بوستان سعدی - 007 - باب اول - شنیدم که در وقت نزع روان episode artwork

EPISODE · Oct 18, 2021 · 5 MIN

بوستان سعدی - 007 - باب اول - شنیدم که در وقت نزع روان

from بهاریه

شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروانکه خاطر نگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باشنیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بسنیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ در گوسفندبرو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیت بود تاجداررعیت چو بیخند و سلطان درختدرخت، ای پسر، باشد از بیخ سختمکن تا توانی دل خلق ریشوگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویشاگر جاده‌ای بایدت مستقیمره پارسایان امیدست و بیمطبیعت شود مرد را بخردیبه امید نیکی و بیم بدیگر این هر دو در پادشه یافتیدر اقلیم و ملکش پنه یافتیکه بخشایش آرد بر امیدواربه امید بخشایش کردگارگزند کسانش نیاید پسندکه ترسد که در ملکش آید گزندوگر در سرشت وی این خوی نیستدر آن کشور آسودگی بوی نیستاگر پای بندی رضا پیش گیروگر یک سواره سر خویش گیرفراخی در آن مرز و کشور مخواهکه دلتنگ بینی رعیت ز شاهز مستکبران دلاور بترسازان کو نترسد ز داور بترسدگر کشور آباد بیند به خوابکه دارد دل اهل کشور خرابخرابی و بدنامی آید ز جوررسد پیش بین این سخن را به غوررعیت نشاید به بیداد کشتکه مر سلطنت را پناهند و پشتمراعات دهقان کن از بهر خویشکه مزدور خوشدل کند کار بیشمروت نباشد بدی با کسیکز او نیکویی دیده باشی بسیشنیدم که خسرو به شیرویه گفتدر آن دم که چشمش زدیدن بخفتبرآن باش تا هرچه نیت کنینظر در صلاح رعیت کنیالا تا نپیچی سر از عدل و رایکه مردم ز دستت نپیچند پایگریزد رعیت ز بیدادگرکند نام زشتش به گیتی سمربسی بر نیاید که بنیاد خودبکند آن که بنهاد بنیاد بدخرابی کند مرد شمشیر زننه چندان که دود دل طفل و زنچراغی که بیوه زنی برفروختبسی دیده باشی که شهری بسوختازان بهره‌ورتر در آفاق نیستکه در ملکرانی بانصاف زیستچو نوبت رسد زین جهان غربتشترحم فرستند بر تربتشبدو نیک مردم چو می‌بگذرندهمان به که نامت به نیکی برندخدا ترس را بر رعیت گمارکه معمار ملک است پرهیزگاربد اندیش تست آن و خونخوار خلقکه نفع تو جوید در آزار خلقریاست به دست کسانی خطاستکه از دستشان دستها برخداستنکو کار پرور نبیند بدیچو بد پروری خصم خون خودیمکافات موذی به مالش مکنکه بیخش برآورد باید ز بنمکن صبر بر عامل ظلم دوستچه از فربهی بایدش کند پوستسر گرگ باید هم اول بریدنه چون گوسفندان مردم دریدچه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیرچو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنانشهنشه که بازارگان را بخستدر خیر بر شهر و لشکر ببستکی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟نکو بایدت نام و نیکو قبولنکودار بازارگان و رسولبزرگان مسافر بجان پرورندکه نام نکویی به عالم برندتبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریبغریب آشنا باش و سیاح دوستکه سیاح جلاب نام نکوستنکودار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیزز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوستقدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدرچو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکنگر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هستشنیدم که شاپور دم در کشیدچو خسرو به رسمش قلم درکشیدچو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاهچو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیشغریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورشتو گر خشم بروی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاستوگر پارسی باشدش زاد بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و رومهم آن جا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشتکه گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنینعمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراسچو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروشچو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشتور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرشخدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدارامین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاکبیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امیندو همجنس دیرینه را هم‌قلمنباید فرستاد یک جا بهمچه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پرده‌دارچو دزدان زهم باک دارند و بیمرود در میان کاروانی سلیمیکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناهبر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزارنویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب املبه فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسرگهش می‌زند تا شود دردناکگهی می‌کند آبش از دیده پاکچو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیردرشتی و نرمی بهم در به استچو رگ‌زن که جراح Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروانکه خاطر نگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باشنیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بسنیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ در گوسفندبرو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیت بود تاجداررعیت چو بیخند و سلطان درختدرخت، ای پسر، باشد از بیخ سختمکن تا توانی دل خلق ریشوگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویشاگر جاده‌ای بایدت مستقیمره پارسایان امیدست و بیمطبیعت شود مرد را بخردیبه امید نیکی و بیم بدیگر این هر دو در پادشه یافتیدر اقلیم و ملکش پنه یافتیکه بخشایش آرد بر امیدواربه امید بخشایش کردگارگزند کسانش نیاید پسندکه ترسد که در ملکش آید گزندوگر در سرشت وی این خوی نیستدر آن کشور آسودگی بوی نیستاگر پای بندی رضا پیش گیروگر یک سواره سر خویش گیرفراخی در آن مرز و کشور مخواهکه دلتنگ بینی رعیت ز شاهز مستکبران دلاور بترسازان کو نترسد ز داور بترسدگر کشور آباد بیند به خوابکه دارد دل اهل کشور خرابخرابی و بدنامی آید ز جوررسد پیش بین این سخن را به غوررعیت نشاید به بیداد کشتکه مر سلطنت را پناهند و پشتمراعات دهقان کن از بهر خویشکه مزدور خوشدل کند کار بیشمروت نباشد بدی با کسیکز او نیکویی دیده باشی بسیشنیدم که خسرو به شیرویه گفتدر آن دم که چشمش زدیدن بخفتبرآن باش تا هرچه نیت کنینظر در صلاح رعیت کنیالا تا نپیچی سر از عدل و رایکه مردم ز دستت نپیچند پایگریزد رعیت ز بیدادگرکند نام زشتش به گیتی سمربسی بر نیاید که بنیاد خودبکند آن که بنهاد بنیاد بدخرابی کند مرد شمشیر زننه چندان که دود دل طفل و زنچراغی که بیوه زنی برفروختبسی دیده باشی که شهری بسوختازان بهره‌ورتر در آفاق نیستکه در ملکرانی بانصاف زیستچو نوبت رسد زین جهان غربتشترحم فرستند بر تربتشبدو نیک مردم چو می‌بگذرندهمان به که نامت به نیکی برندخدا ترس را بر رعیت گمارکه معمار ملک است پرهیزگاربد اندیش تست آن و خونخوار خلقکه نفع تو جوید در آزار خلقریاست به دست کسانی خطاستکه از دستشان دستها برخداستنکو کار پرور نبیند بدیچو بد پروری خصم خون خودیمکافات موذی به مالش مکنکه بیخش برآورد باید ز بنمکن صبر بر عامل ظلم دوستچه از فربهی بایدش کند پوستسر گرگ باید هم اول بریدنه چون گوسفندان مردم دریدچه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیرچو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنانشهنشه که بازارگان را بخستدر خیر بر شهر و لشکر ببستکی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟نکو بایدت نام و نیکو قبولنکودار بازارگان و رسولبزرگان مسافر بجان پرورندکه نام نکویی به عالم برندتبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریبغریب آشنا باش و سیاح دوستکه سیاح جلاب نام نکوستنکودار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیزز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوستقدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدرچو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکنگر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هستشنیدم که شاپور دم در کشیدچو خسرو به رسمش قلم درکشیدچو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاهچو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیشغریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورشتو گر خشم بروی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاستوگر پارسی باشدش زاد بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و رومهم آن جا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشتکه گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنینعمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراسچو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروشچو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشتور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرشخدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدارامین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاکبیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امیندو همجنس دیرینه را هم‌قلمنباید فرستاد یک جا بهمچه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پرده‌دارچو دزدان زهم باک دارند و بیمرود در میان کاروانی سلیمیکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناهبر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزارنویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب املبه فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسرگهش می‌زند تا شود دردناکگهی می‌کند آبش از دیده پاکچو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیردرشتی و نرمی بهم در به استچو رگ‌زن که جراح Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

بوستان سعدی - 007 - باب اول - شنیدم که در وقت نزع روان

0:00 5:40

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

No similar podcasts found.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of بهاریه?

This episode is 5 minutes long.

When was this بهاریه episode published?

This episode was published on October 18, 2021.

What is this episode about?

شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروانکه خاطر نگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باشنیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بسنیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ در گوسفندبرو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیت بود تاجداررعیت چو...

Can I download this بهاریه episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!