بوستان سعدی - 080 - باب چهارم - یکی پادشه‌زاده در گنجه بود episode artwork

EPISODE · Oct 22, 2021 · 8 MIN

بوستان سعدی - 080 - باب چهارم - یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

from بهاریه

یکی پادشه‌زاده در گنجه بودکه دور از تو ناپاک و سرپنجه بودبه مسجد در آمد سرایان و مستمی اندر سر و ساتگینی به دستبه مقصوره در پارسایی مقیمزبانی دلاویز و قلبی سلیمتنی چند بر گفت او مجتمعچو عالم نباشی کم از مستمعچو بی عزتی پیشه کرد آن حرونشدند آن عزیزان خراب اندرونچو منکر بود پادشه را قدمکه یارد زد از امر معروف دم؟تحکم کند سیر بر بوی گلفرو ماند آواز چنگ از دهلگرت نهی منکر برآید ز دستنشاید چو بی دست و پایان نشستوگر دست قدرت نداری، بگویکه پاکیزه گردد به اندرز خویچو دست و زبان را نماند مجالبه همت نمایند مردی رجالیکی پیش دانای خلوت نشینبنالید و بگریست سر بر زمینکه باری بر این رند ناپاک و مستدعا کن که ما بی زبانیم و دستدمی سوزناک از دلی با خبرقوی تر که هفتاد تیغ و تبربر آورد مرد جهاندیده دستچه گفت ای خداوند بالا و پستخوش است این پسر وقتش از روزگارخدایا همه وقت او خوش بدارکسی گفتش ای قدوهٔ راستیبر این بد چرا نیکویی خواستی؟چو بد عهد را نیک خواهی ز بهرچه بد خواستی بر سر خلق شهر؟چنین گفت بینندهٔ تیز هوشچو سر سخن در نیابی مجوشبه طامات مجلس نیاراستمز داد آفرین توبه‌اش خواستمکه هرگه که بازآید از خوی زشتبه عیشی رسد جاودان در بهشتهمین پنج روزست عیش مدامبه ترک اندرش عیشهای مدامحدیثی که مرد سخن ساز گفتکسی زان میان با ملک باز گفتز وجد آب در چشمش آمد چو میغببارید بر چهره سیل دریغبه نیران شوق اندرونش بسوختحیا دیده بر پشت پایش بدوختبر نیک محضر فرستاد کسدر توبه کوبان که فریاد رسقدم رنجه فرمای تا سر نهمسر جهل و ناراستی بر نهمنصیحتگر آمد به ایوان شاهنظر کرد در صفهٔ بارگاهشکر دید و عناب و شمع و شرابده از نعمت آباد و مردم خرابیکی غایب از خود، یکی نیم مستیکی شعر گویان صراحی به دستز سویی برآورده مطرب خروشز دیگر سو آواز ساقی که نوشحریفان خراب از می لعل رنگسرچنگی از خواب در بر چو چنگنبود از ندیمان گردن فرازبجز نرگس آن جا کسی دیده بازدف و چنگ با یکدگر سازگاربرآورده زیر از میان ناله زاربفرمود و درهم شکستند خردمبدل شد این عیش صافی به دردشکستند چنگ و گسستند رودبدر کرد گوینده از سر سرودبه میخانه در سنگ بردن زدندکدو را نشاندند و گردن زدندمی لاله گون از بط سرنگونروان همچنان کز بط کشته خونخم آبستن خمر نه ماهه بوددر آن فتنه دختر بینداخت زودشکم تا به نافش دریدند مشکقدح را بر او چشم خونی پر اشکبفرمود تا سنگ صحن سرایبکندند و کردند نو باز جایکه گلگونه خمر یاقوت فامبه شستن نمی‌شد ز روی رخامعجب نیست بالوعه گر شد خرابکه خورد اندر آن روز چندان شرابدگر هر که بر بط گرفتی به کفقفا خوردی از دست مردم چو دفوگر فاسقی چنگ بردی به دوشبمالیدی او را چو طنبور گوشجوان را سر از کبر و پندار مستچو پیران به کنج عبادت نشستپدر بارها گفته بودش بهولکه شایسته رو باش و پاکیزه قولجفای پدر برد و زندان و بندچنان سودمندش نیامد که پندگرش سخت گفتی سخنگوی سهلکه بیرون کن از سر جوانی و جهلخیال و غرورش بر آن داشتیکه درویش را زنده نگذاشتیسپر نفگند شیر غران ز جنگنیندیشد از تیغ بران پلنگبنرمی ز دشمن توان کرد دوستچو با دوست سختی کنی دشمن اوستچو سندان کسی سخت رویی نکردکه خایسک تأدیب بر سر نخوردبه گفتن درشتی مکن با امیرچو بینی که سختی کند، سست گیربه اخلاق با هر که بینی بسازاگر زیر دست است و گر سرفرازکه این گردن از نازکی بر کشدبه گفتار خوش، و آن سر اندر کشدبه شیرین زبانی توان برد گویکه پیوسته تلخی برد تند رویتو شیرین زبانی ز سعدی بگیرترش روی را گو به تلخی بمیرسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

یکی پادشه‌زاده در گنجه بودکه دور از تو ناپاک و سرپنجه بودبه مسجد در آمد سرایان و مستمی اندر سر و ساتگینی به دستبه مقصوره در پارسایی مقیمزبانی دلاویز و قلبی سلیمتنی چند بر گفت او مجتمعچو عالم نباشی کم از مستمعچو بی عزتی پیشه کرد آن حرونشدند آن عزیزان خراب اندرونچو منکر بود پادشه را قدمکه یارد زد از امر معروف دم؟تحکم کند سیر بر بوی گلفرو ماند آواز چنگ از دهلگرت نهی منکر برآید ز دستنشاید چو بی دست و پایان نشستوگر دست قدرت نداری، بگویکه پاکیزه گردد به اندرز خویچو دست و زبان را نماند مجالبه همت نمایند مردی رجالیکی پیش دانای خلوت نشینبنالید و بگریست سر بر زمینکه باری بر این رند ناپاک و مستدعا کن که ما بی زبانیم و دستدمی سوزناک از دلی با خبرقوی تر که هفتاد تیغ و تبربر آورد مرد جهاندیده دستچه گفت ای خداوند بالا و پستخوش است این پسر وقتش از روزگارخدایا همه وقت او خوش بدارکسی گفتش ای قدوهٔ راستیبر این بد چرا نیکویی خواستی؟چو بد عهد را نیک خواهی ز بهرچه بد خواستی بر سر خلق شهر؟چنین گفت بینندهٔ تیز هوشچو سر سخن در نیابی مجوشبه طامات مجلس نیاراستمز داد آفرین توبه‌اش خواستمکه هرگه که بازآید از خوی زشتبه عیشی رسد جاودان در بهشتهمین پنج روزست عیش مدامبه ترک اندرش عیشهای مدامحدیثی که مرد سخن ساز گفتکسی زان میان با ملک باز گفتز وجد آب در چشمش آمد چو میغببارید بر چهره سیل دریغبه نیران شوق اندرونش بسوختحیا دیده بر پشت پایش بدوختبر نیک محضر فرستاد کسدر توبه کوبان که فریاد رسقدم رنجه فرمای تا سر نهمسر جهل و ناراستی بر نهمنصیحتگر آمد به ایوان شاهنظر کرد در صفهٔ بارگاهشکر دید و عناب و شمع و شرابده از نعمت آباد و مردم خرابیکی غایب از خود، یکی نیم مستیکی شعر گویان صراحی به دستز سویی برآورده مطرب خروشز دیگر سو آواز ساقی که نوشحریفان خراب از می لعل رنگسرچنگی از خواب در بر چو چنگنبود از ندیمان گردن فرازبجز نرگس آن جا کسی دیده بازدف و چنگ با یکدگر سازگاربرآورده زیر از میان ناله زاربفرمود و درهم شکستند خردمبدل شد این عیش صافی به دردشکستند چنگ و گسستند رودبدر کرد گوینده از سر سرودبه میخانه در سنگ بردن زدندکدو را نشاندند و گردن زدندمی لاله گون از بط سرنگونروان همچنان کز بط کشته خونخم آبستن خمر نه ماهه بوددر آن فتنه دختر بینداخت زودشکم تا به نافش دریدند مشکقدح را بر او چشم خونی پر اشکبفرمود تا سنگ صحن سرایبکندند و کردند نو باز جایکه گلگونه خمر یاقوت فامبه شستن نمی‌شد ز روی رخامعجب نیست بالوعه گر شد خرابکه خورد اندر آن روز چندان شرابدگر هر که بر بط گرفتی به کفقفا خوردی از دست مردم چو دفوگر فاسقی چنگ بردی به دوشبمالیدی او را چو طنبور گوشجوان را سر از کبر و پندار مستچو پیران به کنج عبادت نشستپدر بارها گفته بودش بهولکه شایسته رو باش و پاکیزه قولجفای پدر برد و زندان و بندچنان سودمندش نیامد که پندگرش سخت گفتی سخنگوی سهلکه بیرون کن از سر جوانی و جهلخیال و غرورش بر آن داشتیکه درویش را زنده نگذاشتیسپر نفگند شیر غران ز جنگنیندیشد از تیغ بران پلنگبنرمی ز دشمن توان کرد دوستچو با دوست سختی کنی دشمن اوستچو سندان کسی سخت رویی نکردکه خایسک تأدیب بر سر نخوردبه گفتن درشتی مکن با امیرچو بینی که سختی کند، سست گیربه اخلاق با هر که بینی بسازاگر زیر دست است و گر سرفرازکه این گردن از نازکی بر کشدبه گفتار خوش، و آن سر اندر کشدبه شیرین زبانی توان برد گویکه پیوسته تلخی برد تند رویتو شیرین زبانی ز سعدی بگیرترش روی را گو به تلخی بمیرسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

بوستان سعدی - 080 - باب چهارم - یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

0:00 8:59

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

No similar podcasts found.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of بهاریه?

This episode is 8 minutes long.

When was this بهاریه episode published?

This episode was published on October 22, 2021.

What is this episode about?

یکی پادشه‌زاده در گنجه بودکه دور از تو ناپاک و سرپنجه بودبه مسجد در آمد سرایان و مستمی اندر سر و ساتگینی به دستبه مقصوره در پارسایی مقیمزبانی دلاویز و قلبی سلیمتنی چند بر گفت او مجتمعچو عالم نباشی کم از مستمعچو بی عزتی پیشه کرد آن حرونشدند آن عزیزان...

Can I download this بهاریه episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!