EPISODE · Oct 19, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 016 - باب اول - چنان قحط سالی شد اندر دمشق
from بهاریه
چنان قحط سالی شد اندر دمشقکه یاران فراموش کردند عشقچنان آسمان بر زمین شد بخیلکه لب تر نکردند زرع و نخیلبخوشید سرچشمههای قدیمنماند آب، جز آب چشم یتیمنبودی بجز آه بیوه زنیاگر برشدی دودی از روزنیچو درویش بی برگ دیدم درختقوی بازوان سست و درمانده سختنه در کوه سبزی نه در باغ شخملخ بوستان خورده مردم ملخدر آن حال پیش آمدم دوستیاز او مانده بر استخوان پوستیوگرچه به مکنت قوی حال بودخداوند جاه و زر و مال بودبدو گفتم: ای یار پاکیزه خویچه درماندگی پیشت آمد؟ بگویبغرید بر من که عقلت کجاست؟چو دانی و پرسی سؤالت خطاستنبینی که سختی به غایت رسیدمشقت به حد نهایت رسید؟نه باران همی آید از آسماننه بر میرود دود فریاد خوانبدو گفتم: آخر تو را باک نیستکشد زهر جایی که تریاک نیستگر از نیستی دیگری شد هلاکتو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟نگه کرد رنجیده در من فقیهنگه کردن عالم اندر سفیهکه مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیقنیاساید و دوستانش غریقمن از بینوایی نیم روی زردغم بینوایان رخم زرد کردنخواهد که بیند خردمند، ریشنه بر عضو مردم، نه بر عضو خویشیکی اول از تندرستان منمکه ریشی ببینم بلرزد تنممنغص بود عیش آن تندرستکه باشد به پهلوی رنجور سستچو بینم که درویش مسکین نخوردبه کام اندرم لقمه زهرست و دردیکی را به زندان بری دوستانکجا ماندش عیش در بوستان؟سعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
چنان قحط سالی شد اندر دمشقکه یاران فراموش کردند عشقچنان آسمان بر زمین شد بخیلکه لب تر نکردند زرع و نخیلبخوشید سرچشمههای قدیمنماند آب، جز آب چشم یتیمنبودی بجز آه بیوه زنیاگر برشدی دودی از روزنیچو درویش بی برگ دیدم درختقوی بازوان سست و درمانده سختنه در کوه سبزی نه در باغ شخملخ بوستان خورده مردم ملخدر آن حال پیش آمدم دوستیاز او مانده بر استخوان پوستیوگرچه به مکنت قوی حال بودخداوند جاه و زر و مال بودبدو گفتم: ای یار پاکیزه خویچه درماندگی پیشت آمد؟ بگویبغرید بر من که عقلت کجاست؟چو دانی و پرسی سؤالت خطاستنبینی که سختی به غایت رسیدمشقت به حد نهایت رسید؟نه باران همی آید از آسماننه بر میرود دود فریاد خوانبدو گفتم: آخر تو را باک نیستکشد زهر جایی که تریاک نیستگر از نیستی دیگری شد هلاکتو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟نگه کرد رنجیده در من فقیهنگه کردن عالم اندر سفیهکه مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیقنیاساید و دوستانش غریقمن از بینوایی نیم روی زردغم بینوایان رخم زرد کردنخواهد که بیند خردمند، ریشنه بر عضو مردم، نه بر عضو خویشیکی اول از تندرستان منمکه ریشی ببینم بلرزد تنممنغص بود عیش آن تندرستکه باشد به پهلوی رنجور سستچو بینم که درویش مسکین نخوردبه کام اندرم لقمه زهرست و دردیکی را به زندان بری دوستانکجا ماندش عیش در بوستان؟سعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 016 - باب اول - چنان قحط سالی شد اندر دمشق
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.