کارو | کفرنامه
An episode of the شعر | با صدای شاعر podcast, hosted by Schahrouz, titled "کارو | کفرنامه" was published on September 17, 2024 and runs 10 minutes.
September 17, 2024 ·10m · شعر | با صدای شاعر
Summary
▨ نام شعر: کفرنامه▨ شاعر: کارو (کاراپت دردریان)▨ با صدای: کارو (کاراپت دردریان)▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــاین شعر مربوط به مجموعه شعری است به نام «کفرنامه کارو» که این مجموعه، دارای شعرهای انتقادی دیگری نیز هستـــــــــــــــــشب است و ماه میرقصدستاره نقره میپاشدنسیمِ پونه و عطر شقایقهابه لبهای هوسآلودِ زنبقهای وحشی بوسه میچیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب.خدایم! آه خدایم!صدایت میزندم بشنو صدایم!از زبان کارو فریادت دهم، اگر هستی برس به دادمخداوندا!اگر روزی از عرشت به زیر آیی ولباس فقر بپوشی وو برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنیزمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟خداوندا!اگر در روز گرماگیرِ تابستانیتن خستهی خویش را بر سایه دیواریبه خاک بسپاریاندکی آن طرفتر کاخهای مرمرین بینیزمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟خداوندا!اگر با مردم آمیزیشتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشبآزرده و دلخستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟خدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادیتو خود گفتی که نامردمان بهشت را نمیبینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نامردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازندخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو خود گفتی اگر اهرمنِ شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیبِ عصیانتمصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدمپدر با نورستهی خویش گرممیگیردبرادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیردنگاه شهوتانگیز پسر، دزدانه بر اندام مادر میلرزدقدمها در بستر فحشا میلغزدخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو خود سلطان تبعیضیتو خود، فتنهانگیزیاگر در روز خلقت مست نمیکردییکی را همچو من بدبختیکی را بیدلیل آقا نمیکردیجهانی را اینچنین غوغا نمیکردیهرگز این سازها شادم نمیسازددگر آهم نمیگیرددگر بنگ، باده و تریاک آرامم نمیسازدشب است و ماه میرقصدستاره نقره میپاشدو من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریماگر حق است زدم زیر خداییخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راخداوندا تو میگفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زادهی طبع زنازاد خداوندیستخداوندا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت رازین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کردهمچو تو یکسره من ترکِ وفا خواهم کردزین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کردترکِ سجاده و تسبیح و ردا خواهم کردگذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کردهرگز این گوش من از تو سخنِ حق نشنیدمردمان! گوش به افسانهی زاهد ندهیدداده از پند به من پیرِ خرابات نویدکز توی عهدشکن این دلِ دیوانه رمیدشِکوه ز آیین بَدَت پیشِ خدا خواهم کرددرس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیانبَهر هر درد دوایی است دواها پنهاننسخهی درد من این بادهی ناب است بدانکز طبیبانِ جفاجوی نگرفتم درمانزخمِ دل را با میِ ناب دوا خواهم کردمن که هم مِی خورم و دُردیِ آن؛ پادشهمبهتر آن است که اِمشب به همانجا برومسرِ خود بر درِ خُمخانهی آن شاه نهمآنقدر باده خورم تا ز غم آزاد شومدست از دامن طنّاز رها خواهم کردخواهم از شیخکشی شهرهی این شهر شومشیخ و ملا و مُریدان همه را قهر شومبر مذاق همه شیخانِ دغل زهر شومگر که روزی ز قضا حاکم این شهر شومخونِ صد شیخ به یک مست روا خواهم کردز کم و بیش و بسیار بگیرم از شیخوجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخآنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخباج میخانهی اَمرار بگیرم از شیخوسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کردوقف سازم دو سه میخانه با نام و نشانوَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیانتا نمایند همه را واقف ز اسرار جهانگر دهد چرخ به من مهلتی، ای بادهخوران!کف این میکدهها را ز عبا خواهم کردهر که این نظم سرود خرم و دلشاد بُوَدخانهی ذوقی و گویندهاش آباد بُوَدانتقادی نبُوِد؛ هر سخن آزاد بُوَدتا قلم در کف من تیشهی فرهاد بُوَدتا ابد در دل این کوه صدا خواهم کردـــــبقیهی شعر با صدای شاعر در دست نیست▨ کاراپت دردریانمتخلص به کارو
Episode Description
▨ نام شعر: کفرنامه
▨ شاعر: کارو (کاراپت دردریان)
▨ با صدای: کارو (کاراپت دردریان)
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
این شعر مربوط به مجموعه شعری است به نام «کفرنامه کارو» که این مجموعه، دارای شعرهای انتقادی دیگری نیز هست
ـــــــــــــــــ
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره میپاشد
نسیمِ پونه و عطر شقایقها
به لبهای هوسآلودِ زنبقهای وحشی بوسه میچیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب.
خدایم! آه خدایم!
صدایت میزندم بشنو صدایم!
از زبان کارو فریادت دهم، اگر هستی برس به دادم
خداوندا!
اگر روزی از عرشت به زیر آیی و
لباس فقر بپوشی و
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟
خداوندا!
اگر در روز گرماگیرِ تابستانی
تن خستهی خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آن طرفتر کاخهای مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟
خداوندا!
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شبآزرده و دلخسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نامردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمنِ شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیبِ عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورستهی خویش گرممیگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوتانگیز پسر، دزدانه بر اندام مادر میلرزد
قدمها در بستر فحشا میلغزد
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود، فتنهانگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچو من بدبخت
یکی را بیدلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی
هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ، باده و تریاک آرامم نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره میپاشد
و من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو میگفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زادهی طبع زنازاد خداوندیست
خداوندا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد
همچو تو یکسره من ترکِ وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کرد
ترکِ سجاده و تسبیح و ردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخنِ حق نشنید
مردمان! گوش به افسانهی زاهد ندهید
داده از پند به من پیرِ خرابات نوید
کز توی عهدشکن این دلِ دیوانه رمید
شِکوه ز آیین بَدَت پیشِ خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان
بَهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهی درد من این بادهی ناب است بدان
کز طبیبانِ جفاجوی نگرفتم درمان
زخمِ دل را با میِ ناب دوا خواهم کرد
من که هم مِی خورم و دُردیِ آن؛ پادشهم
بهتر آن است که اِمشب به همانجا بروم
سرِ خود بر درِ خُمخانهی آن شاه نهم
آنقدر باده خورم تا ز غم آزاد شوم
دست از دامن طنّاز رها خواهم کرد
خواهم از شیخکشی شهرهی این شهر شوم
شیخ و ملا و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخانِ دغل زهر شوم
گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم
خونِ صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
ز کم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ
وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ
باج میخانهی اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانه با نام و نشان
وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان
گر دهد چرخ به من مهلتی، ای بادهخوران!
کف این میکدهها را ز عبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرم و دلشاد بُوَد
خانهی ذوقی و گویندهاش آباد بُوَد
انتقادی نبُوِد؛ هر سخن آزاد بُوَد
تا قلم در کف من تیشهی فرهاد بُوَد
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد
ـــــ
بقیهی شعر با صدای شاعر در دست نیست
▨
کاراپت دردریان
متخلص به کارو
Similar Episodes
Dec 30, 2025 ·62m
Dec 22, 2025 ·77m
Dec 14, 2025 ·74m
Dec 4, 2025 ·50m
Nov 27, 2025 ·45m
Nov 10, 2025 ·61m