EPISODE · Oct 28, 2021 · 4 MIN
بوستان سعدی - 115 - باب ششم - خدا را ندانست و طاعت نکرد
from بهاریه
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکردقناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد راسکونی بدست آور ای بی ثباتکه بر سنگ گردان نروید نباتمپرور تن ار مرد رای و هشیکه او را چو میپروری میکشیخردمند مردم هنر پرورندکه تن پروران از هنر لاغرندکی سیرت آدمی گوش کردکه اول سگ نفس خاموش کردخور و خواب تنها طریق ددستبر این بودن آیین نابخردستخنک نیکبختی که در گوشهایبه دست آرد از معرفت توشهایبر آنان که شد سر حق آشکارنکردند باطل بر او اختیارولیکن چو ظلمت نداند ز نورچه دیدار دیوش چه رخسار حورتو خود را ازان در چه انداختیکه چه را ز ره باز نشناختیبر اوج فلک چون پرد جره بازکه در شهپرش بستهای سنگ آز؟گرش دامن از چنگ شهوت رهاکنی، رفت تا سدرةالمنتهیبه کم خوردن از عادت خویش خوردتوان خویشتن را ملک خوی کردکجا سیر وحشی رسد در ملکنشاید پرید از ثری بر فلکنخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آنگه ملک خویی اندیشه کنتو بر کرهٔ توسنی بر کمرنگر تا نپیچد ز حکم تو سرکه گر پالهنگ از کفت در گسیختتن خویشتن کشت و خون تو ریختبه اندازه خور زاد اگر مردمیچنین پر شکم، آدمی یا خمی؟درون جای قوت است و ذکر و نفستو پنداری از بهر نان است و بسکجا ذکر گنجد در انبان آز؟به سختی نفس میکند پا درازندارند تن پروران آگهیکه پر معده باشد ز حکمت تهیدو چشم و شکم پر نگردد به هیچتهی بهتر این رودهٔ پیچ پیچچو دوزخ که سیرش کنند از وقیددگر بانگ دارد که هل من مزید؟همی میردت عیسی از لاغریتو در بند آنی که خر پرویبه دین، ای فرومایه، دنیا مخرتو خر را به انجیل عیسی مخرمگر مینبینی که دد را و دامنینداخت جز حرص خوردن به دام؟پلنگی که گردن کشد بر وحوشبه دام افتد از بهر خوردن چو موشچو موش آن که نان و پنیرش خوریبه دامش درافتی و تیرش خوریسعدی, بوستان, باب ششم در قناعتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکردقناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد راسکونی بدست آور ای بی ثباتکه بر سنگ گردان نروید نباتمپرور تن ار مرد رای و هشیکه او را چو میپروری میکشیخردمند مردم هنر پرورندکه تن پروران از هنر لاغرندکی سیرت آدمی گوش کردکه اول سگ نفس خاموش کردخور و خواب تنها طریق ددستبر این بودن آیین نابخردستخنک نیکبختی که در گوشهایبه دست آرد از معرفت توشهایبر آنان که شد سر حق آشکارنکردند باطل بر او اختیارولیکن چو ظلمت نداند ز نورچه دیدار دیوش چه رخسار حورتو خود را ازان در چه انداختیکه چه را ز ره باز نشناختیبر اوج فلک چون پرد جره بازکه در شهپرش بستهای سنگ آز؟گرش دامن از چنگ شهوت رهاکنی، رفت تا سدرةالمنتهیبه کم خوردن از عادت خویش خوردتوان خویشتن را ملک خوی کردکجا سیر وحشی رسد در ملکنشاید پرید از ثری بر فلکنخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آنگه ملک خویی اندیشه کنتو بر کرهٔ توسنی بر کمرنگر تا نپیچد ز حکم تو سرکه گر پالهنگ از کفت در گسیختتن خویشتن کشت و خون تو ریختبه اندازه خور زاد اگر مردمیچنین پر شکم، آدمی یا خمی؟درون جای قوت است و ذکر و نفستو پنداری از بهر نان است و بسکجا ذکر گنجد در انبان آز؟به سختی نفس میکند پا درازندارند تن پروران آگهیکه پر معده باشد ز حکمت تهیدو چشم و شکم پر نگردد به هیچتهی بهتر این رودهٔ پیچ پیچچو دوزخ که سیرش کنند از وقیددگر بانگ دارد که هل من مزید؟همی میردت عیسی از لاغریتو در بند آنی که خر پرویبه دین، ای فرومایه، دنیا مخرتو خر را به انجیل عیسی مخرمگر مینبینی که دد را و دامنینداخت جز حرص خوردن به دام؟پلنگی که گردن کشد بر وحوشبه دام افتد از بهر خوردن چو موشچو موش آن که نان و پنیرش خوریبه دامش درافتی و تیرش خوریسعدی, بوستان, باب ششم در قناعتسعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
بوستان سعدی - 115 - باب ششم - خدا را ندانست و طاعت نکرد
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.