EPISODE · Oct 22, 2021 · 4 MIN
بوستان سعدی - 059 - باب سوم - شنیدم که وقتی گدا زادهای
from بهاریه
شنیدم که وقتی گدا زادهاینظر داشت با پادشا زادهایهمی رفت و میپخت سودای خامخیالش فرو برده دندان به کامز میدانش خالی نبودی چو میلهمه وقت پهلوی اسبش چو پیلدلش خون شد و راز در دل بماندولی پایش از گریه در گل بماندرقیبان خبر یافتندش ز درددگر باره گفتندش این جا مگرددمی رفت و یاد آمدش روی دوستدگر خیمه زد بر سر کوی دوستغلامی شکستش سر و دست و پایکه باری نگفتیمت ایدر میایدگر رفت و صبر و قرارش نبودشکیبایی از روی یارش نبودمگس وارش از پیش شکر بجوربراندندی و بازگشتی بفورکسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگعجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!بگفت این جفا بر من از دست اوستنه شرط است نالیدن از دست دوستمن اینک دم دوستی میزنمگر او دوست دارد وگر دشمنمز من صبر بی او توقع مدارکه با او هم امکان ندارد قرارنه نیروی صبرم نه جای ستیزنه امکان بودن نه پای گریزمگو زین در بارگه سر بتابوگر سر چو میخم نهد در طنابنه پروانه جان داده در پای دوستبه از زنده در کنج تاریک اوست؟بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟بگفتا به پایش درافتم چو گویبگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟بگفت این قدر نبود از وی دریغمرا خود ز سر نیست چندان خبرکه تاج است بر تارکم یا تبرمکن با من ناشکیبا عتیبکه در عشق صورت نبندد شکیبچو یعقوبم اردیده گردد سپیدنبرم ز دیدار یوسف امیدیکی را که سر خوش بود با یکینیازارد از وی به هر اندکیرکابش ببوسید روزی جوانبرآشفت و برتافت از وی عنانبخندید و گفتا عنان برمپیچکه سلطان عنان برنپیچد ز هیچمرا با وجود تو هستی نماندبه یاد توام خودپرستی نماندگرم جرم بینی مکن عیب منتویی سر برآورده از جیب منبدان زهره دستت زدم در رکابکه خود را نیاوردم اندر حسابکشیدم قلم در سر نام خویشنهادم قدم بر سر کام خویشمرا خود کشد تیر آن چشم مستچه حاجت که آری به شمشیر دست؟تو آتش به نی در زن و درگذرکه نه خشک در بیشه ماند نه ترسعدی, بوستان, باب سوم در عشق و مستی و شورسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
شنیدم که وقتی گدا زادهاینظر داشت با پادشا زادهایهمی رفت و میپخت سودای خامخیالش فرو برده دندان به کامز میدانش خالی نبودی چو میلهمه وقت پهلوی اسبش چو پیلدلش خون شد و راز در دل بماندولی پایش از گریه در گل بماندرقیبان خبر یافتندش ز درددگر باره گفتندش این جا مگرددمی رفت و یاد آمدش روی دوستدگر خیمه زد بر سر کوی دوستغلامی شکستش سر و دست و پایکه باری نگفتیمت ایدر میایدگر رفت و صبر و قرارش نبودشکیبایی از روی یارش نبودمگس وارش از پیش شکر بجوربراندندی و بازگشتی بفورکسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگعجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!بگفت این جفا بر من از دست اوستنه شرط است نالیدن از دست دوستمن اینک دم دوستی میزنمگر او دوست دارد وگر دشمنمز من صبر بی او توقع مدارکه با او هم امکان ندارد قرارنه نیروی صبرم نه جای ستیزنه امکان بودن نه پای گریزمگو زین در بارگه سر بتابوگر سر چو میخم نهد در طنابنه پروانه جان داده در پای دوستبه از زنده در کنج تاریک اوست؟بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟بگفتا به پایش درافتم چو گویبگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟بگفت این قدر نبود از وی دریغمرا خود ز سر نیست چندان خبرکه تاج است بر تارکم یا تبرمکن با من ناشکیبا عتیبکه در عشق صورت نبندد شکیبچو یعقوبم اردیده گردد سپیدنبرم ز دیدار یوسف امیدیکی را که سر خوش بود با یکینیازارد از وی به هر اندکیرکابش ببوسید روزی جوانبرآشفت و برتافت از وی عنانبخندید و گفتا عنان برمپیچکه سلطان عنان برنپیچد ز هیچمرا با وجود تو هستی نماندبه یاد توام خودپرستی نماندگرم جرم بینی مکن عیب منتویی سر برآورده از جیب منبدان زهره دستت زدم در رکابکه خود را نیاوردم اندر حسابکشیدم قلم در سر نام خویشنهادم قدم بر سر کام خویشمرا خود کشد تیر آن چشم مستچه حاجت که آری به شمشیر دست؟تو آتش به نی در زن و درگذرکه نه خشک در بیشه ماند نه ترسعدی, بوستان, باب سوم در عشق و مستی و شورسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 059 - باب سوم - شنیدم که وقتی گدا زادهای
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.