EPISODE · Oct 19, 2021 · 5 MIN
بوستان سعدی - 018 - باب اول - شنیدم که در مرزی از باختر
from بهاریه
شنیدم که در مرزی از باختربرادر دو بودند از یک پدرسپهدار و گردن کش و پیلتننکو روی و دانا و شمشیرزنپدر هر دو را سهمگن مرد یافتطلبکار جولان و ناورد یافتبرفت آن زمین را دو قسمت نهادبه هر یک پسر، زان نصیبی بدادمبادا که بر یکدگر سر کشندبه پیکار شمشیر کین برکشندپدر بعد ازان، روزگاری شمردبه جان آفرین جان شیرین سپرداجل بگسلاندش طناب املوفاتش فرو بست دست عملمقرر شد آن مملکت بر دو شاهکه بی حد و مر بود گنج و سپاهبه حکم نظر در به افتاد خویشگرفتند هر یک، یکی راه پیشیکی عدل تا نام نیکو بردیکی ظلم تا مال گرد آوردیکی عاطفت سیرت خویش کرددرم داد و تیمار درویش خوردبنا کرد و نان داد و لشکر نواختشب از بهر درویش، شب خانه ساختخزاین تهی کرد و پر کرد جیشچنان کز خلایق به هنگام عیشبرآمد همی بانگ شادی چو رعدچو شیراز در عهد بوبکر سعدخدیو خردمند فرخ نهادکه شاخ امیدش برومند بادحکایت شنو کودک نامجویپسندیده پی بود و فرخنده خویملازم به دلداری خاص و عامثناگوی حق بامدادان و شامدر آن ملک قارون برفتی دلیرکه شه دادگر بود و درویش سیرنیامد در ایام او بر دلینگویم که خاری که برگ گلیسرآمد به تایید ملک از سراننهادند سر بر خطش سروراندگر خواست کافزون کند تخت و تاجبیفزود بر مرد دهقان خراجطمع کرد در مال بازارگانبلا ریخت بر جان بیچارگانبه امید بیشی نداد و نخوردخردمند داند که ناخوب کردکه تا جمع کرد آن زر از گر بزیپراگنده شد لشکر از عاجزیشنیدند بازارگانان خبرکه ظلم است در بوم آن بیهنربریدند ازان جا خرید و فروختزراعت نیامد، رعیت بسوختچو اقبالش از دوستی سربتافتبناکام دشمن بر او دست یافتستیز فلک بیخ و بارش بکندسم اسب دشمن دیارش بکندوفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟چه نیکی طمع دارد آن بیصفاکه باشد دعای بدش در قفا؟چو بختش نگون بود در کاف کننکرد آنچه نیکانش گفتند کنچه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟تو برخور که بیدادگر برنخوردگمانش خطا بود و تدبیر سستکه در عدل بود آنچه در ظلم جستیکی بر سر شاخ، بن میبریدخداوند بستان نگه کرد و دیدبگفتا گر این مرد بد میکندنه با من که با نفس خود میکندنصیحت بجای است اگر بشنویضعیفان میفگن به کتف قویکه فردا به داور برد خسرویگدایی که پیشت نیرزد جویچو خواهی که فردا بوی مهتریمکن دشمن خویشتن، کهتریکه چون بگذرد بر تو این سلطنتبگیرد به قهر آن گدا دامنتمکن، پنجه از ناتوانان بدارکه گر بفگنندت شوی شرمسارکه زشت است در چشم آزادگانبیفتادن از دست افتادگانبزرگان روشندل نیکبختبه فرزانگی تاج بردند و تختبه دنباله راستان گژ مرووگر راست خواهی ز سعدی شنوسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
شنیدم که در مرزی از باختربرادر دو بودند از یک پدرسپهدار و گردن کش و پیلتننکو روی و دانا و شمشیرزنپدر هر دو را سهمگن مرد یافتطلبکار جولان و ناورد یافتبرفت آن زمین را دو قسمت نهادبه هر یک پسر، زان نصیبی بدادمبادا که بر یکدگر سر کشندبه پیکار شمشیر کین برکشندپدر بعد ازان، روزگاری شمردبه جان آفرین جان شیرین سپرداجل بگسلاندش طناب املوفاتش فرو بست دست عملمقرر شد آن مملکت بر دو شاهکه بی حد و مر بود گنج و سپاهبه حکم نظر در به افتاد خویشگرفتند هر یک، یکی راه پیشیکی عدل تا نام نیکو بردیکی ظلم تا مال گرد آوردیکی عاطفت سیرت خویش کرددرم داد و تیمار درویش خوردبنا کرد و نان داد و لشکر نواختشب از بهر درویش، شب خانه ساختخزاین تهی کرد و پر کرد جیشچنان کز خلایق به هنگام عیشبرآمد همی بانگ شادی چو رعدچو شیراز در عهد بوبکر سعدخدیو خردمند فرخ نهادکه شاخ امیدش برومند بادحکایت شنو کودک نامجویپسندیده پی بود و فرخنده خویملازم به دلداری خاص و عامثناگوی حق بامدادان و شامدر آن ملک قارون برفتی دلیرکه شه دادگر بود و درویش سیرنیامد در ایام او بر دلینگویم که خاری که برگ گلیسرآمد به تایید ملک از سراننهادند سر بر خطش سروراندگر خواست کافزون کند تخت و تاجبیفزود بر مرد دهقان خراجطمع کرد در مال بازارگانبلا ریخت بر جان بیچارگانبه امید بیشی نداد و نخوردخردمند داند که ناخوب کردکه تا جمع کرد آن زر از گر بزیپراگنده شد لشکر از عاجزیشنیدند بازارگانان خبرکه ظلم است در بوم آن بیهنربریدند ازان جا خرید و فروختزراعت نیامد، رعیت بسوختچو اقبالش از دوستی سربتافتبناکام دشمن بر او دست یافتستیز فلک بیخ و بارش بکندسم اسب دشمن دیارش بکندوفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟چه نیکی طمع دارد آن بیصفاکه باشد دعای بدش در قفا؟چو بختش نگون بود در کاف کننکرد آنچه نیکانش گفتند کنچه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟تو برخور که بیدادگر برنخوردگمانش خطا بود و تدبیر سستکه در عدل بود آنچه در ظلم جستیکی بر سر شاخ، بن میبریدخداوند بستان نگه کرد و دیدبگفتا گر این مرد بد میکندنه با من که با نفس خود میکندنصیحت بجای است اگر بشنویضعیفان میفگن به کتف قویکه فردا به داور برد خسرویگدایی که پیشت نیرزد جویچو خواهی که فردا بوی مهتریمکن دشمن خویشتن، کهتریکه چون بگذرد بر تو این سلطنتبگیرد به قهر آن گدا دامنتمکن، پنجه از ناتوانان بدارکه گر بفگنندت شوی شرمسارکه زشت است در چشم آزادگانبیفتادن از دست افتادگانبزرگان روشندل نیکبختبه فرزانگی تاج بردند و تختبه دنباله راستان گژ مرووگر راست خواهی ز سعدی شنوسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 018 - باب اول - شنیدم که در مرزی از باختر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.