EPISODE · Oct 19, 2021 · 6 MIN
بوستان سعدی - 015 - باب اول - خردمند مردی در اقصای شام
from بهاریه
خردمند مردی در اقصای شامگرفت از جهان کنج غاری مقامبه صبرش در آن کنج تاریک جایبه گنج قناعت فرو رفته پایشنیدم که نامش خدادوست بودملک سیرتی، آدمی پوست بودبزرگان نهادند سر بر درشکه در مینیامد به درها سرشتمنا کند عارف پاکبازبه در یوزه از خویشتن ترک آزچو هر ساعتش نفس گوید بدهبخواری بگرداندش ده به دهدر آن مرز کاین پیر هشیار بودیکی مرزبان ستمگار بودکه هر ناتوان را که دریافتیبه سرپنجگی پنجه برتافتیجهان سوز و بیرحمت و خیرهکشز تلخیش روی جهانی ترشگروهی برفتند ازان ظلم و عارببردند نام بدش در دیارگروهی بماندند مسکین و ریشپس چرخه نفرین گرفتند پیشید ظلم جایی که گردد درازنبینی لب مردم از خنده بازبه دیدار شیخ آمدی گاه گاهخدادوست در وی نکردی نگاهملک نوبتی گفتش: ای نیکبختبنفرت ز من درمکش روی سختمرا با تو دانی سر دوستی استتو را دشمنی با من از بهر چیست؟گرفتم که سالار کشور نیمبه عزت ز درویش کمتر نیمنگویم فضیلت نهم بر کسیچنان باش با من که با هر کسیشنید این سخن عابد هوشیاربر آشفت و گفت: ای ملک، هوش داروجودت پریشانی خلق از اوستندارم پریشانی خلق دوستتو با آن که من دوستم، دشمنینپندارمت دوستدار منیچرا دوست دارم به باطل منتچو دانم که دارد خدا دشمنت؟مده بوسه بر دست من دوستواربرو دوستداران من دوست دارخدادوست را گر بدرند پوستنخواهد شدن دشمن دوست، دوستعجب دارم از خواب آن سنگدلکه خلقی بخسبند از او تنگدلسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
خردمند مردی در اقصای شامگرفت از جهان کنج غاری مقامبه صبرش در آن کنج تاریک جایبه گنج قناعت فرو رفته پایشنیدم که نامش خدادوست بودملک سیرتی، آدمی پوست بودبزرگان نهادند سر بر درشکه در مینیامد به درها سرشتمنا کند عارف پاکبازبه در یوزه از خویشتن ترک آزچو هر ساعتش نفس گوید بدهبخواری بگرداندش ده به دهدر آن مرز کاین پیر هشیار بودیکی مرزبان ستمگار بودکه هر ناتوان را که دریافتیبه سرپنجگی پنجه برتافتیجهان سوز و بیرحمت و خیرهکشز تلخیش روی جهانی ترشگروهی برفتند ازان ظلم و عارببردند نام بدش در دیارگروهی بماندند مسکین و ریشپس چرخه نفرین گرفتند پیشید ظلم جایی که گردد درازنبینی لب مردم از خنده بازبه دیدار شیخ آمدی گاه گاهخدادوست در وی نکردی نگاهملک نوبتی گفتش: ای نیکبختبنفرت ز من درمکش روی سختمرا با تو دانی سر دوستی استتو را دشمنی با من از بهر چیست؟گرفتم که سالار کشور نیمبه عزت ز درویش کمتر نیمنگویم فضیلت نهم بر کسیچنان باش با من که با هر کسیشنید این سخن عابد هوشیاربر آشفت و گفت: ای ملک، هوش داروجودت پریشانی خلق از اوستندارم پریشانی خلق دوستتو با آن که من دوستم، دشمنینپندارمت دوستدار منیچرا دوست دارم به باطل منتچو دانم که دارد خدا دشمنت؟مده بوسه بر دست من دوستواربرو دوستداران من دوست دارخدادوست را گر بدرند پوستنخواهد شدن دشمن دوست، دوستعجب دارم از خواب آن سنگدلکه خلقی بخسبند از او تنگدلسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 015 - باب اول - خردمند مردی در اقصای شام
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.