EPISODE · Oct 28, 2021 · 8 MIN
بوستان سعدی - 102 - باب پنجم - مرا در سپاهان یکی یار بود
from بهاریه
مرا در سپاهان یکی یار بودکه جنگاور و شوخ و عیار بودمدامش به خون دست و خنجر خضاببر آتش دل خصم از او چون کبابندیدمش روزی که ترکش نبستز پولاد پیکانش آتش نجستدلاور به سرپنجهٔ گاوزورز هولش به شیران در افتاده شوربه دعوی چنان ناوک انداختیکه عذرا به هر یک دو انداختیچنان خار در گل ندیدم که رفتکه پیکان او در سپرهای جفتنزد تارک جنگجویی به خشتکه خود و سرش را نه در هم سرشتچو گنجشک روز ملخ در نبردبه کشتن چه گنجشک پیشش چه مردگرش بر فریدون بدی تاختنامانش ندادی به تیغ آختنپلنگانش از زور سرپنجه زیرفرو برده چنگال در مغز شیرگرفتی کمربند جنگ آزمایوگر کوه بودی بکندی ز جایزره پوش را چون تبرزین زدیگذر کردی از مرد و بر زین زدینه در مردی او را نه در مردمیدوم در جهان کس شنید آدمیمرا یک دم از دست نگذاشتیکه با راست طبعان سری داشتیسفر ناگهم زان زمین در ربودکه بیشم در آن بقعه روزی نبودقضا نقل کرد از عراقم به شامخوش آمد در آن خاک پاکم مقاممع القصه چندی ببودم مقیمبه رنج و به راحت، به امید و بیمدگر پر شد از شام پیمانهامکشید آرزومندی خانهامقضا را چنان اتفاق اوفتادکه بازم گذر بر عراق اوفتادشبی سر فرو شد به اندیشهامبه دل برگذشت آن هنر پیشهامنمک ریش دیرینهام تازه کردکه بودم نمک خورده از دست مردبه دیدار وی در سپاهان شدمبه مهرش طلبکار و خواهان شدمجوان دیدم از گردش دهر، پیرخدنگش کمان، ارغوانش زریرچو کوه سپیدش سر از برف مویدوان آبش از برف پیری به رویفلک دست قوت بر او یافتهسر دست مردیش بر تافتهبدر کرده گیتی غرور از سرشسر ناتوانی به زانو برشبدو گفتم ای سرور شیر گیرچه فرسوده کردت چو روباه پیر؟بخندید کز روز جنگ تتربدر کردم آن جنگجویی ز سرزمین دیدم از نیزه چو نیستانگرفته علمها چو آتش در آنبر انگیختم گرد هیجا چو دودچو دولت نباشد تهور چه سود؟من آنم که چون حمله آوردمیبه رمح از کف انگشتری بردمیولی چون نکرد اخترم یاوریگرفتند گردم چو انگشتریغنیمت شمردم طریق گریزکه نادان کند با قضا پنجه تیزچه یاری کند مغفر و جوشنمچو یاری نکرد اختر روشنم؟کلید ظفر چون نباشد به دستبه بازو در فتح نتوان شکستگروهی پلنگ افگن پیل زوردر آهن سر مرد و سم ستورهمان دم که دیدیم گرد سپاهزره جامه کردیم و مغفر کلاهچو ابر اسب تازی برانگیختیمچو باران بلالک فرو ریختیمدو لشکر به هم بر زدند از کمینتو گفتی زدند آسمان بر زمینز باریدن تیر همچو تگرگبه هر گوشه برخاست طوفان مرگبه صید هزبران پرخاش سازکمند اژدهای دهن کرده باززمین آسمان شد ز گرد کبودچو انجم در او برق شمشیر و خودسواران دشمن چو دریافتیمپیاده سپر در سپر بافتیمبه تیر و سنان موی بشکافتیمچو دولت نبد روی بر تافتیمچه زور آورد پنجهٔ جهد مردچو بازوی توفیق یاری نکرد؟نه شمشیر کنداوران کند بودکه کین آوری ز اختر تند بودکس از لشکر ما ز هیجا بروننیامد جز آغشته خفتان به خونچو صد دانه مجموع در خوشهایفتادیم هر دانهای گوشهایبه نامردی از هم بدادیم دستچو ماهی که با جوشن افتد به شستکسان را نشد ناوک اندر حریرکه گفتم بدوزند سندان به تیرچو طالع ز ما روی بر پیچ بودسپر پیش تیر قضا هیچ بوداز این بوالعجبتر حدیثی شنوکه بی بخت کوشش نیرزد دو جوسعدی, بوستان, باب پنجم در رضاسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
مرا در سپاهان یکی یار بودکه جنگاور و شوخ و عیار بودمدامش به خون دست و خنجر خضاببر آتش دل خصم از او چون کبابندیدمش روزی که ترکش نبستز پولاد پیکانش آتش نجستدلاور به سرپنجهٔ گاوزورز هولش به شیران در افتاده شوربه دعوی چنان ناوک انداختیکه عذرا به هر یک دو انداختیچنان خار در گل ندیدم که رفتکه پیکان او در سپرهای جفتنزد تارک جنگجویی به خشتکه خود و سرش را نه در هم سرشتچو گنجشک روز ملخ در نبردبه کشتن چه گنجشک پیشش چه مردگرش بر فریدون بدی تاختنامانش ندادی به تیغ آختنپلنگانش از زور سرپنجه زیرفرو برده چنگال در مغز شیرگرفتی کمربند جنگ آزمایوگر کوه بودی بکندی ز جایزره پوش را چون تبرزین زدیگذر کردی از مرد و بر زین زدینه در مردی او را نه در مردمیدوم در جهان کس شنید آدمیمرا یک دم از دست نگذاشتیکه با راست طبعان سری داشتیسفر ناگهم زان زمین در ربودکه بیشم در آن بقعه روزی نبودقضا نقل کرد از عراقم به شامخوش آمد در آن خاک پاکم مقاممع القصه چندی ببودم مقیمبه رنج و به راحت، به امید و بیمدگر پر شد از شام پیمانهامکشید آرزومندی خانهامقضا را چنان اتفاق اوفتادکه بازم گذر بر عراق اوفتادشبی سر فرو شد به اندیشهامبه دل برگذشت آن هنر پیشهامنمک ریش دیرینهام تازه کردکه بودم نمک خورده از دست مردبه دیدار وی در سپاهان شدمبه مهرش طلبکار و خواهان شدمجوان دیدم از گردش دهر، پیرخدنگش کمان، ارغوانش زریرچو کوه سپیدش سر از برف مویدوان آبش از برف پیری به رویفلک دست قوت بر او یافتهسر دست مردیش بر تافتهبدر کرده گیتی غرور از سرشسر ناتوانی به زانو برشبدو گفتم ای سرور شیر گیرچه فرسوده کردت چو روباه پیر؟بخندید کز روز جنگ تتربدر کردم آن جنگجویی ز سرزمین دیدم از نیزه چو نیستانگرفته علمها چو آتش در آنبر انگیختم گرد هیجا چو دودچو دولت نباشد تهور چه سود؟من آنم که چون حمله آوردمیبه رمح از کف انگشتری بردمیولی چون نکرد اخترم یاوریگرفتند گردم چو انگشتریغنیمت شمردم طریق گریزکه نادان کند با قضا پنجه تیزچه یاری کند مغفر و جوشنمچو یاری نکرد اختر روشنم؟کلید ظفر چون نباشد به دستبه بازو در فتح نتوان شکستگروهی پلنگ افگن پیل زوردر آهن سر مرد و سم ستورهمان دم که دیدیم گرد سپاهزره جامه کردیم و مغفر کلاهچو ابر اسب تازی برانگیختیمچو باران بلالک فرو ریختیمدو لشکر به هم بر زدند از کمینتو گفتی زدند آسمان بر زمینز باریدن تیر همچو تگرگبه هر گوشه برخاست طوفان مرگبه صید هزبران پرخاش سازکمند اژدهای دهن کرده باززمین آسمان شد ز گرد کبودچو انجم در او برق شمشیر و خودسواران دشمن چو دریافتیمپیاده سپر در سپر بافتیمبه تیر و سنان موی بشکافتیمچو دولت نبد روی بر تافتیمچه زور آورد پنجهٔ جهد مردچو بازوی توفیق یاری نکرد؟نه شمشیر کنداوران کند بودکه کین آوری ز اختر تند بودکس از لشکر ما ز هیجا بروننیامد جز آغشته خفتان به خونچو صد دانه مجموع در خوشهایفتادیم هر دانهای گوشهایبه نامردی از هم بدادیم دستچو ماهی که با جوشن افتد به شستکسان را نشد ناوک اندر حریرکه گفتم بدوزند سندان به تیرچو طالع ز ما روی بر پیچ بودسپر پیش تیر قضا هیچ بوداز این بوالعجبتر حدیثی شنوکه بی بخت کوشش نیرزد دو جوسعدی, بوستان, باب پنجم در رضاسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 102 - باب پنجم - مرا در سپاهان یکی یار بود
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.