، یه نامه نوشت و با یه سیاستی، باباش رو توی موقعیتی گذاشت که نتونه مخالفت کنه! سام هم با ستارهشناسها مشورت کرد و دید که بله، اگه زال و رودابه به هم برسن، احتمالاً فرزندشون یه پهلوان نامدار میشه!برای همین، در جواب زال مخالفت نکرد—هرچند موافقت هم نکرد! فقط گفت: «کاری نکن تا من برگردم زابل و باهم حرف بزنیم.» اما زال گوش نکرد و سریع خبر رو به رودابه داد!رودابه هم میخواست برای زال یه کادو بفرسته که مامانش، سیندخت، دید و مچش رو گرفت! حالا بریم ببینیم که سیندخت چه کرد با رودابه خانوم...!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/Instagram : diwan_podcast
-
4
فصل دوم، قسمت چهارم : عفت خانم.
در قسمت قبل براتون گفتم که زال و رودابه، که عاشق هم شده بودند، حالا دنبال راهی بودند که هر طور شده همدیگه رو ببینند. برای همین، طی یک ماجراجویی خطرناک و دیوانهوار، با کمک کنیزهای رودابه و غلام زال، آقای زال موفق شد از دیوار قصر مهرابشاه بالا بره و یه شب تا صبح رو با رودابه سر کنه.دم صبح، قبل از اینکه کسی ببینه، برگشت. اما عشق این دوتا که داغ بود، حالا داغتر هم شد! حالا هر دو موندن که چه خاکی به سرشون بریزن و چطوری خانوادهها رو راضی کنن به این وصلت.و بریم برای ادامهی داستان...!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/Instagram : diwan_podcast
-
3
فصل دوم، قسمت سوم: و اما رودابه...
در قسمت قبل براتون گفتم که سام دست زال رو گرفت و برد پیش منوچهر، که فضولبازی دربیاره و ببینه داستان اینا چیه! جریان رو براش تعریف کردند و پیشگوهای دربار هم پیشبینی کردند که زال آیندهی درخشانی داره. منوچهر هم، در یک سرمایهگذاری بلندمدت، سام رو فرستاد به جنگ در مازندران و حکومت زابلستان رو سپرد به زال.زال هنوز دورهی آموزشیش تموم نشده بود که یهو تفریحش گرفت و طی یک سری ماجراها با مهرابشاه، حاکم کابل، آشنا شد. همونجا باخبر شد که مهراب یه دختری داره به اسم رودابه که به از شما نباشه، خیلی آنچنانیه! زال، ندیده عاشق شد اما به کسی چیزی نگفت.از اون طرف، رودابه هم اوصاف زال رو از باباش، مهرابشاه، شنید و اونم فرتی عاشق زال شد! اما اون ناقلا عشقش رو به پنج تا کنیزش گفت و قرار شد اونا یه پِلَتیکی (نقشهای) بزنند برای این قضیه.حالا ما این دو تا کفتر عاشق رو داریم و ادامهی داستان...!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/instagram : diwan_podcast
-
2
!فصل دوم، قسمت دوم: عشق در هیچ نگاه
در قسمت قبل تعریف کردم که سام بالاخره بچهدار میشود، اما بچهاش موهای سفید دارد و ازش خوشش نمیآید! با کمال نامردی، بچه را برمیدارد و میگذاردش توی کوه و میگوید: «اصلاً نخواستم!»سیمرغ، بچهای که اسمش زال بوده، را در کوه پیدا میکند و بزرگش میکند. بعد از سالها که زال بزرگ و تنومند میشود، سام چند بار خوابش را میبیند و از کردهاش پشیمان میشود. بالاخره میرود به کوه، دنبالش میگردد و در نهایت پیدایش میکند. با اصرار خودش و سیمرغ، زال راضی میشود که امتحانی برگردد پیش بابایش... تا ببینیم در ادامه چه اتفاقاتی میافتد!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/instagram : diwan_podcast
-
1
فصل دوم، قسمت اول: سفید مثل برف!
آقا، فصل قبلی رو که یادتون نرفته! از فصل قبل فقط باید بدونید که فریدون سه پسر داشت. دو تا از پسرها یکم روشون زیاد شد و به سیاستهای پدرشون معترض شدند و زدند برادرشون، که جانشین فریدون بود، رو کشتند. فریدون هم کینه کرد و افتاد دنبال انتقام. اینقدر تلاش کرد تا بالاخره از نسل پسر سومش، که اسمش ایرج بود، پسری به دنیا اومد به نام منوچهر. همین منوچهر رفت و انتقام پدربزرگش رو گرفت، اون دو پسر فریدون رو کشت و شد جانشین فریدون و به تخت نشست.فریدون فاتح، که هم با کمک کاوه آهنگر و برادراش و مردم تونسته بود ضحاک رو شکست بده و هم انتقام پسر محبوبش رو از دو پسر دیگهاش بگیره، در پایان عمرش دچار افسردگی شدیدی شد. با خودش میگفت: «چرا باید سه پسر من اینطور کشته بشن و سرشون توی دستهای من باشه...»الان که فصل دوم رو شروع میکنیم، منوچهر، نوهٔ پسرِ دوستداشتنیِ فریدون، سفت نشسته به تخت، تمام دشمنهاش رو سر جاشون نشونده و سپاه هم داره، مامان! درجهبندی! پر از کلهگنده!Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/instagram : diwan_podcast
-
0
فصل اول، قسمت نهم (آخر): بی کله ها
خلاصه قسمت قبلی :در قسمت قبلی تعریف کردم که منوچهر به دنیا اومد و بزرگ شد و فریدون هم به طور رسمی کردش جانشین خودش. سلم و تور هم که فهمیدند دیگه نقشه شون برای کشتن جانشینان فریدون جواب نمیده، خواستند برای پرهیز از جنگ و رویارویی با فریدون و گروهش از راه دیپلوماتیک قضیه رو حل بکنند اما بازم اون هم جواب نداد و فریدون پسشون زد! در نهایت پیش دستی کردند و خودشون لشکر کشی کردند و در قلعه آلالان اردو زدند. که از این طرف هم منوچهر به نمایندگی از فریدون رفت با سپاهش جلوشون. سلم و تور ولشکرشون هم از قلعه اومدند بیرون و رفتند به دشت، محل جنگ! الان در آستانه شروع جنگ هستیم، قسمت آخر این فصل رو شروع میکنیم.
-
-1
فصل اول، قسمت هشتم: سوراخ موش متری چند؟
خلاصه قسمت قبلی :در قسمت قبلی تعریف کردم که تور فلان فلان شده با تحریک سلم زد ایرج رو کشت و هر دوتاشون برگشتند به سرزمین هاشون. هر دو تا هم مثل هاپو از انتقام گرفتن فریدون میترسیدند ولی میدونستند که فریدون از ترس این که سنت بدی توی خاندانش بمونه خودش نمیاد به جنگ پسر هاش و یکی دیگه رو از نسل ایرج پرورش میده و میفرسته برای همین تمام تلاششون رو میکردند که تا وقتی فریدون هنوز زنده است هیچ بچه ای از نسل ایرج روی زمین باقی نمونه. هرچی به دنیا میومد رو یا خودش رو میکشند و یا پدر مادرش رو. اما اخر دست منوچهر به دنیا اومد که میشد نوه ی ایرج!
-
-2
فصل اول، قسمت هفتم: من عصبانی نیستم.
خلاصه قسمت قبلی:در قسمت قبلی تعریف کردم که فریدون دنیا رو سه قسمت کرد بین سه تا پسرش و شرق و داد دست تور و غرب و داد دست سلم و ایران و تاج و تخت کیانی رو هم داد دست ایرج و در واقع ایرج جونش رو به جانشینی خودش انتخاب کرد! اما این انتخاب به مذاق دوتا پسر بزرگتر ها، سلم و تور خوش نیومد و غلط زیادی کردند و با یک نامه شدیداللحن مراتب اعتراض خودشون رو به بابا فریدون ابراز کردند. فری هم با ایرج حرف زد و جریان رو گفت براش و گفت برو به جنگشون اما ایرج قبول نکرد و گفت با دیپلوماسی میرم حلش میکنم و قصد کرد بره به دیدار برادرهاش تا با گفتگو این دعوای خونوادگی رو حل کنه.
-
-3
فصل اول، قسمت ششم : سنگ نه! کوه!
خلاصه قسمت قبل : در قسمت قبلی تعریف کردم که فریدون به تخت نشست و حکومتش رو سفت و محکم کرد و بعد تصمیم گرفت سه تا پسرش رو زن بده، یه شرایط سختی گذاشت برای عروس ها و یکی رو فرستاد تا برای پسراش زن پیدا کنه. اون بابا هم توی یمن دختر های شاه یمن رو پیدا کرد. سلم و تور و ایرج رفتند یمن خواستگاری. بابا دختر ها، سروشاه موافق نبود اما جرعتش رو هم نداشت جواب نه بده! برای همین کلی نقشه کشید که نده دختر ها رو ولی در آخر پس این سه تا پسر برنیومد و پسر ها با سه تا عروس داشتند برمیگشتند پیش فریدون که سر راهشون یه اژدهای عظیم سبز شد!
-
-4
فصل اول، قسمت پنجم : هیچ شبی مثل امشب نیست.
خلاصه قسمت قبلی:در قسمت قبلی تعریف کردم که فریدون به دنیا اومد و به لطف فرانک، مامان بلابرده ی فریدون، ضحاک دربدر هرچی این در و اون در زد نتونست پیداش کنه و فردیدون هم بزرگ شد و فهمید کیه و بعد از قیام کاوه آهنگر، به کمک آهنگر ها و مردم و دو تا داداش هاش، از فرصت استفاده کرد و رفت به جنگ ضحاک و بعد از یه ماجراهایی و کلی شل کن سفت کنی که سروش راه انداخته بود بالاخره موفق شد این موجود خبیث رو توی کوه دماوند به بند بکشه و خودش بر تخت نشست، در حالی که شهرناز و ارنواز رو هم پیش خودش به عنوان همسر نگه داشت.
-
-5
فصل اول، قسمت چهارم : خودت رو بشور! شاید درست شد.
در قسمت قبلی گفتم براتون که علارقم تلاش های مذبوحانه ضحاک جون، آقا فریدون به دنیا اومد. توی داستان با والدین فری آشنا شدیم و شنیدیم که چطور این بچه رو با چه بدبختی بزرگش کردند واقعا خسته شدند و همچنین گفتیم چطوری به چنگ ضحاک نیفتاد و این بیچاره به هر دری زد نتونست پیداش کنه. با یه شخصیت دیگه ای هم توی قسمت قبل آشنا شدیم به نام کاوه آهنگر که بعد از اقدام تبلیغاتی ضحاک برای جلب رضایت مردمی، شورشی به پا کرد و یه اپوزوسیونی تشکیل داد علیه آقای ضحاک و راه افتادند دنبال فریدون گشتن تا بالاخره پیداش کردند.
-
-6
فصل اول، قسمت سوم : پیرمرد پارسا و بچه ی بی ملاحظه!
در قسمت قبلی ماجرا رو تا اونجایی پیش رفتیم که ضحاک با کمک شیطون شیطون جای باباش رو گرفت و شیطون ناکس کاری کرد که ضحاک اگر بخواد هم نتونه آدم خوبی باشه! البته ضحاک هم خودش بعد از به قدرت رسیدن بدی رو از حد برده بود و شیطون رو درس میداد. از طرف دیگه مردم ایران که از دست جمشید عاصی شده بودند، خوشی زد زیر دلشون و جمع شدند و قدرت رو به ضحاک تقدیم کردند و ضحاک هم با کشتن جمشید و ازدواج با دختران جمشید پادشاهی اش رو قانونی کرد. در آخر هم ضحاک خوابی دید که تعبیرش این بود که فریدون به دنیا خواهد آمد و بساط ات رو جمع میکنه! اونم دستور داد که برید هر نشانی از فریدون دیدید از بین ببرید و این فریدون رو تا بچه است بکشیدش.
-
-7
فصل اول، قسمت دوم : یه بوس کوچولو
خلاصه قسمت قبلی:در قسمت قبلی یه معرفی کوتاه داشتیم از کتاب بینظیر شاهنامه و بعد از اون داستان رو با پادشاهی کیومرث شروع کردیم بعدش رفتیم سراغ سیامک، بعدش هوشنگ، و گفتیم که چطوری دیو ها رو شکست داد. پادشاه بعدی تهمورس بود و تعریف کردیم چطور دیو ها رو به بند کشید و بعد از تهمورس جمشید اومد که دیگه شب و روز برای دیو ها نگذاشته بود! تا یه ذره حوصله اش سر میرفت تن این دیو های بدبخت میلرزید که الان دوباره یه کاری دستشون میده! در آخر داستان هم گفتم که آقا جمشید اینقدر مغرور شده بود که دیگه خدا رو بنده نبود و اصلا میگفت من خود خدا ام و همه باید من رو بپرستند! این پنج نفر همین طور پسر بعد از پدر اومدند و چهار تا از اونها شدند چهار پادشاه اول سلسله پیشدادیان و فقط سیامک زبون بسه نتونست به پادشاهی برسه چون قبل از اینکه باباش بمیره، به دست دیو ها کشته شد.
-
-8
فصل اول، قسمت اول: چگونه دیوها را پاره کنیم.
این اولین قسمت از اولین فصل دیوان است.در این قسمت من براتون از اول شاهنامه شروع میکنم به طور خودمونی تعریف کردن که اصلا داستان شاهنامه چیه و از اولین پادشاه شاهنامه که باشه کیومرث شروع میکنم و میرم جلو...
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستانهای شاهنامه را به شکلی متفاوت میشنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید!
HOSTED BY
Hamid Hashemi
CATEGORIES
Loading similar podcasts...