داستانکوتاه دخترسیاوش
from پادکست قصهها | داستان کوتاه صوتی و مینیمال، داستانک
عصبی بود و با تندی قدم برمیداشت، از همان مسیر آشنای قدیمی، نزدیکای بازار و کوچه عربا... یادش افتاد زمانی پدرش چندتا دهانه مغازه بزرگ اینجا داشت، اما حالا چی؟ به هزار دردسر پول زایمان همسرش را جور کرده بود و به سمت بیمارستان میرفت. طلا، همسرش بعد از مرده به دنیا آمدن دوتا بچه اولشان خیلی افسرده شده بود و دیگر امیدی به این زندگی نداشت، می ترسید این بچه هم مثل دوتای قبلی بشود، خیلی استرس داشت و نمیگذاشت سیاوش از پیشش برود، ولی چارهای نبود، سیاوش باید پول جور می کرد. سیاوش لحظهای از فکر و خیال بیرون آمد، دست به پاکت پول توی کیفش زد تا از جایشان مطمئن شود و دستی هم به گردنبند نقرهاش حالا تنها دارایی مادی که برایش مانده بود همین بود، گردبند نقره با آویز آبی رنگش. یاد حرفای آقایش خدابیامرز افتاد: سیاوش، این گردبند هزاران سال نسل به نسل چرخیده تا به ما رسیده، مثل جانت ازش مواظبت کن... با قصه ها زندگی کن... 💌 🔹صفحه رو دنبال کنید تا داستان های جدید براتون ارسال بشه...🔹 🔹 صفحه قصه ها در تلگرام رو دنبال کنید https://t.me/Ghesse_ha1 🔹 کست باکس https://castbox.fm/va/5193205 🔹شنوتو https://shenoto.com/channel/podcast/Ghesse-ha #داستان_کوتاه Hosted on SHENOTO
Embed this episode
No transcript yet.