EPISODE · Oct 19, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 031 - باب اول - همی تا برآید به تدبیر کار
from بهاریه
همی تا برآید به تدبیر کارمدارای دشمن به از کارزارچو نتوان عدو را به قوت شکستبه نعمت بباید در فتنه بستگر اندیشه باشد ز خصمت گزندبه تعویذ احسان زبانش ببندعدو را بجای خسک در بریزکه احسان کند کند، دندان تیزچو دستی نشاید گزیدن، ببوسکه با غالبان چاره زرق است و لوسبه تدبیر رستم درآید به بندکه اسفندیارش نجست از کمندعدو را به فرصت توان کند پوستپس او را مدارا چنان کن که دوستحذر کن ز پیکار کمتر کسیکه از قطره سیلاب دیدم بسیمزن تا توانی بر ابرو گرهکه دشمن اگرچه زبون، دوست بهبود دشمنش تازه و دوست ریشکسی کش بود دشمن از دوست بیشمزن با سپاهی ز خود بیشترکه نتوان زد انگشت با نیشتروگر زو تواناتری در نبردنه مردی است بر ناتوان زور کرداگر پیل زوری وگر شیر چنگبه نزدیک من صلح بهتر که جنگچو دست از همه حیلتی در گسستحلال است بردن به شمشیر دستاگر صلح خواهد عدو سر مپیچوگر جنگ جوید عنان بر مپیچکه گروی ببندد در کارزارتو را قدر و هیبت شود یک، هزارور او پای جنگ آورد در رکابنخواهد به حشر از تو داور حسابتو هم جنگ را باش چون کینه خاستکه با کینه ور مهربانی خطاستچو با سفله گویی به لطف و خوشیفزون گرددش کبر و گردن کشیبه اسبان تازی و مردان مردبرآر از نهاد بداندیش گردو گر می برآید به نرمی و هوشبه تندی و خشم و درشتی مکوشچو دشمن به عجز اندر آمد ز درنباید که پرخاش جویی دگرچو زنهار خواهد کرم پیشه کنببخشای و از مکرش اندیشه کنز تدبیر پیر کهن بر مگردکه کارآزموده بود سالخورددر آرند بنیاد رویین ز پایجوانان به نیروی و پیران به رایبیندیش در قلب هیجا مفرچه دانی کران را که باشد ظفر؟چو بینی که لشکر ز هم دست دادبه تنها مده جان شیرین به باداگر بر کناری به رفتن بکوشوگر در میان لبس دشمن بپوشوگر خود هزاری و دشمن دویستچو شب شد در اقلیم دشمن مایستشب تیره پنجه سوار از کمینچو پانصد به هیبت بدرد زمینچو خواهی بریدن به شب راههاحذر کن نخست از کمینگاههامیان دو لشکر چو یک روزه راهبماند، بزن خیمه بر جایگاهگر او پیشدستی کند غم مدارور افراسیاب است مغزش برآرندانی که لشکر چو یک روزه راندسر پنجهٔ زورمندش نماندتو آسوده بر لشکر مانده زنکه نادان ستم کرد بر خویشتنچو دشمن شکستی بیفگن علمکه بازش نیاید جراحت به همبسی در قفای هزیمت مراننباید که دور افتی از یاورانهوابینی از گرد هیجا چو میغبگیرند گردت به زوبین و تیغبه دنبال غارت نراند سپاهکه خالی بماند پس پشت شاهسپه را نگهبانی شهریاربه از جنگ در حلقهٔ کارزارسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
همی تا برآید به تدبیر کارمدارای دشمن به از کارزارچو نتوان عدو را به قوت شکستبه نعمت بباید در فتنه بستگر اندیشه باشد ز خصمت گزندبه تعویذ احسان زبانش ببندعدو را بجای خسک در بریزکه احسان کند کند، دندان تیزچو دستی نشاید گزیدن، ببوسکه با غالبان چاره زرق است و لوسبه تدبیر رستم درآید به بندکه اسفندیارش نجست از کمندعدو را به فرصت توان کند پوستپس او را مدارا چنان کن که دوستحذر کن ز پیکار کمتر کسیکه از قطره سیلاب دیدم بسیمزن تا توانی بر ابرو گرهکه دشمن اگرچه زبون، دوست بهبود دشمنش تازه و دوست ریشکسی کش بود دشمن از دوست بیشمزن با سپاهی ز خود بیشترکه نتوان زد انگشت با نیشتروگر زو تواناتری در نبردنه مردی است بر ناتوان زور کرداگر پیل زوری وگر شیر چنگبه نزدیک من صلح بهتر که جنگچو دست از همه حیلتی در گسستحلال است بردن به شمشیر دستاگر صلح خواهد عدو سر مپیچوگر جنگ جوید عنان بر مپیچکه گروی ببندد در کارزارتو را قدر و هیبت شود یک، هزارور او پای جنگ آورد در رکابنخواهد به حشر از تو داور حسابتو هم جنگ را باش چون کینه خاستکه با کینه ور مهربانی خطاستچو با سفله گویی به لطف و خوشیفزون گرددش کبر و گردن کشیبه اسبان تازی و مردان مردبرآر از نهاد بداندیش گردو گر می برآید به نرمی و هوشبه تندی و خشم و درشتی مکوشچو دشمن به عجز اندر آمد ز درنباید که پرخاش جویی دگرچو زنهار خواهد کرم پیشه کنببخشای و از مکرش اندیشه کنز تدبیر پیر کهن بر مگردکه کارآزموده بود سالخورددر آرند بنیاد رویین ز پایجوانان به نیروی و پیران به رایبیندیش در قلب هیجا مفرچه دانی کران را که باشد ظفر؟چو بینی که لشکر ز هم دست دادبه تنها مده جان شیرین به باداگر بر کناری به رفتن بکوشوگر در میان لبس دشمن بپوشوگر خود هزاری و دشمن دویستچو شب شد در اقلیم دشمن مایستشب تیره پنجه سوار از کمینچو پانصد به هیبت بدرد زمینچو خواهی بریدن به شب راههاحذر کن نخست از کمینگاههامیان دو لشکر چو یک روزه راهبماند، بزن خیمه بر جایگاهگر او پیشدستی کند غم مدارور افراسیاب است مغزش برآرندانی که لشکر چو یک روزه راندسر پنجهٔ زورمندش نماندتو آسوده بر لشکر مانده زنکه نادان ستم کرد بر خویشتنچو دشمن شکستی بیفگن علمکه بازش نیاید جراحت به همبسی در قفای هزیمت مراننباید که دور افتی از یاورانهوابینی از گرد هیجا چو میغبگیرند گردت به زوبین و تیغبه دنبال غارت نراند سپاهکه خالی بماند پس پشت شاهسپه را نگهبانی شهریاربه از جنگ در حلقهٔ کارزارسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 031 - باب اول - همی تا برآید به تدبیر کار
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.