EPISODE · Oct 29, 2021 · 27 MIN
گلستان سعدی - 001 - دیباچه
from بهاریه
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیممنّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجباز دست و زبان که برآیدکز عهده شکرش به در آیداِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکوربنده همان به که ز تقصیر خویشعذر به درگاه خدای آوردورنه سزاوار خداوندیشکس نتواند که به جای آوردباران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبردای کریمی که از خزانه غیبگبر و ترسا وظیفه خور داریدوستان را کجا کنی محرومتو که با دشمنان نظر داریفرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشتهابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوریهمه از بهر تو سرگشته و فرمان بردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبریدر خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی(ص)شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریمقسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیمچه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبانچه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بانبلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِهحَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آلههر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرمایدیا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُدعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.کرم بین و لطف خداوندگارگنه بنده کرده است و او شرمسارعاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِکگر کسی وصف او ز من پرسدبیدل از بی نشان چگوید بازعاشقان کشتگان معشوقندبر نیاید ز کشتگان آوازیکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامداین مدعیان در طلبش بی خبرانندکانرا که خبر شد خبری باز نیامدای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهموز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایممجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایمذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراینده اندکه الناسُ علی دینِ ملوکِهمزانگه که ترا بر من مسکین نظر استآثارم از آفتاب مشهور ترستگر خود همه عیب ها بدین بنده درستهر عیب که سلطان بپسندد هنرستگِلی خوشبوی در حمام روزیرسید از دست محبوبی به دستمبدو گفتم که مشکی یا عبیریکه از بوی دلاویز تو مستمبگفتا من گِلی ناچیز بودمو لیکن مدّتی با گل نشستمکمال همنشین در من اثر کردوگرنه من همان خاکم که هستماللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَهلَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُهوَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِکذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُهاو حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِاقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیستتا بر سرش بود چو تویی سایه خداامروز کس نشان ندهد در بسیط خاکمانند آستان درت مأمن رضابر تست پاس خاطر بیچارگان و شکربر ما و بر خدای جهان آفرین جزایا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارسچندان که خاک را بود و باد را ب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیممنّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجباز دست و زبان که برآیدکز عهده شکرش به در آیداِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکوربنده همان به که ز تقصیر خویشعذر به درگاه خدای آوردورنه سزاوار خداوندیشکس نتواند که به جای آوردباران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبردای کریمی که از خزانه غیبگبر و ترسا وظیفه خور داریدوستان را کجا کنی محرومتو که با دشمنان نظر داریفرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشتهابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوریهمه از بهر تو سرگشته و فرمان بردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبریدر خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی(ص)شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریمقسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیمچه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبانچه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بانبلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِهحَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آلههر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرمایدیا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُدعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.کرم بین و لطف خداوندگارگنه بنده کرده است و او شرمسارعاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِکگر کسی وصف او ز من پرسدبیدل از بی نشان چگوید بازعاشقان کشتگان معشوقندبر نیاید ز کشتگان آوازیکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامداین مدعیان در طلبش بی خبرانندکانرا که خبر شد خبری باز نیامدای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهموز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایممجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایمذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراینده اندکه الناسُ علی دینِ ملوکِهمزانگه که ترا بر من مسکین نظر استآثارم از آفتاب مشهور ترستگر خود همه عیب ها بدین بنده درستهر عیب که سلطان بپسندد هنرستگِلی خوشبوی در حمام روزیرسید از دست محبوبی به دستمبدو گفتم که مشکی یا عبیریکه از بوی دلاویز تو مستمبگفتا من گِلی ناچیز بودمو لیکن مدّتی با گل نشستمکمال همنشین در من اثر کردوگرنه من همان خاکم که هستماللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَهلَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُهوَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِکذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُهاو حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِاقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیستتا بر سرش بود چو تویی سایه خداامروز کس نشان ندهد در بسیط خاکمانند آستان درت مأمن رضابر تست پاس خاطر بیچارگان و شکربر ما و بر خدای جهان آفرین جزایا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارسچندان که خاک را بود و باد را ب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
گلستان سعدی - 001 - دیباچه
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.
Similar Podcasts
No similar podcasts found.