EPISODE · Oct 22, 2021 · 3 MIN
بوستان سعدی - 076 - باب چهارم - شنیدم که وقتی سحرگاه عید
from بهاریه
شنیدم که وقتی سحرگاه عیدز گرمابه آمد برون با یزیدیکی طشت خاکسترش بیخبرفرو ریختند از سرایی به سرهمی گفت شولیده دستار و مویکف دست شکرانه مالان به رویکه ای نفس من در خور آتشمبه خاکستری روی درهم کشم؟بزرگان نکردند در خود نگاهخدا بینی از خویشتن بین مخواهبزرگی به ناموس و گفتار نیستبلندی به دعوی و پندار نیستتواضع سر رفعت افرازدتتکبر به خاک اندر اندازدتبه گردن فتد سرکش تند خویبلندیت باید بلندی مجویز مغرور دنیا ره دین مجویخدا بینی از خویشتن بین مجویگرت جاه باید مکن چون خسانبه چشم حقارت نگه در کسانگمان کی برد مردم هوشمندکه در سرگرانی است قدر بلند؟از این نامورتر محلی مجویکه خوانند خلقت پسندیده خوینه گر چون تویی بر تو کبر آوردبزرگش نبینی به چشم خرد؟تو نیز ار تکبر کنی همچناننمایی، که پیشت تکبر کنانچو استادهای بر مقامی بلندبر افتاده گر هوشمندی مخندبسا ایستاده درآمد ز پایکه افتادگانش گرفتند جایگرفتم که خود هستی از عیب پاکتعنت مکن بر من عیبناکیکی حلقهٔ کعبه دارد به دستیکی در خراباتی افتاده مستگر آن را بخواند، که نگذاردش؟وراین را براند، که باز آردش؟نه مستظهرست آن به اعمال خویشنه این را در توبه بستهست پیشسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Embed this episode
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 076 - باب چهارم - شنیدم که وقتی سحرگاه عید
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.