EPISODE · Oct 22, 2021 · 5 MIN
بوستان سعدی - 086 - باب چهارم - طمع برد شوخی به صاحبدلی
from بهاریه
طمع برد شوخی به صاحبدلینبود آن زمان در میان حاصلیکمربند و دستش تهی بود و پاککه زر برفشاندی به رویش چو خاکبرون تاخت خواهندهٔ خیره روینکوهیدن آغاز کردش به کویکه زنهار از این کژدمان خموشپلنگان درندهٔ صوف پوشکه چون گربه زانو به دل برنهندوگر صیدی افتد چو سگ درجهندسوی مسجد آورده دکان شیدکه در خانه کمتر توان یافت صیدره کاروان شیر مردان زنندولی جامه مردم اینان کنندسپید و سیه پاره بر دوختهبضاعت نهاده زر اندوختهزهی جو فروشان گندم نمایجهانگرد شبکوک خرمن گدایمبین در عبادت که پیرند و سستکه در رقص و حالت جوانند و چستچرا کرد باید نماز از نشستچو در رقص بر میتوانند جست؟عصای کلیمند بسیار خواربه ظاهر چنین زرد روی و نزارنه پرهیزگار و نه دانشورندهمین بس که دنیا به دین میخرندعبائی بلیلانه در تن کنندبه دخل حبش جامهٔ زن کنندز سنت نبینی در ایشان اثرمگر خواب پیشین و نان سحرشکم تا سر آگنده از لقمه تنگچو زنبیل دریوزه هفتاد رنگنخواهم در این وصف از این بیش گفتکه شنعت بود سیرت خویش گفتفرو گفت از این شیوه نادیده گوینبیند هنر دیدهٔ عیب جوییکی کرده بی آبرویی بسیچه غم داردش ز آبروی کسی؟مریدی به شیخ این سخن نقل کردگر انصاف پرسی، نه از عقل کردبدی در قفا عیب من کرد و خفتبتر زو قرینی که آورد و گفتیکی تیری افگند و در ره فتادوجود نیازرد و رنجم ندادتو برداشتی و آمدی سوی منهمی در سپوزی به پهلوی منبخندید صاحبدل نیک خویکه سهل است از این صعب تر گو بگویهنوز آنچه گفت از بدم اندکی استاز آنها که من دانم این صد یکی استز روی گمان بر من اینها که بستمن از خود یقین میشنام که هستوی امسال پیوست با ما وصالکجا داندم عیب هفتاد سال؟به از من کس اندر جهان عیب مننداند بجز عالم الغیب منندیدم چنین نیک پندار کسکه پنداشت عیب من این است و بسبه محشر گواه گناهم گر اوستز دوزخ نترسم که کارم نکوستگرم عیب گوید بد اندیش منبیا گو ببر نسخه از پیش منکسان مرد راه خدا بودهاندکه برجاس تیر بلا بودهاندزبون باش تا پوستینت درندکه صاحبدلان بار شوخان برندگر از خاک مردان سبویی کنندبه سنگش ملامت کنان بشکنندسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
طمع برد شوخی به صاحبدلینبود آن زمان در میان حاصلیکمربند و دستش تهی بود و پاککه زر برفشاندی به رویش چو خاکبرون تاخت خواهندهٔ خیره روینکوهیدن آغاز کردش به کویکه زنهار از این کژدمان خموشپلنگان درندهٔ صوف پوشکه چون گربه زانو به دل برنهندوگر صیدی افتد چو سگ درجهندسوی مسجد آورده دکان شیدکه در خانه کمتر توان یافت صیدره کاروان شیر مردان زنندولی جامه مردم اینان کنندسپید و سیه پاره بر دوختهبضاعت نهاده زر اندوختهزهی جو فروشان گندم نمایجهانگرد شبکوک خرمن گدایمبین در عبادت که پیرند و سستکه در رقص و حالت جوانند و چستچرا کرد باید نماز از نشستچو در رقص بر میتوانند جست؟عصای کلیمند بسیار خواربه ظاهر چنین زرد روی و نزارنه پرهیزگار و نه دانشورندهمین بس که دنیا به دین میخرندعبائی بلیلانه در تن کنندبه دخل حبش جامهٔ زن کنندز سنت نبینی در ایشان اثرمگر خواب پیشین و نان سحرشکم تا سر آگنده از لقمه تنگچو زنبیل دریوزه هفتاد رنگنخواهم در این وصف از این بیش گفتکه شنعت بود سیرت خویش گفتفرو گفت از این شیوه نادیده گوینبیند هنر دیدهٔ عیب جوییکی کرده بی آبرویی بسیچه غم داردش ز آبروی کسی؟مریدی به شیخ این سخن نقل کردگر انصاف پرسی، نه از عقل کردبدی در قفا عیب من کرد و خفتبتر زو قرینی که آورد و گفتیکی تیری افگند و در ره فتادوجود نیازرد و رنجم ندادتو برداشتی و آمدی سوی منهمی در سپوزی به پهلوی منبخندید صاحبدل نیک خویکه سهل است از این صعب تر گو بگویهنوز آنچه گفت از بدم اندکی استاز آنها که من دانم این صد یکی استز روی گمان بر من اینها که بستمن از خود یقین میشنام که هستوی امسال پیوست با ما وصالکجا داندم عیب هفتاد سال؟به از من کس اندر جهان عیب مننداند بجز عالم الغیب منندیدم چنین نیک پندار کسکه پنداشت عیب من این است و بسبه محشر گواه گناهم گر اوستز دوزخ نترسم که کارم نکوستگرم عیب گوید بد اندیش منبیا گو ببر نسخه از پیش منکسان مرد راه خدا بودهاندکه برجاس تیر بلا بودهاندزبون باش تا پوستینت درندکه صاحبدلان بار شوخان برندگر از خاک مردان سبویی کنندبه سنگش ملامت کنان بشکنندسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 086 - باب چهارم - طمع برد شوخی به صاحبدلی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.