06__کافه بزرگسالی__من_سگ_مش_باقر_هستم episode artwork

EPISODE · Aug 11, 2017 · 13 MIN

06__کافه بزرگسالی__من_سگ_مش_باقر_هستم

from کافه بزرگسالی

1. گرگی از کنار مزرعه ای می گذشت ، سگی را دید که به خوردن علف مشغول است. از او پرسید تو که هستی ؟ سگ سرش را بالا گرفت و با غرور گفت : "من سگ مش باقر هستم!" گرگ گفت : چرا علف می خوری ؟ سگ کمی خجل شد و گفت : مش باقر به من غذا نمی دهد گرگ گفت : چرا در خانه مش باقر نیستی ؟ سگ شرمسار تر شد، سرش را پایین انداخت و گفت : او مرا در خانه اش ، راه نمی دهد، شبها در این مزرعه ی بی صاحب می خوابم گرگ نگاهی به سگ انداخت و گفت : پس دیگر چرا سگ مش باقر!!؟ همین علف را باز هم بخور ، در همین مزرعه باز هم بخواب ، سرت را بالا بگیر و سگ خودت باش . . . 2. شبی در دهی بساط جشن و پایکوبی بود، شاعری به آنجا رسید و از اهالی، جویای حال شد، گفتند : زنِ خان، پسری به دنیا آورده، جشن از آن بابت است، پس شاعر خود را به خان رساند و اجازه خواست تا شعری بخواند ، خان رخصت داد ، شاعر، شعری در مدح خان گفت و از کمال و جلال و جبروتش سرود ، از مهر و بخشندگیِ خان گفت ، از مردی و شجاعتش گفت و دست آخر، برای پسر خان هم بسیار دعا کرد. خان گفت : آنچه سرودی ، بسیار شادم کرد، از آن چه دارم،7 اسب ، بر پشت هر کدامشان، کیسه ای زر، از آنِ تو باد. صبح اول وقت، شاد و خندان، شاعر به سرای خان رفت و طلب اسب و زر کرد ، نگهبانان، او را کتک مفصلی زدند و سرش را شکستند ...، شاعر با سر و کله خونین ، خود را به خان رساند و گفت چرا اسب ها و کیسه های زر را به من نمی دهی؟ خان گفت : کدام کیسه ؟ کدام اسب ؟ شاعر گفت : همانها که دیشب در جشن، به من قولش را دادی خان گفت : تو دیشب چیزی گفتی که من خوشم آمد ، من هم به تلافی ، چیزی گفتم که تو خوشت بیاید ... الان "بیحسابیم!" . . . 3. "آن"، ضمیر اشاره به دور است ، جایی یا چیزی که آنچنان در دسترس نیست، جایی که باید مسیری را بپیماییم یا روزگاری را سپری کنیم یا مشقتی را بر دوش کشیم تا بدان دست یابیم ، ... در مقابلش "این"، ضمیر اشاره به نزدیک است، همینجا ، دم دست، حاضر و آماده ، بی هیچ سختی و مرارتی، هیچ کجا لازم نیست که به دنبالش برویم ، کافیست فقط قبولش کنیم و به داشتنش عادت کنیم! . . . 4. همه ما کم و بیش در طلب روابطی هستیم ، مملو از هیجان و مهر و محبت ، که روحمان را آرام کند ، بشود بی دغدغه و نگرانی در آن ، حرفهای خوب بزنیم ، حرفهای بهتر بشنویم ، نوازش کنیم و نوازش شویم ، به آغوش گیریم و در آغوشی کشیده شویم ، جایی که امنیت داشته باشیم و در خلسه ای بی مبالات، غرق شویم ، یک جایی که هر کجای دنیا بد شد ، آنجا خوب بماند ، یا حداقل ، همان که بود ، بماند. در طلب همین رابطه ، با آدمهایی آشنا می شویم ، محکشان می زنیم ، که اگر "آن" آدم باشد، وه که چه خوشبخت و بختیاریم ، اما نیست جانم! ، نیست ... بیشتر مواقع "آن" که می خواهیم ، نیست و این را بعضی وقتها زود می فهمیم ، بعضی وقتها ، دیرتر... و امان از روزی که می فهمیم و نمی خواهیم باور کنیم که : "این"، "آن" نیست. انگار کودک بهانه گیرِ نیازتان را به اسباب بازی فروشی برده باشید تا "آن" را بخرد و چون کودک درمیابد که "آن" موجود نیست ، لجباز می شود، بی منطق می شود، گریه سر می دهد ، شیون می کند، پای بر زمین می کوبد ، جیغ می کشد، می گردد دنبال یک چیزی که بیابد و برگزیند ، ... و "این" را میابد ... ناگهان، داستان به کلی عوض می شود ، می گوید من "این" را می خواهم، از اولش هم همین را می خواستم!، من "الان" ...، همین "الان" ، "این" را می خواهم ! هر چه تلاش می کنید راضی نمی شود تا به جای دیگر بروید و چیز دیگری را بیازمایید، ... نع! او قبول نمی کند ، می گویید: "برویم جای دیگر، چیز دیگری را ببینیم، اگر نخواستی ، بر می گردیم همینجا و همین را انتخاب می کنیم"،.... قبول نمی کند، نگران است ، می ترسد ،... می ترسد که هیچ گاه به جای دیگری نروید ، یا در آنجا هم چیزی درخور، نیابید، "آن" را نیابید و او دیگر توانی برای بازگرداندن شما به همین وضعیت کنونی را هم نداشته باشد، پس می گوید :"نع" همین را می خواهم ، اگر داشته باشم اش راضیم، خوشحالم ، خوشبختم، آرامم، قول می دهم چیز دیگری نخواهم و اینگونه است که او، درگیر "این" می شود، ... اینگونه است که شما ، درگیر "این" می شوید ...، درگیر آدمهای دم دستی ، خود را راضی می کنید که حاشیه را به جای متن اصلی قبول کنید، ادای رضایتمندی را در می آورید، شبح شادی را دور خود می رقصانید، سعی می کنید حرفهای خوب بزنید و از او هم حرفهای خوب می شنوید، محبت می کنید و محبت می بینید، اما فقط در شبهای جشن! ، مثل چند لحظه قبل از آن 11 دقیقه، یا دقیقه دهم اش ، شاید ،،، به هر حال قبل و بعدش زیاد مهم نیست ، حرف بی اعتبار و بی پشتوانه ، مثل مُسکن، درد را ساکت می کند ، اما التیامش نمی دهد ، دوام اثرش ، دیری نمی پ...

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Aug 11, 2017

Embed this episode

NOW PLAYING

06__کافه بزرگسالی__من_سگ_مش_باقر_هستم

0:00 13:56

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

BarisTalk | باریستاک Baristalk Podcast کافه بهانه‌ست تا با هم حرف بزنیمکاری از: نیلوفر لاری‌پور.باریستاک را در اینستاگرام دنبال کنید</ پادکست فارسی کافه میم | Cafe MiM MiM Moshreffi یک فنجان داستان ناب فارسی ☕پادکست کافه میم، یکی از دیرینه ترین پادکستهای فارسی با میزبانی و روایتگری محمدحسین مشرفی، از سال ۱۳۹۵ خود را به گوش مخاطبان فارسی زبان می‌رسد. این پادکست در هر قسمت داستانی مجزا و منحصر به فرد را روایت می‌گذارد. Cafe Gap | کافه گپ PersianBMS کافه گپ، گپ و گفتی خودمانی پارسا فنائیان با میهمان برنامه است؛ بدون روتوش، راحت و صریح پیرامون هر موضوعی که به ذهنتان خطور کند. از موضوعات عرفانی تا موضوعات تربیتی و … با اساتید مختلفی که صدای همگی آنها برای شما آشناست. کافه فردا رادیوفردا درهای کافه فردا پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها راس ساعت ۱۸:۱۰ به وقت ایران به روی شما باز میشه تا برای پنجاه دقیقه دور هم باشیم و در قالب گپ‌های دوستانه و ملایم و شاد، در تجربه‌های شیرین همدیگه شریک بشیم و همراه یک نوشیدنی خوشمزه به خنده‌دارهای دور و برمون، بخندیم.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of کافه بزرگسالی?

This episode is 13 minutes long.

When was this کافه بزرگسالی episode published?

This episode was published on August 11, 2017.

Can I download this کافه بزرگسالی episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!