13__کافه بزرگسالی__علف_هرز episode artwork

EPISODE · Sep 28, 2017 · 10 MIN

13__کافه بزرگسالی__علف_هرز

from کافه بزرگسالی

یک مفهومی در این سالهای اخیر باب شده است به نام "داف" ، که همه معنی اش را می دانیم و لازم نیست توضیحی بدهم، ... یک چالش جالبی که دافها با آن روبرو هستند، انتخاب اندازه ی کوتاهی دامن، در میهمانی هاست، که اگر زیادی بلند باشد، از نظر دیگر رقبا، داف حساب نمی شوند و اگر زیادی کوتاه باشد، لقب هرزه می گیرند ! . . . علف هرز، آن نیست که ارزشی کمتر از گیاهان مزرعه داشته باشد یا بد قواره تر باشد یا سهم بیشتری از آب و نان مزرعه را برای خود بر دارد ... علف هرز ، بی توجه به هر آن چه که هست ، تنها جرمش ، روییدن در مزرعه ایست که بار و محصولی، غیر از جنس خودش دارد، مثل گندمی که در مزرعه جو روییده باشد، یا شاخه گل سرخی که در شبدرستان رسته باشد. ارزش گیاه و مزرعه ، مهم نیست، تا هر زمانی که ماهیت گیاه و هدف وجود مزرعه ، یکی نباشد، آن گیاه نو رسته، علف هرز نام دارد و محکوم است به کنده شدن، ... نابود شدن، ... جدا ماندن، ... ترد شدن، ...انزوا ... تنها ماندن ... . . . سرطان، با تمام هولناکی اش، تنها، یک بدشانسیِ زیستی است ، وقتی یک سلول، که قسمتی از تن و جان است، قسمتی از بدن و حیات آدمیست، به هر دلیل، تصمیم می گیرد تا برای خودش زندگی کند، رشد کند، راه خودش را برود، کار خودش را بکند و دست از سر آدم و یگانگی هایش، بردارد، آنگاه، آن پیکرِ که تا امروز، همه ی وجودش، دوستی و یکرنگی و همکاری بوده است، به ناگاه تکه پاره شده و به جان خودش می افتد تا آن دانه ی خودسر را از پای درآورد،،، اما سلول یاغی هم در این میان ، راه ادامه حیات را یاد می گیرد و هر روز، قوی و قویتر می شود، بیشتر و بیشتر رشد می کند و اینگونه است که جنگی بی امان و بی ترحم، میان آدم با خودش در می گیرد و کار تا به آنجایی پیش می رود که آدم می رود و پاره وجودش را ، تکه ای از جانش را، می سپارد به دست جراح، تا جدایش کند، رهایش کند آن تکه ی یاغی را ... هر چند درد و رنجی عمیق، در زمان جدا سازی و دوران بهبود، در وجود آدم ، به جای می ماند ، اما احتمالِ زیستِ دوباره ای نیز برایش پدید آورده می شود. . . . ما در این زمان و اینجا به دنیا آمده ایم، ... این، اجبار طبیعت است مرد یا زن هستیم ... این، اجبار طبیعت است دارای جسمی هستیم که خواص مخصوص به خودش را دارد و خواصش ، بر روی رفتار و نگرش و سرنوشتمان تاثیر می گذارد ، قد بلند یا کوتاه است، کم خون یا پرفشار است، میگرن دارد، آلرژیک است و چه و چه و چه ... این، اجبار طبیعت است زمانی که شخصیتمان در حال شکل گیریست ( 3 تا 5 سال ) آدمهای پیرامونمان را نمی توانیم انتخاب کنیم ... این، اجبار طبیعت است. به نظر می رسد طبیعت با ما شوخی اش گرفته ، ما را در عمل انجام شده ، قرارداده است و انتظار دارد تحت شرایطی که برایمان معین کرده با مسیر کلی جهان، هماهنگ شویم، یگانه شویم، البته خیلی ها هم، همانگونه می شوند که طبیعت می خواهد ... ، اما یک جایی، به یک دلیلی، برخی از ما تصمیم می گیریم بیشتر بدانید، درکی فراتر و عمیق تر داشته باشیم، بیشتر از سهمی که جهان برایمان در نظر گرفته است، بدانیم، پس یاغی می شویم و شروع به تجربه می کنیم، ماجراجو می شویم و دیدگاه خود را وسعت می دهیم ، در این میان ، رشد می کنیم ، رشدی که با یگانگی جهان، در تضاد است. بچه ای را فرض کنید که در خانه ی میزبان، سَرَک کشیده و فضولی کرده، رفته و رفته تا به اتاق خواب خانم صاحبخانه رسیده و آنجا، ایشان را در حالی که برهنه بوده، دیده است. در خلال رشد و توسعه ی مان ، ما هم چیزهایی می بینیم که اصولا نباید می دیدیم ... چیزهایی می فهمیم که اصولا نباید می فهمیدیم ... راههایی را می رویم که اصولا نباید می رفتیم و از اصول که خارج شوی، دیگر با مزرعه ی جهانی، همخوانی و همبستگی نداری و صدای جیغ زن صاحبخانه، از این که او را برهنه ، دیده ای، به هوا بلند می شود، صدایی که ما آن را به صورت رنج، می شنویم. این دیدنها و رنج کشیدنها، مانند یک جنگ بی امان و بی ترحم، تا جایی ادامه می یابد که کم کم شما را تنها و منزوی می کند ، گویا به صورتی نامحسوس ، آهاد جامعه ای که گرداگرد شما هستند، شما را از مزرعه شان بیرون می کنند و می سپارنتان به دست جراح. جراح چربدستی که به تیغ افسردگی و انزوا و پریشانی و ترس و خشم، مجهز است ، شروع به بریدن ریشه تان می کند و برایش اهمیتی ندارد که شما ، تنها شاخه ی رُز زیبایِ این مزرعه هستید، او به ارزش شما کاری ندارد و به جرم ناگاه و بی گاه روییدنتان، از منشا حیات، جدایتان می کند. خب ، بیایید سخن را کوتاه کنیم نمی شود سه وعده در روز، هفت روز در هفته، چلوکباب خورد ... سنگین است ، به هزار درد و مرض مبتلایمان می کند. نمی شود با پف فیل ، زندگی گذراند ، بی مقدار است ، ما را به جایی نمی رسان...

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 28, 2017

Embed this episode

NOW PLAYING

13__کافه بزرگسالی__علف_هرز

0:00 10:30

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

BarisTalk | باریستاک Baristalk Podcast کافه بهانه‌ست تا با هم حرف بزنیمکاری از: نیلوفر لاری‌پور.باریستاک را در اینستاگرام دنبال کنید</ پادکست فارسی کافه میم | Cafe MiM MiM Moshreffi یک فنجان داستان ناب فارسی ☕پادکست کافه میم، یکی از دیرینه ترین پادکستهای فارسی با میزبانی و روایتگری محمدحسین مشرفی، از سال ۱۳۹۵ خود را به گوش مخاطبان فارسی زبان می‌رسد. این پادکست در هر قسمت داستانی مجزا و منحصر به فرد را روایت می‌گذارد. Cafe Gap | کافه گپ PersianBMS کافه گپ، گپ و گفتی خودمانی پارسا فنائیان با میهمان برنامه است؛ بدون روتوش، راحت و صریح پیرامون هر موضوعی که به ذهنتان خطور کند. از موضوعات عرفانی تا موضوعات تربیتی و … با اساتید مختلفی که صدای همگی آنها برای شما آشناست. کافه فردا رادیوفردا درهای کافه فردا پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها راس ساعت ۱۸:۱۰ به وقت ایران به روی شما باز میشه تا برای پنجاه دقیقه دور هم باشیم و در قالب گپ‌های دوستانه و ملایم و شاد، در تجربه‌های شیرین همدیگه شریک بشیم و همراه یک نوشیدنی خوشمزه به خنده‌دارهای دور و برمون، بخندیم.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of کافه بزرگسالی?

This episode is 10 minutes long.

When was this کافه بزرگسالی episode published?

This episode was published on September 28, 2017.

Can I download this کافه بزرگسالی episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!