EPISODE · Oct 22, 2021 · 2 MIN
بوستان سعدی - 050 - باب دوم - یکی را خری در گل افتاده بود
from بهاریه
یکی را خری در گل افتاده بودز سوداش خون در دل افتاده بودبیابان و باران و سرما و سیلفرو هشته ظلمت بر آفاق ذیلهمه شب در این غصه تا بامدادسقط گفت و نفرین و دشنام دادنه دشمن برست از زبانش نه دوستنه سلطان که این بوم و برزان اوستقضا را خداوند آن پهن دشتدر آن حال منکر بر او برگذشتشنید این سخنهای دور از صوابنه صبر شنیدن، نه روی جواببه چشم سیاست در او بنگریستکه سودای این بر من از بهر چیست؟یکی گفت شاها به تیغش بزنز روی زمین بیخ عمرش بکننگه کرد سلطان عالی محلخودش در بلا دیدو خر در وحلببخشود بر حال مسکین مردفرو خورد خشم سخنهای سردزرش داد و اسب و قبا پوستینچه نیکو بود مهر در وقت کینیکی گفتش ای پیر بی عقل و هوشعجب رستی از قتل، گفتا خموشاگر من بنالیدم از درد خویشوی انعام فرمود در خورد خویشبدی را بدی سهل باشد جزااگر مردی احسن الی من اساسعدی, بوستان, باب دوم در احسانسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
یکی را خری در گل افتاده بودز سوداش خون در دل افتاده بودبیابان و باران و سرما و سیلفرو هشته ظلمت بر آفاق ذیلهمه شب در این غصه تا بامدادسقط گفت و نفرین و دشنام دادنه دشمن برست از زبانش نه دوستنه سلطان که این بوم و برزان اوستقضا را خداوند آن پهن دشتدر آن حال منکر بر او برگذشتشنید این سخنهای دور از صوابنه صبر شنیدن، نه روی جواببه چشم سیاست در او بنگریستکه سودای این بر من از بهر چیست؟یکی گفت شاها به تیغش بزنز روی زمین بیخ عمرش بکننگه کرد سلطان عالی محلخودش در بلا دیدو خر در وحلببخشود بر حال مسکین مردفرو خورد خشم سخنهای سردزرش داد و اسب و قبا پوستینچه نیکو بود مهر در وقت کینیکی گفتش ای پیر بی عقل و هوشعجب رستی از قتل، گفتا خموشاگر من بنالیدم از درد خویشوی انعام فرمود در خورد خویشبدی را بدی سهل باشد جزااگر مردی احسن الی من اساسعدی, بوستان, باب دوم در احسانسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 050 - باب دوم - یکی را خری در گل افتاده بود
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.