بوستان سعدی - 092 - باب چهارم - عزیزی در اقصای تبریز بود episode artwork

EPISODE · Oct 22, 2021 · 3 MIN

بوستان سعدی - 092 - باب چهارم - عزیزی در اقصای تبریز بود

from بهاریه

عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شب خیز بودشبی دید جایی که دزدی کمندبپیچید و بر طرف بامی فگندکسان را خبر کرد و آشوب خاستز هر جانبی مرد با چوب خاستچو نامردم آواز مردم شنیدمیان خطر جای بودن ندیدنهیبی از آن گیر و دار آمدشگریز به وقت اختیار آمدشز رحمت دل پارسا موم شدکه شب دزد بیچاره محروم شدبه تاریکی از پی فراز آمدشبه راهی دگر پیشباز آمدشکه یارا مرو کاشنای توامبه مردانگی خاک پای توامندیدم به مردانگی چون تو کسکه جنگاوری بر دو نوع است و بسیکی پیش خصم آمدن مردواردوم جان به دربردن از کارزاربدین هر دو خصلت غلام توامچه نامی که مولای نام توام؟گرت رای باشد به حکم کرمبه جایی که می‌دانمت ره برمسرایی است کوتاه و در بسته سختنپندارم آن جا خداوند رختکلوخی دو بالای هم برنهیمیکی پای بر دوش دیگر نهیمبه چندان که در دستت افتد بسازازان به که گردی تهیدست بازبه دلداری و چاپلوسی و فنکشیدش سوی خانهٔ خویشتنجوانمرد شب رو فرو داشت دوشبه کتفش برآمد خداوند هوشبغلطاق و دستار و رختی که داشتز بالا به دامان او در گذاشتوزان جا برآورد غوغا که دزدثواب ای جوانان و یاری و مزدبه در جست از آشوب دزد دغلدوان، جامهٔ پارسا در بغلدل آسوده شد مرد نیک اعتقادکه سرگشته‌ای را برآمد مرادخبیثی که بر کس ترحم نکردببخشود بر وی دل نیکمردعجب ناید از سیرت بخردانکه نیکی کنند از کرم با بداندر اقبال نیکان بدان می‌زیندوگرچه بدان اهل نیکی نیندسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شب خیز بودشبی دید جایی که دزدی کمندبپیچید و بر طرف بامی فگندکسان را خبر کرد و آشوب خاستز هر جانبی مرد با چوب خاستچو نامردم آواز مردم شنیدمیان خطر جای بودن ندیدنهیبی از آن گیر و دار آمدشگریز به وقت اختیار آمدشز رحمت دل پارسا موم شدکه شب دزد بیچاره محروم شدبه تاریکی از پی فراز آمدشبه راهی دگر پیشباز آمدشکه یارا مرو کاشنای توامبه مردانگی خاک پای توامندیدم به مردانگی چون تو کسکه جنگاوری بر دو نوع است و بسیکی پیش خصم آمدن مردواردوم جان به دربردن از کارزاربدین هر دو خصلت غلام توامچه نامی که مولای نام توام؟گرت رای باشد به حکم کرمبه جایی که می‌دانمت ره برمسرایی است کوتاه و در بسته سختنپندارم آن جا خداوند رختکلوخی دو بالای هم برنهیمیکی پای بر دوش دیگر نهیمبه چندان که در دستت افتد بسازازان به که گردی تهیدست بازبه دلداری و چاپلوسی و فنکشیدش سوی خانهٔ خویشتنجوانمرد شب رو فرو داشت دوشبه کتفش برآمد خداوند هوشبغلطاق و دستار و رختی که داشتز بالا به دامان او در گذاشتوزان جا برآورد غوغا که دزدثواب ای جوانان و یاری و مزدبه در جست از آشوب دزد دغلدوان، جامهٔ پارسا در بغلدل آسوده شد مرد نیک اعتقادکه سرگشته‌ای را برآمد مرادخبیثی که بر کس ترحم نکردببخشود بر وی دل نیکمردعجب ناید از سیرت بخردانکه نیکی کنند از کرم با بداندر اقبال نیکان بدان می‌زیندوگرچه بدان اهل نیکی نیندسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

بوستان سعدی - 092 - باب چهارم - عزیزی در اقصای تبریز بود

0:00 3:38

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

No similar podcasts found.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of بهاریه?

This episode is 3 minutes long.

When was this بهاریه episode published?

This episode was published on October 22, 2021.

What is this episode about?

عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شب خیز بودشبی دید جایی که دزدی کمندبپیچید و بر طرف بامی فگندکسان را خبر کرد و آشوب خاستز هر جانبی مرد با چوب خاستچو نامردم آواز مردم شنیدمیان خطر جای بودن ندیدنهیبی از آن گیر و دار آمدشگریز به وقت اختیار...

Can I download this بهاریه episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!