EPISODE · Oct 19, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 029 - باب اول - یکی مشت زن بخت روزی نداشت
from بهاریه
یکی مشت زن بخت روزی نداشتنه اسباب شامش مهیا نه چاشتز جور شکم گل کشیدی به پشتکه روزی محال است خوردن به مشتمدام از پریشانی روزگاردلش پر ز حسرت، تنش سوکوارگهش جنگ با عالم خیرهکشگه از بخت شوریده، رویش ترشگه از دیدن عیش شیرین خلقفرو میشدی آب تلخش به حلقگه از کار آشفته بگریستیکه کس دید از این تلختر زیستی؟کسان شهد نوشند و مرغ و برهمرا روی نان مینبیند ترهگر انصاف پرسی نه نیکوست اینبرهنه من و گربه را پوستینچه بودی که پایم در این کار گلبه گنجی فرو رفتی از کام دل!مگر روزگاری هوس راندمیز خود گرد محنت بیفشاندمیشنیدم که روزی زمین میشکافتعظام زنخدان پوسیده یافتبه خاک اندرش عقد بگسیختهگهرهای دندان فرو ریختهدهان بی زبان پند میگفت و رازکه ای خواجه با بینوایی بسازنه این است حال دهن زیر گل!شکر خورده انگار یا خون دلغم از گردش روزگاران مدارکه بی ما بگردد بسی روزگارهمان لحظه کاین خاطرش روی دادغم از خاطرش رخت یک سو نهادکه ای نفس بی رای و تدبیر و هشبکش بار تیمار و خود را مکشاگر بندهای بار بر سر بردوگر سر به اوج فلک بر برددر آن دم که حالش دگرگون شودبه مرگ از سرش هر دو بیرون شودغم و شادمانی نماند ولیکجزای عمل ماند و نام نیککرم پای دارد، نه دیهیم و تختبده کز تو این ماند ای نیکبختمکن تکیه بر ملک و جاه و حشمکه پیش از تو بودهست و بعد از تو همخداوند دولت غم دین خوردکه دنیا به هر حال میبگذردنخواهی که ملکت برآید بهمغم ملک و دین خورد باید بهمزرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشتکه سعدی درافشاند اگر زر نداشتسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
یکی مشت زن بخت روزی نداشتنه اسباب شامش مهیا نه چاشتز جور شکم گل کشیدی به پشتکه روزی محال است خوردن به مشتمدام از پریشانی روزگاردلش پر ز حسرت، تنش سوکوارگهش جنگ با عالم خیرهکشگه از بخت شوریده، رویش ترشگه از دیدن عیش شیرین خلقفرو میشدی آب تلخش به حلقگه از کار آشفته بگریستیکه کس دید از این تلختر زیستی؟کسان شهد نوشند و مرغ و برهمرا روی نان مینبیند ترهگر انصاف پرسی نه نیکوست اینبرهنه من و گربه را پوستینچه بودی که پایم در این کار گلبه گنجی فرو رفتی از کام دل!مگر روزگاری هوس راندمیز خود گرد محنت بیفشاندمیشنیدم که روزی زمین میشکافتعظام زنخدان پوسیده یافتبه خاک اندرش عقد بگسیختهگهرهای دندان فرو ریختهدهان بی زبان پند میگفت و رازکه ای خواجه با بینوایی بسازنه این است حال دهن زیر گل!شکر خورده انگار یا خون دلغم از گردش روزگاران مدارکه بی ما بگردد بسی روزگارهمان لحظه کاین خاطرش روی دادغم از خاطرش رخت یک سو نهادکه ای نفس بی رای و تدبیر و هشبکش بار تیمار و خود را مکشاگر بندهای بار بر سر بردوگر سر به اوج فلک بر برددر آن دم که حالش دگرگون شودبه مرگ از سرش هر دو بیرون شودغم و شادمانی نماند ولیکجزای عمل ماند و نام نیککرم پای دارد، نه دیهیم و تختبده کز تو این ماند ای نیکبختمکن تکیه بر ملک و جاه و حشمکه پیش از تو بودهست و بعد از تو همخداوند دولت غم دین خوردکه دنیا به هر حال میبگذردنخواهی که ملکت برآید بهمغم ملک و دین خورد باید بهمزرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشتکه سعدی درافشاند اگر زر نداشتسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 029 - باب اول - یکی مشت زن بخت روزی نداشت
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.