EPISODE · Oct 18, 2021 · 20 MIN
بوستان سعدی - 008 - باب اول - چه خوش گفت بازارگانی اسیر
from بهاریه
چه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیرچو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنانشهنشه که بازارگان را بخستدر خیر بر شهر و لشکر ببستکی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟نکو بایدت نام و نیکی قبولنکو دار بازارگان و رسولبزرگان مسافر به جان پرورندکه نام نکویی به عالم برندتبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریبغریب آشنا باش و سیاح دوستکه سیاح جلاب نام نکوستنکو دار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیزز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوستغریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورشتو گر خشم بر وی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاستوگر پارسی باشدش زاد و بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و رومهم آن جا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشتکه گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنینقدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدرچو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکنگر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هستشنیدم که شاپور دم در کشیدچو خسرو به رسمش قلم در کشیدچو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاهچو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیشعمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراسچو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروشچو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشتور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرشخدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدارامین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاکبیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امیندو همجنس دیرینه را همقلمنباید فرستاد یک جا به همچه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پردهدارچو دزدان ز هم باک دارند و بیمرود در میان کاروانی سلیمیکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناهبر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزارنویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب املبه فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسرگهش میزند تا شود دردناکگهی میکند آبش از دیده پاکچو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیردرشتی و نرمی به هم در به استچو رگزن که جراح و مرهم نه استجوانمرد و خوش خوی و بخشنده باشچو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاشنیامد کس اندر جهان کاو بماندمگر آن کز او نام نیکو بماندنمرد آن که ماند پس از وی به جایپل و خانی و خان و مهمان سرایهر آن کاو نماند از پسش یادگاردرخت وجودش نیاورد باروگر رفت و آثار خیرش نماندنشاید پس مرگش الحمد خواندچو خواهی که نامت بود جاودانمکن نام نیک بزرگان نهانهمین نقش بر خوان پس از عهد خویشکه دیدی پس از عهد شاهان پیشهمین کام و ناز و طرب داشتندبه آخر برفتند و بگذاشتندیکی نام نیکو ببرد از جهانیکی رسم بد ماند از او جاودانبه سمع رضا مشنو ایذای کسوگر گفته آید به غورش برسگنهکار را عذر نسیان بنهچو زنهار خواهند زنهار دهگر آید گنهکاری اندر پناهنه شرط است کشتن به اول گناهچو باری بگفتند و نشنید پندبده گوشمالش به زندان و بندوگر پند و بندش نیاید بکاردرختی خبیث است بیخش برآرچو خشم آیدت بر گناه کسیتأمل کنش در عقوبت بسیکه سهل است لعل بدخشان شکستشکسته نشاید دگرباره بست Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
چه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیرچو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنانشهنشه که بازارگان را بخستدر خیر بر شهر و لشکر ببستکی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟نکو بایدت نام و نیکی قبولنکو دار بازارگان و رسولبزرگان مسافر به جان پرورندکه نام نکویی به عالم برندتبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریبغریب آشنا باش و سیاح دوستکه سیاح جلاب نام نکوستنکو دار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیزز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوستغریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورشتو گر خشم بر وی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاستوگر پارسی باشدش زاد و بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و رومهم آن جا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشتکه گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنینقدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدرچو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکنگر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هستشنیدم که شاپور دم در کشیدچو خسرو به رسمش قلم در کشیدچو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاهچو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیشعمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراسچو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروشچو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشتور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرشخدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدارامین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاکبیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امیندو همجنس دیرینه را همقلمنباید فرستاد یک جا به همچه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پردهدارچو دزدان ز هم باک دارند و بیمرود در میان کاروانی سلیمیکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناهبر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزارنویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب املبه فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسرگهش میزند تا شود دردناکگهی میکند آبش از دیده پاکچو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیردرشتی و نرمی به هم در به استچو رگزن که جراح و مرهم نه استجوانمرد و خوش خوی و بخشنده باشچو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاشنیامد کس اندر جهان کاو بماندمگر آن کز او نام نیکو بماندنمرد آن که ماند پس از وی به جایپل و خانی و خان و مهمان سرایهر آن کاو نماند از پسش یادگاردرخت وجودش نیاورد باروگر رفت و آثار خیرش نماندنشاید پس مرگش الحمد خواندچو خواهی که نامت بود جاودانمکن نام نیک بزرگان نهانهمین نقش بر خوان پس از عهد خویشکه دیدی پس از عهد شاهان پیشهمین کام و ناز و طرب داشتندبه آخر برفتند و بگذاشتندیکی نام نیکو ببرد از جهانیکی رسم بد ماند از او جاودانبه سمع رضا مشنو ایذای کسوگر گفته آید به غورش برسگنهکار را عذر نسیان بنهچو زنهار خواهند زنهار دهگر آید گنهکاری اندر پناهنه شرط است کشتن به اول گناهچو باری بگفتند و نشنید پندبده گوشمالش به زندان و بندوگر پند و بندش نیاید بکاردرختی خبیث است بیخش برآرچو خشم آیدت بر گناه کسیتأمل کنش در عقوبت بسیکه سهل است لعل بدخشان شکستشکسته نشاید دگرباره بست Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 008 - باب اول - چه خوش گفت بازارگانی اسیر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.