EPISODE · Oct 22, 2021 · 5 MIN
بوستان سعدی - 047 - باب دوم - ندانم که گفت این حکایت به من
from بهاریه
ندانم که گفت این حکایت به منکه بودهست فرماندهی در یمنز نام آوران گوی دولت ربودکه در گنج بخشی نظیرش نبودتوان گفت او را سحاب کرمکه دستش چو باران فشاندی درمکسی نام حاتم نبردی برشکه سودا نرفتی از او بر سرشکه چند از مقالات آن باد سنجکه نه ملک دارد نه فرمان نه گنجشنیدم که جشنی ملوکانه ساختچو چنگ اندر آن بزم خلقی نواختدر ذکر حاتم کسی باز کرددگر کس ثنا کردن آغاز کردحسد مرد را بر سر کینه داشتیکی را به خون خوردنش بر گماشتکه تا هست حاتم در ایام مننخواهد به نیکی شدن نام منبلا جوی راه بنی طی گرفتبه کشتن جوانمرد را پی گرفتجوانی به ره پیشباز آمدشکز او بوی انسی فراز آمدشنکو روی و دانا و شیرین زبانبر خویش برد آن شبش میهمانکرم کرد و غم خورد و پوزش نمودبد اندیش را دل به نیکی ربودنهادش سحر بوسه بر دست و پایکه نزدیک ما چند روزی بپایبگفتا نیارم شد این جا مقیمکه در پیش دارم مهمی عظیمبگفت ار نهی با من اندر میانچو یاران یکدل بکوشم به جانبه من دار گفت، ای جوانمرد، گوشکه دانم جوانمرد را پرده پوشدر این بوم حاتم شناسی مگرکه فرخنده رای است و نیکو سیر؟سرش پادشاه یمن خواستهستندانم چه کین در میان خاستهست!گرم ره نمایی بدان جا که اوستهمین چشم دارم ز لطف تو دوستبخندید برنا که حاتم منمسر اینک جدا کن به تیغ از تنمنباید که چون صبح گردد سفیدگزندت رسد یا شوی ناامیدچو حاتم به آزادگی سر نهادجوان را برآمد خروش از نهادبه خاک اندر افتاد و بر پای جستگهش خاک بوسید و گه پای و دستبینداخت شمشیر و ترکش نهادچو بیچارگان دست بر کش نهادکه گر من گلی بر وجودت زنمبه نزدیک مردان نه مردم، زنمدو چشمش ببوسید و در بر گرفتوزان جا طریق یمن بر گرفتملک در میان دو ابروی مردبدانست حالی که کاری نکردبگفتا بیا تا چه داری خبرچرا سر نبستی به فتراک بر؟مگر بر تو نامآوری حمله کردنیاوردی از ضعف تاب نبرد؟جوانمرد شاطر زمین بوسه دادملک را ثنا گفت و تمکین نهادکه دریافتم حاتم نامجویهنرمند و خوش منظر و خوبرویجوانمرد و صاحب خرد دیدمشبه مردانگی فوق خود دیدمشمرا بار لطفش دو تا کرد پشتبه شمشیر احسان و فضلم بکشتبگفت آنچه دید از کرمهای ویشهنشه ثنا گفت بر آل طیفرستاده را داد مهری درمکه مهرست بر نام حاتم کرممر او را سزد گر گواهی دهندکه معنی و آوازهاش همرهندسعدی, بوستان, باب دوم در احسانسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
ندانم که گفت این حکایت به منکه بودهست فرماندهی در یمنز نام آوران گوی دولت ربودکه در گنج بخشی نظیرش نبودتوان گفت او را سحاب کرمکه دستش چو باران فشاندی درمکسی نام حاتم نبردی برشکه سودا نرفتی از او بر سرشکه چند از مقالات آن باد سنجکه نه ملک دارد نه فرمان نه گنجشنیدم که جشنی ملوکانه ساختچو چنگ اندر آن بزم خلقی نواختدر ذکر حاتم کسی باز کرددگر کس ثنا کردن آغاز کردحسد مرد را بر سر کینه داشتیکی را به خون خوردنش بر گماشتکه تا هست حاتم در ایام مننخواهد به نیکی شدن نام منبلا جوی راه بنی طی گرفتبه کشتن جوانمرد را پی گرفتجوانی به ره پیشباز آمدشکز او بوی انسی فراز آمدشنکو روی و دانا و شیرین زبانبر خویش برد آن شبش میهمانکرم کرد و غم خورد و پوزش نمودبد اندیش را دل به نیکی ربودنهادش سحر بوسه بر دست و پایکه نزدیک ما چند روزی بپایبگفتا نیارم شد این جا مقیمکه در پیش دارم مهمی عظیمبگفت ار نهی با من اندر میانچو یاران یکدل بکوشم به جانبه من دار گفت، ای جوانمرد، گوشکه دانم جوانمرد را پرده پوشدر این بوم حاتم شناسی مگرکه فرخنده رای است و نیکو سیر؟سرش پادشاه یمن خواستهستندانم چه کین در میان خاستهست!گرم ره نمایی بدان جا که اوستهمین چشم دارم ز لطف تو دوستبخندید برنا که حاتم منمسر اینک جدا کن به تیغ از تنمنباید که چون صبح گردد سفیدگزندت رسد یا شوی ناامیدچو حاتم به آزادگی سر نهادجوان را برآمد خروش از نهادبه خاک اندر افتاد و بر پای جستگهش خاک بوسید و گه پای و دستبینداخت شمشیر و ترکش نهادچو بیچارگان دست بر کش نهادکه گر من گلی بر وجودت زنمبه نزدیک مردان نه مردم، زنمدو چشمش ببوسید و در بر گرفتوزان جا طریق یمن بر گرفتملک در میان دو ابروی مردبدانست حالی که کاری نکردبگفتا بیا تا چه داری خبرچرا سر نبستی به فتراک بر؟مگر بر تو نامآوری حمله کردنیاوردی از ضعف تاب نبرد؟جوانمرد شاطر زمین بوسه دادملک را ثنا گفت و تمکین نهادکه دریافتم حاتم نامجویهنرمند و خوش منظر و خوبرویجوانمرد و صاحب خرد دیدمشبه مردانگی فوق خود دیدمشمرا بار لطفش دو تا کرد پشتبه شمشیر احسان و فضلم بکشتبگفت آنچه دید از کرمهای ویشهنشه ثنا گفت بر آل طیفرستاده را داد مهری درمکه مهرست بر نام حاتم کرممر او را سزد گر گواهی دهندکه معنی و آوازهاش همرهندسعدی, بوستان, باب دوم در احسانسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 047 - باب دوم - ندانم که گفت این حکایت به من
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.