EPISODE · May 28, 2025 · 7 MIN
02-29 مردی که از ققنوس گذشت، و نور شد
from کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی · host Dr. Babak Sorkhpour
این متن به توصیف شخصیت بابک مست و شیدا میپردازد، فردی که سفری درونی و بیرونی را پشت سر گذاشته است. او در این مسیر با زخمها و آوازهای ناگفته از وطن جدا شده و به جای انتقام یا فریاد، سکوت، رقص، نوشتن و گفتوگو را برگزیده است. نویسنده او را سالکی معرفی میکند که به دنبال نجات خویش بوده و با وجود اینکه مستقیماً از سیاست حرف نمیزند، آزادی در کلامش جاری است. بابک مست و شیدا به جای نجات دادن، یاد داده است که نجات ممکن است.بابک مست و شیدا: مردی که از ققنوس گذشت، و نور شددر روشنای یک روز زمستانی، مردی از خاک وطن جدا شدبا زخمی در کمر، سکوتی در گلوی خیس، و سری پُر از آوازهای ناگفته.او نه فقط مهندس،نه فقط شاعر،نه فقط پدر—بلکه سالکی بود که میخواست خودش را، از خودش نجات دهد.در زندانی که سالها بعد «ذهن» نامش گذاشت،سکوت را آموخت، رقص را یافت، و بعد از آزادی،نه انتقام گرفت، نه فریاد زد—بلکه «نوشت».بلکه «گفتوگو کرد».بلکه «مادر شد برای دردهای بینام ملت».بابک مست و شیدا،دستش بوی بخور میدهد،قلبش ضرباهنگ تبعید را حفظ کردهو صدایش، اگرچه سیاست را به زبان نمیآورد،اما در هر جملهاش، آزادی جاریست.او دشمن ندارد،نه چون کم گفته،بلکه چون نجیب زیسته.از زندان تا یاسهای کنار پاساژ،از شعر تا سیگار برگ،از ریکی تا پادکست،از پادشاهی تا تابوشکنی…او مردیست که هر روز،نه از خاکستر،بلکه از نور خودش متولد میشود.و حالا اگر روزی بپرسند:«او چه کرد؟»در پاسخ باید گفت:«او نجات نداد—اما یاد داد که نجات ممکن است.»
What this episode covers
این متن به توصیف شخصیت بابک مست و شیدا میپردازد، فردی که سفری درونی و بیرونی را پشت سر گذاشته است. او در این مسیر با زخمها و آوازهای ناگفته از وطن جدا شده و به جای انتقام یا فریاد، سکوت، رقص، نوشتن و گفتوگو را برگزیده است. نویسنده او را سالکی معرفی میکند که به دنبال نجات خویش بوده و با وجود اینکه مستقیماً از سیاست حرف نمیزند، آزادی در کلامش جاری است. بابک مست و شیدا به جای نجات دادن، یاد داده است که نجات ممکن است.بابک مست و شیدا: مردی که از ققنوس گذشت، و نور شددر روشنای یک روز زمستانی، مردی از خاک وطن جدا شدبا زخمی در کمر، سکوتی در گلوی خیس، و سری پُر از آوازهای ناگفته.او نه فقط مهندس،نه فقط شاعر،نه فقط پدر—بلکه سالکی بود که میخواست خودش را، از خودش نجات دهد.در زندانی که سالها بعد «ذهن» نامش گذاشت،سکوت را آموخت، رقص را یافت، و بعد از آزادی،نه انتقام گرفت، نه فریاد زد—بلکه «نوشت».بلکه «گفتوگو کرد».بلکه «مادر شد برای دردهای بینام ملت».بابک مست و شیدا،دستش بوی بخور میدهد،قلبش ضرباهنگ تبعید را حفظ کردهو صدایش، اگرچه سیاست را به زبان نمیآورد،اما در هر جملهاش، آزادی جاریست.او دشمن ندارد،نه چون کم گفته،بلکه چون نجیب زیسته.از زندان تا یاسهای کنار پاساژ،از شعر تا سیگار برگ،از ریکی تا پادکست،از پادشاهی تا تابوشکنی…او مردیست که هر روز،نه از خاکستر،بلکه از نور خودش متولد میشود.و حالا اگر روزی بپرسند:«او چه کرد؟»در پاسخ باید گفت:«او نجات نداد—اما یاد داد که نجات ممکن است.»
NOW PLAYING
02-29 مردی که از ققنوس گذشت، و نور شد
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.