فردوسی - شاهنامه - 07 - ابتدای کار رستم episode artwork

EPISODE · Mar 12, 2022 · 1H 32M

فردوسی - شاهنامه - 07 - ابتدای کار رستم

from بهاریه

رودابه در هنگام زادن از سنگینی کودک بی‌هوش می‌شود و زال از سیمرغ کمک می‌گیرد و به تدبیر او رستم دستان به دنیا می‌آید. رستم در کودکی شگفتی‌ها از خود نشان می‌دهد و زال و سام را شادمان می‌کند. در آن زمان، روزگار منوچهرشاه نیز به پایان می‌رسد.- گفتار اندر زادن رستم- آمدن سام به دیدن رستم- کشتن رستم پیل سپید را- رفتن رستم به کوه سپند- فیروزی نامه نوشتن رستم به زال- نامه زال به سام- اندرز کردن منوچهر پسرش رارودابه آبستن بود و چون هنگام زادن فرارسید، به سبب درشتی و سنگینی کودک، از درد بی‌هوش شد. زال پریشان‌حال به بالین همسرش درآمد و به فکر چاره افتاد. پس آتشی فراهم کرد و پر سیمرغ در آن افکند. هم اندر زمان هوا تیره‌گون گشت و سیمرغ پدیدار شد و چاره کار کرد. زال طبق دستور سیمرغ موبدی خواست. رودابه را مست کردند، پهلوی او را شکافتند و پسری پیل‌تن بیرون آمد.از هیبت نوزاد همه اندر شگفت شدند. پهلوی رودابه را دوختند و فرزند را رستم نام کردند. سپس به سام آگهی دادند که نوه‌ای بس غریب از نسل او به دنیا آمده و تصدیق این گفته را کودکی هم‌اندازه او از پارچه ساختند و به نزد نیا فرستادند. سام چون آن پیکره دید، در شگفت شد و شادی بسیار کرد.روزگاری برآمد و رستم هر چه بزرگ‌تر می‌شد، شگفتی بیشتر می‌آفرید. چنان که در هشت سالگی چیزی از سام یل کم نداشت. سام که بیش از این نمی‌توانست وصف فرزند زال را بشنود و نبیندش، آهنگ سفر زابلستان کرد. زال چون خبر را شنید، به استقبال او شتافت. رستم را نیز لباس رزم پوشانید و بر پیلی عظیم نشاند. سام چون فرزند زال را دید بسی شاد شد. رستم زمین ادب بوسه داد و سام را از رستم هر زمان شگفتی فزون بود و تحسین و ثنا از حد بیرون.چندی بعد سام قصد بازگشت کرد و زال را گفت که دلش گواهی می‌دهد چندان از عمرش باقی نیست. پس پسر را پند داد و روانه شد.پس از آن شبی واقعه‌ای شگفت رخ داد. رستم در خواب بود که غریو و هیاهویی شنید. از خواب پرید و گرز پدربزرگش سام را برگرفت و بیرون شد. از نگهبانان شنید که پیل سپید عظیم‌الجثه‌ای، رم کرده دیوانه‌وار در شهر می‌گردد و خرابی و کشتار به‌بار می‌آورد. رستم به کوی شتافت و به پیل رسید، نعره‌ای برداشت و چنان با گرز بر سر فیل کوبید که حیوان چون کوهی بر خود لرزید و از پای افتاد.صبح زال او را پیش خود خواند، فرزند را تحسین کرد و او را به نخستین نبرد زندگی‌اش گسیل داشت. زال از دژی مستحکم گفت در میان کوه سپند که هیچ راه نفوذی در آن پیدا نیست. او را از داستان نریمان، پدر سام، آگاه کرد که چون به دستور فریدون برای فتح آن دژ رفته بود و راهی در آن نیافت، به محاصره دژ ادامه داد و سرانجام با سنگی که از فراز کوه بر سرش انداختند، کشته شد. سام نیز به انتقام خون پدر مدتی دژ را محاصره کرد، اما چون راهی به داخل نیافت، بازگشت. زال از رستم خواست که:به خون نریمان میان را ببند برو تازیان تا به کوه سپندهمچنین پیشنهاد کرد که رستم و لشکر در هیات کاروانی با بار نمک به آن‌جا روند. چون در آن دژ، نمک کالایی عزیز بود. رستم نیز چنین کرد. چون به پای کوه رسیدند، نگهبانی از از قصدشان پرسید. گفتند بار نمک دارند. دروازه‌‌ها را برایشان گشودند. رستم تا شب به فروختن نمک‌ها پرداخت؛ شب هنگام با جنگاوارن دیگر، سلاح‌ها را از لابه‌لای نمک‌ها بیرون کشیدند و جنگی خونین آغاز شد. به زودی رستم و یارانش ظفر یافتند. رستم نامه‌ای نوشت و با پیکی نزد پدرش «زال» فرستاد و ماوقع را شرح داد. زال شادمان شد و به پیشواز او شتافت و مادر سر و روی او را غرق بوسه ساخت. بدین ترتیب رستم از نخستین آزمون با سرافرازی بیرون آمد. زال نیز نامه‌ای نزد سام فرستاد و شرح پهلوانی‌های رستم داد. این‌همه در زمان پادشاهی منوچهرشاه به وقوع پیوست.منوچهر در آخرین روزهای عمر فرزندش «نوذر» را پیش خواند؛ او را آداب مملکت‌داری و دادگری آموخت، به سختی‌های پیش رویش آگاهانید و گفت آن زمان که از توران و پور پشنگ به تو گزندی رسید، از زال و فرزندش «رستم» یاری بخواه. پس ازآن منوچهر، نواده فریدون و خون‌خواه ایرج، دیده از جهان فروبست. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

رودابه در هنگام زادن از سنگینی کودک بی‌هوش می‌شود و زال از سیمرغ کمک می‌گیرد و به تدبیر او رستم دستان به دنیا می‌آید. رستم در کودکی شگفتی‌ها از خود نشان می‌دهد و زال و سام را شادمان می‌کند. در آن زمان، روزگار منوچهرشاه نیز به پایان می‌رسد.- گفتار اندر زادن رستم- آمدن سام به دیدن رستم- کشتن رستم پیل سپید را- رفتن رستم به کوه سپند- فیروزی نامه نوشتن رستم به زال- نامه زال به سام- اندرز کردن منوچهر پسرش رارودابه آبستن بود و چون هنگام زادن فرارسید، به سبب درشتی و سنگینی کودک، از درد بی‌هوش شد. زال پریشان‌حال به بالین همسرش درآمد و به فکر چاره افتاد. پس آتشی فراهم کرد و پر سیمرغ در آن افکند. هم اندر زمان هوا تیره‌گون گشت و سیمرغ پدیدار شد و چاره کار کرد. زال طبق دستور سیمرغ موبدی خواست. رودابه را مست کردند، پهلوی او را شکافتند و پسری پیل‌تن بیرون آمد.از هیبت نوزاد همه اندر شگفت شدند. پهلوی رودابه را دوختند و فرزند را رستم نام کردند. سپس به سام آگهی دادند که نوه‌ای بس غریب از نسل او به دنیا آمده و تصدیق این گفته را کودکی هم‌اندازه او از پارچه ساختند و به نزد نیا فرستادند. سام چون آن پیکره دید، در شگفت شد و شادی بسیار کرد.روزگاری برآمد و رستم هر چه بزرگ‌تر می‌شد، شگفتی بیشتر می‌آفرید. چنان که در هشت سالگی چیزی از سام یل کم نداشت. سام که بیش از این نمی‌توانست وصف فرزند زال را بشنود و نبیندش، آهنگ سفر زابلستان کرد. زال چون خبر را شنید، به استقبال او شتافت. رستم را نیز لباس رزم پوشانید و بر پیلی عظیم نشاند. سام چون فرزند زال را دید بسی شاد شد. رستم زمین ادب بوسه داد و سام را از رستم هر زمان شگفتی فزون بود و تحسین و ثنا از حد بیرون.چندی بعد سام قصد بازگشت کرد و زال را گفت که دلش گواهی می‌دهد چندان از عمرش باقی نیست. پس پسر را پند داد و روانه شد.پس از آن شبی واقعه‌ای شگفت رخ داد. رستم در خواب بود که غریو و هیاهویی شنید. از خواب پرید و گرز پدربزرگش سام را برگرفت و بیرون شد. از نگهبانان شنید که پیل سپید عظیم‌الجثه‌ای، رم کرده دیوانه‌وار در شهر می‌گردد و خرابی و کشتار به‌بار می‌آورد. رستم به کوی شتافت و به پیل رسید، نعره‌ای برداشت و چنان با گرز بر سر فیل کوبید که حیوان چون کوهی بر خود لرزید و از پای افتاد.صبح زال او را پیش خود خواند، فرزند را تحسین کرد و او را به نخستین نبرد زندگی‌اش گسیل داشت. زال از دژی مستحکم گفت در میان کوه سپند که هیچ راه نفوذی در آن پیدا نیست. او را از داستان نریمان، پدر سام، آگاه کرد که چون به دستور فریدون برای فتح آن دژ رفته بود و راهی در آن نیافت، به محاصره دژ ادامه داد و سرانجام با سنگی که از فراز کوه بر سرش انداختند، کشته شد. سام نیز به انتقام خون پدر مدتی دژ را محاصره کرد، اما چون راهی به داخل نیافت، بازگشت. زال از رستم خواست که:به خون نریمان میان را ببند برو تازیان تا به کوه سپندهمچنین پیشنهاد کرد که رستم و لشکر در هیات کاروانی با بار نمک به آن‌جا روند. چون در آن دژ، نمک کالایی عزیز بود. رستم نیز چنین کرد. چون به پای کوه رسیدند، نگهبانی از از قصدشان پرسید. گفتند بار نمک دارند. دروازه‌‌ها را برایشان گشودند. رستم تا شب به فروختن نمک‌ها پرداخت؛ شب هنگام با جنگاوارن دیگر، سلاح‌ها را از لابه‌لای نمک‌ها بیرون کشیدند و جنگی خونین آغاز شد. به زودی رستم و یارانش ظفر یافتند. رستم نامه‌ای نوشت و با پیکی نزد پدرش «زال» فرستاد و ماوقع را شرح داد. زال شادمان شد و به پیشواز او شتافت و مادر سر و روی او را غرق بوسه ساخت. بدین ترتیب رستم از نخستین آزمون با سرافرازی بیرون آمد. زال نیز نامه‌ای نزد سام فرستاد و شرح پهلوانی‌های رستم داد. این‌همه در زمان پادشاهی منوچهرشاه به وقوع پیوست.منوچهر در آخرین روزهای عمر فرزندش «نوذر» را پیش خواند؛ او را آداب مملکت‌داری و دادگری آموخت، به سختی‌های پیش رویش آگاهانید و گفت آن زمان که از توران و پور پشنگ به تو گزندی رسید، از زال و فرزندش «رستم» یاری بخواه. پس ازآن منوچهر، نواده فریدون و خون‌خواه ایرج، دیده از جهان فروبست. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

فردوسی - شاهنامه - 07 - ابتدای کار رستم

0:00 1:32:26

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

No similar podcasts found.

Frequently Asked Questions

How long is this episode of بهاریه?

This episode is 1 hour and 32 minutes long.

When was this بهاریه episode published?

This episode was published on March 12, 2022.

What is this episode about?

رودابه در هنگام زادن از سنگینی کودک بی‌هوش می‌شود و زال از سیمرغ کمک می‌گیرد و به تدبیر او رستم دستان به دنیا می‌آید. رستم در کودکی شگفتی‌ها از خود نشان می‌دهد و زال و سام را شادمان می‌کند. در آن زمان، روزگار منوچهرشاه نیز به پایان می‌رسد.- گفتار...

Can I download this بهاریه episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!