EPISODE · Mar 12, 2022 · 2H 45M
فردوسی - شاهنامه - 10 - هفت خان رستم
from بهاریه
کیکاووس چون بهجای پدرش «کیقباد» بر تخت پادشاهی نشست، غرور او را گرفت و به خودستایی دچار شد. کاووس را آرزوی مازندران درسرافتاد و خواست تا لشکر بدانسو کشد. پهلوانان ایران از زال کمک خواستند، اما پند زال نیز در کاووس اثر نکرد....پادشاهی کیکاووس و آهنگ مازندران کردنپنددادن زال کاووس رارفتن کاووس به مازندرانپیغام کاووس به زال و رستمخوان اول: جنگ رخش با شیرخوان دوم: یافتن رستم چشمه ی آب راخوان سوم: جنگ رستم با اژدهاخوان چهارم: کشتن رستم زنی جادو راخوان پنجم: گرفتارشدن اولاد به دست رستمخوان ششم: جنگ رستم و ارژنگ دیوخوان هفتم: کشتن رستم دیو سپید راکیکاووس چون بهجای پدرش «کیقباد» بر تخت پادشاهی نشست، غرور او را گرفت و به خودستایی دچار شد. کاووس را آرزوی مازندران درسرافتاد و خواست تا لشکر بدانسو کشد. پهلوانان ایران از زال کمک خواستند، اما پند زال نیز در کاووس اثر نکرد و با سپاهی گران راهیِ مازندران شد.در مازندران به قتل و غارت پرداخت و غنایم بسیار یافت. شاه مازندران از دیو سپید یاری خواست. دیو سپید با لشگری انبوه از دیوان و جادوان بر سپاه ایران حمله برد و آن را پراکند. بسیاری گریختند و بسیاری دیگر، ازجمله کیکاووس، اسیر شدند. کیکاووس مخفیانه قاصدی سوی زابلستان فرستاد و با ابراز ندامت از ناشنیده گرفتن پند زال، از او یاری خواست.زال فرزندش «رستم» را به قصد نجات پادشاه ایران فراخواند. رستم از راه مازندران پرسید و زال گفت دو راه پیش روی دارد: یکی طولانیتر است، اما راهی است امن و دیگری راهی کوتاهتر، ولی دشوار.رستم با رخش راهیِ مسیر پرخطر شد. در میانهی راه چون گرسنه شد، گوری به کمند آورد و بریان کرد و بخورد. سپس خواست تا ساعتی بخسبد؛ غافل از آنکه بیشهای که در آن غنوده، ماوای شیری درنده است. شیر چون به کنام خویش بازگشت، نخست بهسوی اسب یورش برد. رخش دو سُم خود را بر فرق شیر زد و به خاکش افکند. رستم بیدار شد و رخش را ملامت کرد که اگر شیر بر تو دست یافته بود، من چگونه این راه طی میکردم؟ پس دوباره به راه درآمد، در حالیکه خوان اول را پشت سر گذاشته بود.در ادامه مسیر به بیابانی بیآب و علف رسید؛ با گرمایی سخت سوزان. دیگر رمقی برایش نمانده بود که چشمه و مرغزاری یافت. به درگاه یزدان نیایش برد و عطش فرونشاند. سپس عزم شکار کرد و گوری دیگر بریان کرد و سیر بخورد. اینبار پیش از خواب رخش را پند داد که:اگر دشمن آمد، سوی من بپوی تو با دیو و شیران مشو جنگجویآن دشت ماوای اژدهایی بود که چون اسب را یله دید و سوار را خفته، بهسوی رخش رونهاد. حیوان دوان بر بالین رستم شتافت و سم بر زمین کوبید. رستم از جای جست، اما اژدها در دم ناپدید شد. رستم رخش را ملامت کرد که بیهوده بیدارش کرده است و باز خوابید. طولی نکشید که اژدها باز پدیدار و همان قصه تکرار شد.رستم بر اسب خویش خشم گرفت که اگر بار دیگر بیدارش کند، سر از تنش جدا میکند و باز بخفت. اژدها بار دیگر هویدا شد. رخش دودل و مضطرب باز سم کوفت و شیهه کشید. رستم از خواب برجست و تیغ از میان کشید تا خون اسب بریزد که ناگاه اژدها را در برابر دید. پس با هم درآویختند. رخش چون عظمت اژدها را دید، به یاری رستم شتافت و درنهایت اژدها از پای درآمد و هر دو به سلامت از خوان سوم رهیدند.رستم پس از چندی به مرغزاری زیبا و سرسبز رسید و سفرهای گسترده و تختی مهیا با اقسام خوردنی و نوشیدنی و تنبوری برکنار یافت. پس ساز برگرفت و به خواندن مشغول شد. عجوزهای جادوگر که مالک آنجا بود، خود را همچون جوانی زیبا آراست و به بزم رستم وارد شد. رستم او را به نشستن دعوت کرد و زبان به ستایش یزدان گشاد. نام یزدان چهرهی راستین عجوزه را نمایاند و تهمتن:میانش به خنجر به دو نیم کرد دل جادوان را پر از بیم کردو بدین سان از خوان چهارم نیز گذشت.رستم در ادامهی مسیر به جایگاهی رسید تاریک و سیاه. عنان رخش رها کرد تا حیوان راه را بیابد. چون از آن تاریکی بیرون شد، دشتی هموار و زیبا دید. پس لگام از اسب برداشت تا بچرد و خود بخفت. دشتبان به نزد وی آمد و با چوبدستش به پای رستم زد و اعتراض کرد که چرا اسب را در مرغزار رها کرده است؟ رستم از جا جست و دشتبان را از دو گوش برگرفت؛ چندان که دو گوشش کنده شد. پس دشتبان نزد اولاد، پهلوان آن مرز، شتافت و قصهی خویش بازگفت. اولاد با تنی چند از پهلوانانش نزد سوار غریبه تاخت. رستم بر آن جمع حمله برد و تارومارشان کرد و اولاد را نیز از اسب به زیر افکند. پس او را گفت به شرط آنکه جای دیو سپید و زندان کاووسشاه را بازنماید، او را آزاد میکند و تاجوتخت مازندران را به او ارزانی میدارد. اولاد نشانی راه گفت و او را از خطر دیوان مازندران آگاهانید. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
کیکاووس چون بهجای پدرش «کیقباد» بر تخت پادشاهی نشست، غرور او را گرفت و به خودستایی دچار شد. کاووس را آرزوی مازندران درسرافتاد و خواست تا لشکر بدانسو کشد. پهلوانان ایران از زال کمک خواستند، اما پند زال نیز در کاووس اثر نکرد....پادشاهی کیکاووس و آهنگ مازندران کردنپنددادن زال کاووس رارفتن کاووس به مازندرانپیغام کاووس به زال و رستمخوان اول: جنگ رخش با شیرخوان دوم: یافتن رستم چشمه ی آب راخوان سوم: جنگ رستم با اژدهاخوان چهارم: کشتن رستم زنی جادو راخوان پنجم: گرفتارشدن اولاد به دست رستمخوان ششم: جنگ رستم و ارژنگ دیوخوان هفتم: کشتن رستم دیو سپید راکیکاووس چون بهجای پدرش «کیقباد» بر تخت پادشاهی نشست، غرور او را گرفت و به خودستایی دچار شد. کاووس را آرزوی مازندران درسرافتاد و خواست تا لشکر بدانسو کشد. پهلوانان ایران از زال کمک خواستند، اما پند زال نیز در کاووس اثر نکرد و با سپاهی گران راهیِ مازندران شد.در مازندران به قتل و غارت پرداخت و غنایم بسیار یافت. شاه مازندران از دیو سپید یاری خواست. دیو سپید با لشگری انبوه از دیوان و جادوان بر سپاه ایران حمله برد و آن را پراکند. بسیاری گریختند و بسیاری دیگر، ازجمله کیکاووس، اسیر شدند. کیکاووس مخفیانه قاصدی سوی زابلستان فرستاد و با ابراز ندامت از ناشنیده گرفتن پند زال، از او یاری خواست.زال فرزندش «رستم» را به قصد نجات پادشاه ایران فراخواند. رستم از راه مازندران پرسید و زال گفت دو راه پیش روی دارد: یکی طولانیتر است، اما راهی است امن و دیگری راهی کوتاهتر، ولی دشوار.رستم با رخش راهیِ مسیر پرخطر شد. در میانهی راه چون گرسنه شد، گوری به کمند آورد و بریان کرد و بخورد. سپس خواست تا ساعتی بخسبد؛ غافل از آنکه بیشهای که در آن غنوده، ماوای شیری درنده است. شیر چون به کنام خویش بازگشت، نخست بهسوی اسب یورش برد. رخش دو سُم خود را بر فرق شیر زد و به خاکش افکند. رستم بیدار شد و رخش را ملامت کرد که اگر شیر بر تو دست یافته بود، من چگونه این راه طی میکردم؟ پس دوباره به راه درآمد، در حالیکه خوان اول را پشت سر گذاشته بود.در ادامه مسیر به بیابانی بیآب و علف رسید؛ با گرمایی سخت سوزان. دیگر رمقی برایش نمانده بود که چشمه و مرغزاری یافت. به درگاه یزدان نیایش برد و عطش فرونشاند. سپس عزم شکار کرد و گوری دیگر بریان کرد و سیر بخورد. اینبار پیش از خواب رخش را پند داد که:اگر دشمن آمد، سوی من بپوی تو با دیو و شیران مشو جنگجویآن دشت ماوای اژدهایی بود که چون اسب را یله دید و سوار را خفته، بهسوی رخش رونهاد. حیوان دوان بر بالین رستم شتافت و سم بر زمین کوبید. رستم از جای جست، اما اژدها در دم ناپدید شد. رستم رخش را ملامت کرد که بیهوده بیدارش کرده است و باز خوابید. طولی نکشید که اژدها باز پدیدار و همان قصه تکرار شد.رستم بر اسب خویش خشم گرفت که اگر بار دیگر بیدارش کند، سر از تنش جدا میکند و باز بخفت. اژدها بار دیگر هویدا شد. رخش دودل و مضطرب باز سم کوفت و شیهه کشید. رستم از خواب برجست و تیغ از میان کشید تا خون اسب بریزد که ناگاه اژدها را در برابر دید. پس با هم درآویختند. رخش چون عظمت اژدها را دید، به یاری رستم شتافت و درنهایت اژدها از پای درآمد و هر دو به سلامت از خوان سوم رهیدند.رستم پس از چندی به مرغزاری زیبا و سرسبز رسید و سفرهای گسترده و تختی مهیا با اقسام خوردنی و نوشیدنی و تنبوری برکنار یافت. پس ساز برگرفت و به خواندن مشغول شد. عجوزهای جادوگر که مالک آنجا بود، خود را همچون جوانی زیبا آراست و به بزم رستم وارد شد. رستم او را به نشستن دعوت کرد و زبان به ستایش یزدان گشاد. نام یزدان چهرهی راستین عجوزه را نمایاند و تهمتن:میانش به خنجر به دو نیم کرد دل جادوان را پر از بیم کردو بدین سان از خوان چهارم نیز گذشت.رستم در ادامهی مسیر به جایگاهی رسید تاریک و سیاه. عنان رخش رها کرد تا حیوان راه را بیابد. چون از آن تاریکی بیرون شد، دشتی هموار و زیبا دید. پس لگام از اسب برداشت تا بچرد و خود بخفت. دشتبان به نزد وی آمد و با چوبدستش به پای رستم زد و اعتراض کرد که چرا اسب را در مرغزار رها کرده است؟ رستم از جا جست و دشتبان را از دو گوش برگرفت؛ چندان که دو گوشش کنده شد. پس دشتبان نزد اولاد، پهلوان آن مرز، شتافت و قصهی خویش بازگفت. اولاد با تنی چند از پهلوانانش نزد سوار غریبه تاخت. رستم بر آن جمع حمله برد و تارومارشان کرد و اولاد را نیز از اسب به زیر افکند. پس او را گفت به شرط آنکه جای دیو سپید و زندان کاووسشاه را بازنماید، او را آزاد میکند و تاجوتخت مازندران را به او ارزانی میدارد. اولاد نشانی راه گفت و او را از خطر دیوان مازندران آگاهانید. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
فردوسی - شاهنامه - 10 - هفت خان رستم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.