EPISODE · Oct 19, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 027 - باب اول - چو دور خلافت به مأمون رسید
from بهاریه
چو دور خلافت به مأمون رسیدیکی ماه پیکر کنیزک خریدبه چهر آفتابی، به تن گلبنیبه عقل خردمند بازی کنیبه خون عزیزان فرو برده چنگسر انگشتها کرده عناب رنگبر ابروی عابد فریبش خضابچو قوس قزح بود بر آفتابشب خلوت آن لعبت حور زادمگر تن در آغوش مأمون ندادگرفت آتش خشم در وی عظیمسرش خواست کردن چو جوزا دو نیمبگفتا سر اینک به شمشیر تیزبینداز و با من مکن خفت و خیزبگفت از که بر دل گزند آمدت؟چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟بگفت ار کشی ور شکافی سرمز بوی دهانت به رنج اندرمکشد تیر پیکار و تیغ ستمبه یک بار و بوی دهن دم به دمشنید این سخن سرور نیکبختبرآشفت نیک و برنجید سختهمه شب در این فکر بود و نخفتدگر روز با هوشمندان بگفتطبیعت شناسان هر کشوریسخن گفت با هر یک از هر دریدلش گرچه در حال از او رنجه شددوا کرد و خوشبوی چون غنچه شدپری چهره را همنشین کرد و دوستکه این عیب من گفت، یار من اوستبه نزد من آن کس نکوخواه تستکه گوید فلان خار در راه تستبه گمراه گفتن نکو میرویجفائی تمام است و جوری قویهر آنگه که عیبت نگویند پیشهنردانی از جاهلی عیب خویشمگو شهد شیرین شکر فایق استکسی را که سقمونیا لایق استچه خوش گفت یک روز دارو فروش:شفا بایدت داروی تلخ نوشاگر شربتی بایدت سودمندز سعدی ستان تلخ داروی پندبه پرویزن معرفت بیختهبه شهد عبارت برآمیختهسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
چو دور خلافت به مأمون رسیدیکی ماه پیکر کنیزک خریدبه چهر آفتابی، به تن گلبنیبه عقل خردمند بازی کنیبه خون عزیزان فرو برده چنگسر انگشتها کرده عناب رنگبر ابروی عابد فریبش خضابچو قوس قزح بود بر آفتابشب خلوت آن لعبت حور زادمگر تن در آغوش مأمون ندادگرفت آتش خشم در وی عظیمسرش خواست کردن چو جوزا دو نیمبگفتا سر اینک به شمشیر تیزبینداز و با من مکن خفت و خیزبگفت از که بر دل گزند آمدت؟چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟بگفت ار کشی ور شکافی سرمز بوی دهانت به رنج اندرمکشد تیر پیکار و تیغ ستمبه یک بار و بوی دهن دم به دمشنید این سخن سرور نیکبختبرآشفت نیک و برنجید سختهمه شب در این فکر بود و نخفتدگر روز با هوشمندان بگفتطبیعت شناسان هر کشوریسخن گفت با هر یک از هر دریدلش گرچه در حال از او رنجه شددوا کرد و خوشبوی چون غنچه شدپری چهره را همنشین کرد و دوستکه این عیب من گفت، یار من اوستبه نزد من آن کس نکوخواه تستکه گوید فلان خار در راه تستبه گمراه گفتن نکو میرویجفائی تمام است و جوری قویهر آنگه که عیبت نگویند پیشهنردانی از جاهلی عیب خویشمگو شهد شیرین شکر فایق استکسی را که سقمونیا لایق استچه خوش گفت یک روز دارو فروش:شفا بایدت داروی تلخ نوشاگر شربتی بایدت سودمندز سعدی ستان تلخ داروی پندبه پرویزن معرفت بیختهبه شهد عبارت برآمیختهسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 027 - باب اول - چو دور خلافت به مأمون رسید
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.