بوستان سعدی - 167 - باب هشتم - بتی دیدم از عاج در سومنات episode artwork

EPISODE · Oct 29, 2021 · 14 MIN

بوستان سعدی - 167 - باب هشتم - بتی دیدم از عاج در سومنات

from بهاریه

بتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت مناتچنان صورتش بسته تمثالگرکه صورت نبندد از آن خوبترز هر ناحیت کاروانها روانبه دیدار آن صورت بی روانطمع کردن رایان چین و چگلچو سعدی وفا زان بت سخت دلزبان آوران رفته از هر مکانتضرع کنان پیش آن بی زبانفرو ماندم از کشف آن ماجراکه حیی جمادی پرستد چرا؟مغی را که با من سر و کار بودنکو گوی و هم حجره و یار بودبه نرمی بپرسیدم ای برهمنعجب دارم از کار این بقعه منکه مدهوش این ناتوان پیکرندمقید به چاه ظلال اندرندنه نیروی دستش، نه رفتار پایورش بفگنی بر نخیرد ز جاینبینی که چشمانش از کهرباست؟وفا جستن از سنگ چشمان خطاستبر این گفتم آن دوست دشمن گرفتچو آتش شد از خشم و در من گرفتمغان را خبر کرد و پیران دیرندیدم در آن انجمن روی خیرفتادند گبران پازند خوانچو سگ در من از بهر آن استخوانچو آن را کژ پیششان راست بودره راست در چشمشان کژ نمودکه مرد ار چه دانا و صاحبدل استبه نزدیک بی‌دانشان جاهل استفرو ماندم از چاره همچون غریقبرون از مدارا ندیدم طریقچو بینی که جاهل به کین اندرستسلامت به تسلیم و لین اندرستمهین برهمن را ستودم بلندکه ای پیر تفسیر استا و زندمرا نیز با نقش این بت خوش استکه شکلی خوش و قامتی دلکش استبدیع آیدم صورتش در نظرولیکن ز معنی ندارم خبرکه سالوک این منزلم عن قریببد از نیک کمتر شناسد غریبتو دانی که فرزین این رقعه‌اینصیحتگر شاه این بقعه‌ایچه معنی است در صورت این صنمکه اول پرستندگانش منمعبادت به تقلید گمراهی استخنک رهروی را که آگاهی استبرهمن ز شادی برافروخت رویپسندید و گفت ای پسندیده گویسوالت صواب است و فعلت جمیلبه منزل رسد هر که جوید دلیلبسی چون تو گردیدم اندر سفربتان دیدم از خویشتن بی خبرجز این بت که هر صبح از این جا که هستبرآرد به یزدان دادار دستوگر خواهی امشب همین جا بباشکه فردا شود سر این بر تو فاششب آن جا ببودم به فرمان پیرچو بیژن به چاه بلا در اسیرشبی همچو روز قیامت درازمغان گرد من بی وضو در نمازکشیشان هرگز نیازرده آببغلها چو مردار در آفتابمگر کرده بودم گناهی عظیمکه بردم در آن شب عذابی الیمهمه شب در این قید غم مبتلایکم دست بر دل، یکی بر دعاکه ناگه دهل زن فرو کوفت کوسبخواند از فضای برهمن خروسخطیب سیه پوش شب بی خلافبر آهخت شمشیر روز از غلاففتاد آتش صبح در سوختهبه یک دم جهانی شد افروختهتو گفتی که در خطهٔ زنگبارز یک گوشه ناگه در آمد تتارمغان تبه رای ناشسته رویبه دیر آمدند از در و دشت و کویکس از مرد در شهر و از زن نمانددر آن بتکده جای در زن نماندمن از غصه رنجور و از خواب مستکه ناگاه تمثال برداشت دستبه یک بار از اینها برآمد خروشتو گفتی که دریا برآمد به جوشچو بتخانه خالی شد از انجمنبرهمن نگه کرد خندان به منکه دانم تو را بیش مشکل نماندحقیقت عیان گشت و باطل نماندچو دیدم که جهل اندر او محکم استخیال محال اندر او مدغم استنیارستم از حق دگر هیچ گفتکه حق ز اهل باطل بباید نهفتچو بینی زبر دست را زور دستنه مردی بود پنجهٔ خود شکستزمانی به سالوس گریان شدمکه من زانچه گفتم پشیمان شدمبه گریه دل کافران کرد میلغجب نیست سنگ ار بگردد به سیلدویدند خدمت کنان سوی منبه عزت گرفتند بازوی منشدم عذر گویان بر شخص عاجبه کرسی زر کوفت بر تخت ساجبتک را یکی بوسه دادم به دستکه لعنت بر او باد و بر بت پرستبه تقلید کافر شدم روز چندبرهمن شدم در مقالات زندچو دیدم که در دیر گشتم امیننگنجیدم از خرمی در زمیندر دیر محکم ببستم شبیدویدم چپ و راست چون عقربینگه کردم از زیر تخت و زبریکی پرده دیدم مکلل به زرپس پرده مطرانی آذرپرستمجاور سر ریسمانی به دستبه فورم در آن حل معلوم شدچو داود کاهن بر او موم شدکه ناچار چون در کشد ریسمانبر آرد صنم دست، فریاد خوانبرهمن شد از روی من شرمسارکه شنعت بود بخیه بر روی کاربتازید ومن در پیش تاختمنگونش به چاهی در انداختمکه دانستم ار زنده آن برهمنبماند، کند سعی در خون منپسندد که از من برآید دمارمبادا که سرش کنم آشکارچو از کار مفسد خبر یافتیز دستش برآور چو دریافتیکه گر زنده‌اش مانی، آن بی هنرنخواهد تو را زندگانی دگروگر سر به خدمت نهد بر درتاگر دست یابد ببرد سرتفریبنده را پای در پی منهچو رفتی و دیدی امانش مدهتمامش بکشتم به سنگ آن خبیثکه از مرده دیگر نیاید حدیثچو دیدم که غوغایی انگیختمرها کردم آن بوم و بگریختمچو اندر نیستانی آتش زدیز شیران بپرهیز اگر بخردیمکش بچهٔ مار مردم گزایچو کشتی در آن خانه دیگر مپایچو زنبور خانه بیاشوفتیگریز از محلت که گرم اوفتیبه چاپک‌تر از خود مینداز تیرچو افتاد، دامن به دندان بگیردر ا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

بتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت مناتچنان صورتش بسته تمثالگرکه صورت نبندد از آن خوبترز هر ناحیت کاروانها روانبه دیدار آن صورت بی روانطمع کردن رایان چین و چگلچو سعدی وفا زان بت سخت دلزبان آوران رفته از هر مکانتضرع کنان پیش آن بی زبانفرو ماندم از کشف آن ماجراکه حیی جمادی پرستد چرا؟مغی را که با من سر و کار بودنکو گوی و هم حجره و یار بودبه نرمی بپرسیدم ای برهمنعجب دارم از کار این بقعه منکه مدهوش این ناتوان پیکرندمقید به چاه ظلال اندرندنه نیروی دستش، نه رفتار پایورش بفگنی بر نخیرد ز جاینبینی که چشمانش از کهرباست؟وفا جستن از سنگ چشمان خطاستبر این گفتم آن دوست دشمن گرفتچو آتش شد از خشم و در من گرفتمغان را خبر کرد و پیران دیرندیدم در آن انجمن روی خیرفتادند گبران پازند خوانچو سگ در من از بهر آن استخوانچو آن را کژ پیششان راست بودره راست در چشمشان کژ نمودکه مرد ار چه دانا و صاحبدل استبه نزدیک بی‌دانشان جاهل استفرو ماندم از چاره همچون غریقبرون از مدارا ندیدم طریقچو بینی که جاهل به کین اندرستسلامت به تسلیم و لین اندرستمهین برهمن را ستودم بلندکه ای پیر تفسیر استا و زندمرا نیز با نقش این بت خوش استکه شکلی خوش و قامتی دلکش استبدیع آیدم صورتش در نظرولیکن ز معنی ندارم خبرکه سالوک این منزلم عن قریببد از نیک کمتر شناسد غریبتو دانی که فرزین این رقعه‌اینصیحتگر شاه این بقعه‌ایچه معنی است در صورت این صنمکه اول پرستندگانش منمعبادت به تقلید گمراهی استخنک رهروی را که آگاهی استبرهمن ز شادی برافروخت رویپسندید و گفت ای پسندیده گویسوالت صواب است و فعلت جمیلبه منزل رسد هر که جوید دلیلبسی چون تو گردیدم اندر سفربتان دیدم از خویشتن بی خبرجز این بت که هر صبح از این جا که هستبرآرد به یزدان دادار دستوگر خواهی امشب همین جا بباشکه فردا شود سر این بر تو فاششب آن جا ببودم به فرمان پیرچو بیژن به چاه بلا در اسیرشبی همچو روز قیامت درازمغان گرد من بی وضو در نمازکشیشان هرگز نیازرده آببغلها چو مردار در آفتابمگر کرده بودم گناهی عظیمکه بردم در آن شب عذابی الیمهمه شب در این قید غم مبتلایکم دست بر دل، یکی بر دعاکه ناگه دهل زن فرو کوفت کوسبخواند از فضای برهمن خروسخطیب سیه پوش شب بی خلافبر آهخت شمشیر روز از غلاففتاد آتش صبح در سوختهبه یک دم جهانی شد افروختهتو گفتی که در خطهٔ زنگبارز یک گوشه ناگه در آمد تتارمغان تبه رای ناشسته رویبه دیر آمدند از در و دشت و کویکس از مرد در شهر و از زن نمانددر آن بتکده جای در زن نماندمن از غصه رنجور و از خواب مستکه ناگاه تمثال برداشت دستبه یک بار از اینها برآمد خروشتو گفتی که دریا برآمد به جوشچو بتخانه خالی شد از انجمنبرهمن نگه کرد خندان به منکه دانم تو را بیش مشکل نماندحقیقت عیان گشت و باطل نماندچو دیدم که جهل اندر او محکم استخیال محال اندر او مدغم استنیارستم از حق دگر هیچ گفتکه حق ز اهل باطل بباید نهفتچو بینی زبر دست را زور دستنه مردی بود پنجهٔ خود شکستزمانی به سالوس گریان شدمکه من زانچه گفتم پشیمان شدمبه گریه دل کافران کرد میلغجب نیست سنگ ار بگردد به سیلدویدند خدمت کنان سوی منبه عزت گرفتند بازوی منشدم عذر گویان بر شخص عاجبه کرسی زر کوفت بر تخت ساجبتک را یکی بوسه دادم به دستکه لعنت بر او باد و بر بت پرستبه تقلید کافر شدم روز چندبرهمن شدم در مقالات زندچو دیدم که در دیر گشتم امیننگنجیدم از خرمی در زمیندر دیر محکم ببستم شبیدویدم چپ و راست چون عقربینگه کردم از زیر تخت و زبریکی پرده دیدم مکلل به زرپس پرده مطرانی آذرپرستمجاور سر ریسمانی به دستبه فورم در آن حل معلوم شدچو داود کاهن بر او موم شدکه ناچار چون در کشد ریسمانبر آرد صنم دست، فریاد خوانبرهمن شد از روی من شرمسارکه شنعت بود بخیه بر روی کاربتازید ومن در پیش تاختمنگونش به چاهی در انداختمکه دانستم ار زنده آن برهمنبماند، کند سعی در خون منپسندد که از من برآید دمارمبادا که سرش کنم آشکارچو از کار مفسد خبر یافتیز دستش برآور چو دریافتیکه گر زنده‌اش مانی، آن بی هنرنخواهد تو را زندگانی دگروگر سر به خدمت نهد بر درتاگر دست یابد ببرد سرتفریبنده را پای در پی منهچو رفتی و دیدی امانش مدهتمامش بکشتم به سنگ آن خبیثکه از مرده دیگر نیاید حدیثچو دیدم که غوغایی انگیختمرها کردم آن بوم و بگریختمچو اندر نیستانی آتش زدیز شیران بپرهیز اگر بخردیمکش بچهٔ مار مردم گزایچو کشتی در آن خانه دیگر مپایچو زنبور خانه بیاشوفتیگریز از محلت که گرم اوفتیبه چاپک‌تر از خود مینداز تیرچو افتاد، دامن به دندان بگیردر ا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

بوستان سعدی - 167 - باب هشتم - بتی دیدم از عاج در سومنات

0:00 14:54

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

No similar podcasts found.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of بهاریه?

This episode is 14 minutes long.

When was this بهاریه episode published?

This episode was published on October 29, 2021.

What is this episode about?

بتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت مناتچنان صورتش بسته تمثالگرکه صورت نبندد از آن خوبترز هر ناحیت کاروانها روانبه دیدار آن صورت بی روانطمع کردن رایان چین و چگلچو سعدی وفا زان بت سخت دلزبان آوران رفته از هر مکانتضرع کنان پیش آن بی زبانفرو...

Can I download this بهاریه episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!