EPISODE · Oct 22, 2021 · 4 MIN
بوستان سعدی - 087 - باب چهارم - ملک صالح از پادشاهان شام
from بهاریه
ملک صالح از پادشاهان شامبرون آمدی صبحدم با غلامبگشتی در اطراف بازار و کویبرسم عرب نیمه بر بسته رویکه صاحب نظر بود و درویش دوستهر آن کاین دو دارد ملک صالح اوستدو درویش در مسجدی خفته یافتپریشان دل و خاطر آشفته یافتشب سردشان دیده نابرده خوابچو حر با تأمل کنان آفتابیکی زان دو می گفت با دیگریکه هم روز محشر بود داوریگر این پادشاهان گردن فرازکه در لهو و عیشند و با کام و نازدرآیند با عاجزان در بهشتمن از گور سر بر نگیرم ز خشتبهشت برین ملک و مأوای ماستکه بند غم امروز بر پای ماستهمه عمر از اینان چه دیدی خوشیکه در آخرت نیز زحمت کشی؟اگر صالح آن جا به دیوار باغبرآید، به کفشش بدرم دماغچو مرد این سخن گفت و صالح شنیددگر بودن آن جا مصالح ندیددمی رفت تا چشمهٔ آفتابز چشم خلایق فرو شست خوابدوان هر دو را کس فرستاد و خواندبه هیبت نشست و به حرمت نشاندبرایشان ببارید باران جودفرو شستشان گرد ذل از وجودپس از رنج سرما و باران و سیلنشستند با نامداران خیلگدایان بی جامه شب کرده روزمعطر کنان جامه بر عود سوزیکی گفت از اینان ملک را نهانکه ای حلقه در گوش حکمت جهانپسندیدگان در بزرگی رسندز ما بندگانت چه آمد پسند؟شهنشه ز شادی چو گل بر شکفتبخندید در روی درویش و گفتمن آن کس نیم کز غرور حشمز بیچارگان روی در هم کشمتو هم با من از سر بنه خوی زشتکه ناسازگاری کنی در بهشتمن امروز کردم در صلح بازتو فردا مکن در به رویم فرازچنین راه اگر مقبلی پیش گیرشرف بایدت دست درویش گیربر از شاخ طوبی کسی بر نداشتکه امروز تخم ارادت نکاشتارادت نداری سعادت مجویبه چوگان خدمت توان برد گویتو را کی بود چون چراغ التهابکه از خود پری همچو قندیل از آب؟وجودی دهد روشنایی به جمعکه سوزیش در سینه باشد چو شمعسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
ملک صالح از پادشاهان شامبرون آمدی صبحدم با غلامبگشتی در اطراف بازار و کویبرسم عرب نیمه بر بسته رویکه صاحب نظر بود و درویش دوستهر آن کاین دو دارد ملک صالح اوستدو درویش در مسجدی خفته یافتپریشان دل و خاطر آشفته یافتشب سردشان دیده نابرده خوابچو حر با تأمل کنان آفتابیکی زان دو می گفت با دیگریکه هم روز محشر بود داوریگر این پادشاهان گردن فرازکه در لهو و عیشند و با کام و نازدرآیند با عاجزان در بهشتمن از گور سر بر نگیرم ز خشتبهشت برین ملک و مأوای ماستکه بند غم امروز بر پای ماستهمه عمر از اینان چه دیدی خوشیکه در آخرت نیز زحمت کشی؟اگر صالح آن جا به دیوار باغبرآید، به کفشش بدرم دماغچو مرد این سخن گفت و صالح شنیددگر بودن آن جا مصالح ندیددمی رفت تا چشمهٔ آفتابز چشم خلایق فرو شست خوابدوان هر دو را کس فرستاد و خواندبه هیبت نشست و به حرمت نشاندبرایشان ببارید باران جودفرو شستشان گرد ذل از وجودپس از رنج سرما و باران و سیلنشستند با نامداران خیلگدایان بی جامه شب کرده روزمعطر کنان جامه بر عود سوزیکی گفت از اینان ملک را نهانکه ای حلقه در گوش حکمت جهانپسندیدگان در بزرگی رسندز ما بندگانت چه آمد پسند؟شهنشه ز شادی چو گل بر شکفتبخندید در روی درویش و گفتمن آن کس نیم کز غرور حشمز بیچارگان روی در هم کشمتو هم با من از سر بنه خوی زشتکه ناسازگاری کنی در بهشتمن امروز کردم در صلح بازتو فردا مکن در به رویم فرازچنین راه اگر مقبلی پیش گیرشرف بایدت دست درویش گیربر از شاخ طوبی کسی بر نداشتکه امروز تخم ارادت نکاشتارادت نداری سعادت مجویبه چوگان خدمت توان برد گویتو را کی بود چون چراغ التهابکه از خود پری همچو قندیل از آب؟وجودی دهد روشنایی به جمعکه سوزیش در سینه باشد چو شمعسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 087 - باب چهارم - ملک صالح از پادشاهان شام
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.