21__کافه بزرگسالی__آذر episode artwork

EPISODE · Nov 24, 2017 · 17 MIN

21__کافه بزرگسالی__آذر

from کافه بزرگسالی

آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ... همیشه آذر که می شود، دلشوره ، قرارم را می برد، دلم از شاخه ای خشک آویزان می شود و مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، تاب می خورد ،سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی شروع زمستان بود که مادرم سه بار دست لای موهایم کرد. خیلی سال پیش بود اما از یادم نرفته است که از صبح چندی می گذشت و زنی جوان و با طراوت در آشپزخانه مشغول خرد کردن چیزی و سرخ کردن چیز دیگر بود، آفتاب کم رمقِ آخر پاییز که سعی می کرد خودش را زمستانی بنمایاند ، از شیشه ی نورگیر آشپزخانه به رویش می تابید و انحنای گونه و گردن و شانه اش را درخشان می کرد، دستانش ظریف و استخوانی بود و جسمش آنجا بود و روحش جای دیگر، در خیالی دور دست ... این را از نگاه ماتش می شد فهمید این مادر من است ، سی و شش هفت سال پیش و من پسر بچه ای 4-5 ساله ام که نصف صورتش را از آستانه در آشپزخانه، بیرون آورده تا مادرش را عاشقانه نگاه کند ، چند قدم جلو رفتم و گفتم : "مامان" ، متوجه من شد و از رویای دورش بیرون پرید، بدون آنکه سربرگرداند، خیره به ماهیتابه روی گاز و چیزی که داشت داخلش سرخ می شد گفت : "جونم مامان جان؟" گفتم: "وقتی من بزرگ بشم، عاشق هیشکی نمی شم ، میام تو رو می گیرم، با تو ازدواج می کنم، تا آخر عمرم باهات زندگی می کنم و همیشه پیشت می مونم، همه ی بهارا که عیدی می گیریم و گوجه سبزا ترشن ، همه ی تابستونا که می ریم شمال و ظهراش باید بخوابیم ، همه ی پاییزا که سرما می خوریم و آمپول می زنیم، حتی زمستونا که خیلی سرده ... همه ش رو فقط با تو می مونم " ، لبخند زد و همانطور که دستانش را با دامنش خشک می کرد جلو آمد، روبرویم زانو زد و مرا به آغوش کشید، گرم و مطمئن، اندکی بعد که از آغوشش بیرون آمدم به چشمانم نگاهی کرد، دستی لای موهای پرپشتم کرد و گفت: "باشه عزیزم، ... حالا برو بازیتو کن، وقتی غذات آماده شد، صدات می کنم" ، من رفتم و بیست سال بازی کردم. اتوبانها را پای پیاده، گز کردم ، رفتم و رفتم ، ترانه خوان و شیدا ... و همانطور که چشمانم براق و براق تر می شد ، در خودم قلبی بلاجو را می پروراندم که آماده بود تا در آغوش هزاران حادثه، هرزه گردی کند ، پس تند و تندتر قدم بر می داشتم، به مانند کسی که وعده ی دیداری دارد، رفتم و رفتم تا او را ملاقات کردم که همه ی آن هزاران حادثه بود و فکر کردم همان است که باید باشد. تولدش آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ، به نظرم رسید که منزلگاه آخر همین است و تمام جستجوها به پایان رسیده اند. پس کوله بارمان را با هم جمع کردیم و راهی سفر شدیم ، که مقصد بهانه بود، همه اش شوق مجاورت بود و اتوبانها را شادمان و سیری ناپذیر گز می کردیم و راههای تکراری را می رفتیم و بر می گشتیم و از هم قول می گرفتیم که تا ابد دوست بداریم ، بر سر عهد و پیمان بمانیم ... و هر پرسش را قاطعانه همین پاسخ بود "باشه عزیزم" ، "باشه عزیزم" ، و اصلا حواسمان نبود که آذر در راه است. آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم مادرم از آشپزخانه صدایم زد گفت "بیا عزیزم غذات حاضره" ... هنگام نمایش من فرا رسیده بود و نمی دانستم که برای اجرایش آماده ام یا نه ؟ ... مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، از شاخه ای خشک، مردد تاب می خوردم اما سرانجام قدم به صحنه گذاشتم و وارد میدان شدم، حلقه ها در انگشت شدند و اسم ها در شناسنامه و چندی نگذشت که دیدم دوباره آشوب آذر است ، برق از چشمانم می رود و روح یاغی ام حوصله ی هیچ کارزاری ندارد. شده بودم موش خانگی ای که صبحها لای ساعت و کاغذ و روزمرگی گم بود و شبها یواشکی به داخل خانه می خزید تا گوشه ای ، کنجی ، سوراخی بجوید و پنهان شود. هی آذر شد، هی آذر شد و نفهمیدم کی به هم انقدر زخم زدیم ؟ کی این همه خسارت به بار آوردیم ؟ کی انقدر کم حرف شدیم ، دیوار درون تختخوابمان کی انقدر بلند ساخته شد؟ فاصله های بینمان بیشتر و بیشتر شد ، تا یک شب به خودم آمدم و دیدم دوتایی در اتوبان قدم می زنیم ، او دور و من دورتر ، در یک اتوبان بودیم و با هم نه ... مادرم بی آنکه بداند چه کرده ام ، چقدر از غذایم را خورده ام، حض برده یا نبرده ام ، صدا زد : "اگه غذات تموم شده، سفره رو جم و جور کن ، بیار" ، واقعن وقتش بود که سفره و سفرم را جمع و جور کنم، باید به خودم می آمدم اما چشمانم بی فروغ و غمگین بود و صورتم حسی نداشت، مثل بوکسوری در راند آخر که برد و باختش، به خستگی و دردش نمی چربید تا خوشحال یا غمگینش کند ، توی آشپزخانه رفتم و سرم پایین بود، بشقاب نیم خورده ام در دست ، مادرم لبخند زنان آنچه که حرام-حلال کرده بودم را از بشقابم زدود و قدری دیگر درونش ریخت ... گفتم "اینو حواسم هست که خ...

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Nov 24, 2017

Embed this episode

NOW PLAYING

21__کافه بزرگسالی__آذر

0:00 17:09

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

BarisTalk | باریستاک Baristalk Podcast کافه بهانه‌ست تا با هم حرف بزنیمکاری از: نیلوفر لاری‌پور.باریستاک را در اینستاگرام دنبال کنید</ پادکست فارسی کافه میم | Cafe MiM MiM Moshreffi یک فنجان داستان ناب فارسی ☕پادکست کافه میم، یکی از دیرینه ترین پادکستهای فارسی با میزبانی و روایتگری محمدحسین مشرفی، از سال ۱۳۹۵ خود را به گوش مخاطبان فارسی زبان می‌رسد. این پادکست در هر قسمت داستانی مجزا و منحصر به فرد را روایت می‌گذارد. Cafe Gap | کافه گپ PersianBMS کافه گپ، گپ و گفتی خودمانی پارسا فنائیان با میهمان برنامه است؛ بدون روتوش، راحت و صریح پیرامون هر موضوعی که به ذهنتان خطور کند. از موضوعات عرفانی تا موضوعات تربیتی و … با اساتید مختلفی که صدای همگی آنها برای شما آشناست. کافه فردا رادیوفردا درهای کافه فردا پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها راس ساعت ۱۸:۱۰ به وقت ایران به روی شما باز میشه تا برای پنجاه دقیقه دور هم باشیم و در قالب گپ‌های دوستانه و ملایم و شاد، در تجربه‌های شیرین همدیگه شریک بشیم و همراه یک نوشیدنی خوشمزه به خنده‌دارهای دور و برمون، بخندیم.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of کافه بزرگسالی?

This episode is 17 minutes long.

When was this کافه بزرگسالی episode published?

This episode was published on November 24, 2017.

Can I download this کافه بزرگسالی episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!