شعر | با صدای شاعر podcast artwork

PODCAST · history

شعر | با صدای شاعر

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنویدــــــــــــــ♬ــــــــــــــبرای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید.برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.🔁 لینک کانال تلگرامhttps://t.me/schahrouzk🔁لینک ساندکلادhttps://soundcloud.com/shah-rouz

Publisher-supplied feed metadata · PodParley refreshed Jun 13, 2026 · Source feed

  1. 370

    مهدی حمیدی شیرازی | با نسیم صبا

    ▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمی‌خواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او می‌گذرد صبحی و شامیحیرت‌زده از دام سپید و سیه عمرچون مرغ شکیباست که افتاده به دامیافسوس! هنوزش قفس تن نشکسته استاو نیز به تنگ است از این‌گونه دوامیچون غنچه فرو برده سر خود به گریبانچون تیغ نهان گشته به تاریک نیامیوآن بلبل خوش‌لهجه که پیوسته همی‌خوانداکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!هرچند دگر زندگی‌اش نیست نمرده‌ستبر سرحد این هر دو گرفته‌ست مقامیزنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفتآن را که بود رنج قعودی و قیامی!مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواندآن را که نه اندیشه‌ی ننگ است و نه نامی!در دیده‌ی او کار جهان مسخره آیدگر مسخره‌ای باشد در بند نظامیامروز بدین نکته رسیده است که گیتینه عیش تمامی‌ست نه اندوه تمامی!رویای فریبنده‌ی لرزان دروغی‌ستچه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!نوشین عسلی دارد آمیخته با زهربا قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!تلخ است به هر حال همه کام و دهان‌هاچون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هستآن‌ راست که نشناخت حلالی ز حرامی!ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزدکز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!گر من نه به شادی گذراندم همه‌ی عمرای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیدوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیرازاز کتاب: اشک معشوق صفحه‌ی۳۱۳

  2. 369

    احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

    ▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی از: Volker Bertelmann▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتقدیم‌نامه‌ی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آبادـــــــــــــــــ۱نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَدآن که نهالِ نازکِ دستانشاز عشقخداستو پیشِ عصیانشبالای جهنمپست است.آن کو به یکی «آری» می‌میردنه به زخمِ صد خنجر،و مرگش در نمی‌رسدمگر آن که از تبِ وهندق کند.قلعه‌یی عظیمکه طلسمِ دروازه‌اشکلامِ کوچکِ دوستی‌ست.▨ احمد شاملو - ۱۳۵۲از دفتر شعر ابراهیم در آتش

  3. 368

    مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق

    ▨ نام شعر: تسلی و سلام▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدیدی دلا که یار نیامد؟گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپایوآن صبحِ زرنگار نیامد آراستیم خانه و خان راوآن ضیفِ نامدار نیامد دل را و شوق را و توان راغم خورد و غمگسار نیامد آن کاخ‌ها ز پایه فرو ریختوآن کرده‌ها به کار نیامد سوزد دلم به رنج و شکیبتای باغبان! بهار نیامد بشکفت بس شکوفه و پژمرداما گلی به بار نیامد خوشید چشم چشمه و دیگرآبی به جویبار نیامد ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیرکز بندت ایچ عار نیامد زی تشنه کشت‌گاهِ نجیبتجز ابر زهربار نیامد یکّی از آن قوافل پر بار-- ران گهرنثار نیامد ای نادر نوادر ایامکت فرّ و بخت یار نیامد دیری گذشت و چون تو دلیریدر صف کارزرار نیامد افسوس کاین سفاین حرّیزی ساحل قرار نیامد وآن رنج بی حساب تو درداکچون هیچ در شمار نیامد وز سفله یاوران تو در جنگکاری بجز فرار نیامد من دانم و دلت که غمان چندآمد ور آشکار نیامد چندان که غم به جان تو باریدباران به کوهسار نیامد▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیدفروردین ۱۳۳۵

  4. 367

    شهریار | پیمانه‌ی الستی

    ▨ نام شعر: پیمانه‌ی الستی▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــپیمانه‌ی الستم پیموده شور و مستیمن پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستینبض جهنده‌ای با روح بَهیمه پیوندنفس زکیه‌ای هم، پیوند ِ جام ِهستیاز پای سالکی کو بگذشتی از حجاباتبند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستیکرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریاییبا دل‌شکستگان هم بر بوریا نشستی ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازاننازی نمی‌فروشی دردی نمی‌فرستی؟ هریک به زخمه‌ی خود ساز ِ تو می‌نوازند؛بلبل به نغمه‌خوانی، مطرب به چیره‌دستینعمت تمام کردی اما به عاشقان بسیک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغانچون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستیمست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُروان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی گر کسوت علائق کندی و بستی اِحراملبیک ِ کعبه گفتی، بت‌های خود شکستیبا زمره لطایف سر بر بلندی آوردانی که هر بلندی سر مینهد به پستیبا زمره‌ی لطائف، سر بر بلندی آوردانی که هر پلیدی رو می‌نهد به پستیکین ریشه‌کن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارتور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار────── ♪ ──────متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد

  5. 366

    محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو

    ▨ نام شعر: تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــتو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شببدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شبتبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاهچه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شبتماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها؛ خوشا بر من!که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شبمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستچگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شبچنان دستم تهی گردیده از گرمای دست توکه این یخ کرده را از بی‌کسی، ها می‌کنم هرشبتمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتابحضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شبدلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویشچه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شبکجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

  6. 365

    پروین اعتصامی | زن در ایران

    ▨ نام شعر: زن در ایران▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: پروین اعتصامم▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است._________زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشتزن چه بود آن روزها، گر زآن‌که زندانی نبود؟!کس چو زن اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالت‌خانهٔ انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت، زن دبستانی نبوددادخواهی‌های زن می‌مانْد عمری بی‌جوابآشکارا بود این بیداد، پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیکدر نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتنداین ندانستن، ز پستی و گران‌جانی نبودزن کجا بافنده می‌شد، بی نخ و دوکِ هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جاندر گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبودبهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوس‌رانی نبودارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یک‌یک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!زیور و زر، پرده‌پوشِ عیبِ نادانی نبودعیب‌ها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بسجامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گران‌سنگ است و بسپاک را آسیبی از آلوده‌دامانی نبودزن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمی‌شد میهمانزآنکه می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشه‌ای و رهنوردی جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده می‌بایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبودخسروا! دست توانای تو آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمی‌شد گر‌ در این گمگشته‌کشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود▨پروین اعتصامیمتخلص به پروین۱۳۱۴ــــــپی‌نوشت: این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنان ایران به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.

  7. 364

    کاظم سادات اشکوری | میثاق

    ▨ نام شعر: میثاق▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــردّ ِ پای ساقه‌ی وحشیروی برف و شن نمی‌ماندلیکردّ ِ پایت هستتو مگر با ساق ِ آهو بسته‌ای میثاقکه در این شنزارردّ ِ پایت هستاما قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟▨

  8. 363

    علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر

    ▨ نام شعر: مادر▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــاز عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،دارد آهسته می‌زند بیرون، کهن‌الگوی غوطه‌ور در خونکهن‌الگوی غوطه‌ور در خون، در عروض عرب نمی‌گنجدمثل من در جهانِ بی‌مادر، مثل تو در جهانِ بی‌ ... خفه‌خون!!!خفه‌خون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالامثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتونپدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زدکهن‌الگوی قصه‌ی من هم دارد از خا...نمی‌زند بیروندارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهن‌الگوتحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانونغرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهن‌الگوی این غزل در من،من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون--که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله می‌داند.مأخذ معتبر؟؟؟ چه می‌دانم! مثلاً ترّهات افلاطون،در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛کهن‌الگوی این غزل از شعر، من هم از وزن می‌زنم بیرون:آی مادر! مادر! مادر! کاش می‌شد تو را بگنجانمدر عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزونچند قرن است رفته‌ای مادر؟! چند قرن است رفته‌ای که هنوزهرچه جان می‌کنم نمی‌گنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!▨علی‌اکبر یاغی‌تبار

  9. 362

    محمد مختاری | از آن نیمه

    ▨ نام شعر: از آن نیمه▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او─────♪ ─────باید درست نیمه‌ی شب باشد آنجا که چشم می‌بندد او در نمکاکنون که چشم می‌گشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریده‌استخوابی که دیده می‌شود آن سوی زمین در این سو قطارم را می‌بردو همهمه سرم را انباشته است.کی می‌رسد؟چگونه پایان خواهد یافتاین خط که بین دو حاشیه کشیده می‌شود؟و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشستهمی‌بافد یکریز رج‌هایش راو میله‌ها و انگشتانش زیر و رو می‌شوند در نمک و برف.سر برمی‌گردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقه‌ای نداردرویای وقت را تکه‌های جنگل ِ ناآشنا سوراخ‌سوراخ کرده‌استجسم ِسپید که نی یا نیزه‌ای گُله به گُله پوستش را کنده باشدتابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده می‌شود آن سوو دوره‌ی رویا را دستی می‌چیند با مقراضهرچند وقتی چشم برهم می‌نهمدر صفحه‌ی سپید می‌بینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفته‌ستمی‌تابدخواباز ته ِ دریاچه‌های منجمدو باد می‌سوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون می‌زند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانه‌ی جشن و بازی کرده‌اندرقصی که بازمی‌گردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سوآن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت می‌کند؟انگار هرچه گم شده است آنجا در خاکاینجا برون می‌آید از یخو شاهد زمین استاین صورت تکیده‌ی شفافبا گوشواره‌ای که هنوز برق می‌زند و زخم گوشه‌ی دهانش را می‌تاباندکه قدمت جیغش را در تنهایی معین می‌داردو سرنوشتی را برش می‌زند تا این مسافر که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود در خوابی که دیده می‌شود آن سوباید درنگ می‌کردم وقتی لب‌هایم کرخت می‌شدسرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت می‌کندشاید سپیدی ِ بی‌آرام رامم کرده استانگار چیزی دارد یخ می‌زند یا نمک می‌شود دوبارهاینجا نگاه ِ هیچ‌کس روشن نیستباید برای دیدار همچنان چشمان قدیمی‌ام را حفظ کنمو بازگردم رویا را تا آنجا که باید کم‌کم پایان پذیردوهم ِسپید در تن می‌دودو سبزی ِ سیاه از رگه‌ها گاهی رد می‌شودانبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کرده‌است و وسوسه ی دیدن را افزوده استدر این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایییا صورتی دل ـ یخیا پیکره‌ای دل ـ نمکو چشم را می‌کِشاند تا تبدیل کندو این زن ِ شکسته که می‌بافد خود را یکنواخت تنها روبه‌رویش را می‌نگردمی‌بیند آیا هرگز مقابلش را؟ می‌تواند اصلا ببیند؟بیرون پنجره نگاهی‌ست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشانده‌استمی‌تابد خود را بر دست راستم که کم‌کم کرخت می‌شودهمچون نوشتنم از راست که سایه‌اش بر کاغذ دارد آرام می‌گیردباید چقدر می‌نوشتم تا چشمم بیارمد؟باید چقدر چشم می‌گشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است...پلکم به هم می‌آید و دستم فرو می‌ماند در نقطه‌ی هنوزو برف حتما باز هم افقی می‌بارددر شیشه‌ی قطار که اکنون تاریک است.▨محمد مختاریمونترال - تورنتو ، آذر و دی ماه ۱۳۷۴ از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۸۳

  10. 361

    مشفق کاشانی | نقش آرزو

    ▨ نام شعر: نقش آرزو▨ شاعر: مشفق کاشانی▨ با صدای: مشفق کاشانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبی گیسو به صبح روی ِ او ریختدل ِ من زین پریشانی فرو ریختبسی گوهر مرا از روزن ِچشمبه یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریختشد از موج ِحوادث، نقش بر آبدلم هر بار نقش ِ آرزو ریختمتاب ای آفتاب از جام کامشبصراحی خون در این بزم از گلو ریختگل ِ خوش رنگ بویم چون گذر کردبه باغ از لاله و گل رنگ و بو ریختگذشت از مردمی، آنکس که از جهلبه پای ِمردم ِدون آبرو ریختز تاب ِباده، آن خورشید‌ وَش دوشبه رخسار ِ چو مَه، اختر فرو ریختچه وجدی مشفق از عشق ِ غزالیدر این زیبا‌غزل طرحی نکو ریخت▨عباس کی‌منش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفق

  11. 360

    شهیار قنبری | عشق است

    ▨ نام شعر (ترانه): عشق است▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــــباز این ترانه‌ها را عشق استرخشِ سرخِ بادپا را عشق استعشق درگیر غروبِ درد استباز هم طلوعِ ما را عشق استآی از خانه‌ی زخم و گریهغربتِ بغض‌گشا را عشق استآی از آب و هوای بی عشقبادبانِ ناخدا را عشق استاهل بی‌مرزترین دریا باشآی، اهل همه‌جا را عشق است،از غزل باختگان می‌ترسمشعرهای بی‌هوا را عشق است،ای قشنگِ سازها، آوازهاروزهای بی‌عزا را عشق است▨ شهیار قنبری

  12. 359

    رضا براهنی | آه! آن چند ثانیه باستر کیتون

    ▨ نام شعر: آه! آن چند ثانیه باستر کیتون▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنیر♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────پنجاه و پنج سال پیش که من کفش‌های دنیا را   پوشیدمدنیا شروع کرد به چرخیدن   مثل نوار فیلم   در یک فضای مبهم و پر گرد و خاکمن مثل بازیگرانِ فیلم‌های صامت ِ پیش از حضور یافتنم در جهان   دویدمبا افتخار  و با سرعتی غریبپنجاه و پنج سال پیشاما تو، عشق! انگار پنجاه و پنج سال و چند ثانیه پیش از این   به «عالم باقی» شتافته بودیچون مادری که چند ثانیه پیش از تولد فرزندش   می‌میردو بچّه سالم می‌ماند   اما چه سالمی!بی‌آنکه مادرش او را نشانده باشد بر زانویش  و گونه‌هایش را بوسیده باشد   و دست‌هایش را لیسیده باشدو بعد از این، یک نکته را همه می‌گویند: مادر، عین تو بود! سیبی دو نیم!و عکس‌های آلبوم عشاق را نشانم دادند-چون عکس‌های مادر ِ مرده که بعد از هزار ماه   هنگام احتضار نشانت دهند-مسوّده‌های عشق  بی‌آنکه از خود آن عشق و عاشقی  خبری باشد!آه،‌ آن چند ثانیه باستور کیتون!▨هفتم آبان ۱۳۷۰ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۱

  13. 358

    احمد شاملو | کسی را اعتراضی هست؟

    ▨ نام گردانه: کسی را اعتراضی هست؟▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــ...(کسی را اعتراضی هست؟)و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رودمردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارندو نبض‌ها و زبان‌ها را هنوزاز تبِ خشم تقلایی {کوبش و آتشی} هست....دیری‌ است تا دَم بر نیاورده‌ام اما اکنونهنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرمکه سرانجام اینک شیطان که بر من دست می‌گشاید....صفِ پیادگانِ سرد آراسته استو پرچمبا هیبتِ رنگینبرافراشته.تشریفات در ذُروه‌ی کمال است و بی‌نقصی استراست در خورِ انسانی که برآنندتا همچون فتیله‌ی پُردودِ شمعی بی‌بهابه مقراضش بچینند....(کسی را اعتراضی هست؟) ▨ احمد شاملو - ۲۰ تیرِ ۱۳۶۳ بخشی از شعر در جدال با خاموشیاز دفتر شعر «مدایح بی‌صله»ـــــــــــــــپی‌نوشت اول: سه‌نقطه یعنی شعر در آنجا برش خورده و پیوسته نیست.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد { } آمده است. 

  14. 357

    نادر نادرپور | دیدار

    ▨ نام شعر: دیدار▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــمن او را دیده‌بودمنگاهی مهربان داشتغمی در دیدگانش موج می‌زدکه از بختِ پریشانش نشان داشتنمی‌دانم چرا هر صبح، هر صبحکه چشمانم به بیرون خیره می‌شدمیان مردمش می‌دیدم و بازغمی تاریک بر من چیره می‌شدشبی در کوچه‌ای دوراز آن شب‌ها که نور آبی ماهزمین و آسمان را رنگ می‌کرداز آن مهتاب شب‌های بهاریکه عطر گل فضا را تنگ می‌کرددر آنجا، در خَمِ آن کوچه‌ی دورنگاهم با نگاهش آشنا شدبه یک دَم آن‌چه در دل بود گفتیمسپس چشمان ما از هم جدا شداز آن شب دیگرش هرگز ندیدمتو پنداری که خوابی دلنشین بودبه من گفتند او رفتنپرسیدم چرا رفتولی در آن شب بدرود، دیدمکه چشمانش هنوز اندوهگین بود▨ نادر نادرپور از کتاب: شعر انگور

  15. 356

    فریدون مشیری | آزادی (پشه‌ای در استکان)

    ▨ نام شعر: آزادی (پشه ای در استکان)▨ شاعر: فریدون مشیری▨ با صدای: فریدون مشیری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــپشّه‌ای در استکان آمد فرودتا بنوشد آنچه واپس مانده بودکودکی از شیطنت بازی‌کنانبَست با دستش دهانِ استکانپشّه دیگر طعمه‌اش را لب نزدجَست تا از دامِ کودک وارهدخشک‌لب می‌گشت حیران، راه‌جوزیر و بالا، بسته هر سو راهِ اوروزنی می‌جُست در دیوار و درتا به آزادی رسد بار دگرهرچه بر جستِ تکاپو می‌فزودراهِ بیرون رفتن از چاهش نبودآنقدر کوبید بر دیوار سَرتا فرو افتاد خونین بال و پرجان گرامی بود و آن نعمت لذیذلیک آزادی گرامی‌تر عزیز▨فریدون مشیری

  16. 355

    م. آزاد | تو را با چه نامی بخوانم؟

    ▨ نام شعر: تو را با چه نامی بخوانم؟▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــــتو را دوست دارمتو را با همین چشم‌های هراسانتو را دوست دارمتو را در زمستانِ بیدادتو را ای صدایِ صداهاتو را ای خیالِ رهاییدر این شب که یلداستدر این عسرت، این وهم، این بی‌پناهیتو را با چه نامی بخوانم؟به نامی که زیباترین است،نامی که داری؟بخوانم تو را بختِ بیداربنامم تو را روشنی، روشنایی؟تو را ماهتو را مهرتو را مهربان، مهربانی؟تو را با چه نامی بخوانم؟▨ م. آزاد

  17. 354

    احمد شاملو | ماهی

    ▨ نام شعر: ماهی▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهر وز کبیریـــــــــــــــــمن فکر می‌کنمهرگز نبوده قلبِ مناینگونهگرم و سُرخ:احساس می‌کنمدر بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زایچندین هزار چشمه‌ی خورشیددر دلممی‌جوشد از یقین؛احساس می‌کنمدر هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأسچندین هزار جنگلِ شادابناگهانمی‌روید از زمین.□آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریزدر برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛از برکه‌های آینه راهی به من بجو!□من فکر می‌کنمهرگز نبودهدستِ مناین سان بزرگ و شاد:احساس می‌کنمدر چشمِ منبه آبشرِ اشکِ سُرخ‌گونخورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛احساس می‌کنمدر هر رگمبه هر تپشِ قلبِ منکنونبیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.□آمد شبی برهنه‌ام از درچو روحِ آبدر سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینهگیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»▨ احمد شاملو - ۱۳۳۸از دفتر شعر باغ آینه

  18. 353

    هوشنگ ابتهاج | پرنده می‌داند

    ▨ نام شعر: پرنده می‌داند▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــخیال دلکش پرواز در طراوت ابربه خواب می‌ماندپرنده در قفس خویشخواب می‌بیندپرنده در قفس خویشبه رنگ و روغن تصویر باغ می نگردپرنده می‌داندکه باد بی‌نفس استو باغ تصویری‌ستپرنده در قفس خویشخواب می‌بیند▨هوشنگ ابتهاجمتخلص به ه.الف سایه

  19. 352

    احمد شاملو | وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)

    ▨ نام شعر: وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــ« وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.دست از گمان بدار!با مرگِ نحس پنجه میفکن!بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…»وارطان سخن نگفت،سرافرازدندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت□« وارطان ! سخن بگو!مرغ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع رادر آشیان به بیضه نشسته ست!»وارطان سخن نگفت،چو خورشیداز تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...□وارطان سخن نگفتوارطان ستاره بود:یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...وارطان سخن نگفتوارطان بنفشه بودگل داد ومژده داد: «زمستان شکست!»ورفت…▨ احمد شاملوزندان قصر ۱۳۳۳از دفتر شعر هوای تازه

  20. 351

    علی وافی | خرده مگیرید

    ▨ شعر: خرده مگیرید▨ شاعر: علی وافی▨ با صدای: علی وافی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــسجاده نهادیم به ما خرده مگیریدمیخانه گشادیم به ما خرده مگیریداز وعدە‌ی وصلی که به شیرینیِ عمر استگر خوش‌دل و شادیم به ما خرده مگیریدما برگ درختان خزان‌گیر زمانیمبازیچە‌ی بادیم به ما خرده مگیریدگر بر سخن دشمنِ مِی، لحظه‌ی اندرز (بر سر منبر)وقعی ننهادیم به ما خرده مگیریدماندیم گر از قافلە‌ی شوق‌سوارانمجروحِ جهادیم به ما خرده مگیریدور در ره امید و به امید رهاییاز پای فتادیم به ما خرده مگیریددل‌سوخته لب‌دوخته فریاد نمودیمما تشنە‌ی دادیم به ما خرده مگیریدچون وافیِ آواره ز کوی و وطن خویشهمخانە‌ی بادیم به ما خرده مگیرید▨علیرضا پوربزرگ وافیمتخلص به وافیــــــــــــــــــــــعلی وافی یکی از مهم‌ترین شاگردان استاد شهریار به شمار می‌رود و سبک سرایش او نیز به شهریار نزدیک است.

  21. 350

    احمد شاملو | همه‌ی زندگی من

    ▨ قطعه: همهٔ زندگی من▨ صدای: احمد شاملو #احمد_شاملو♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــپی‌نوشت: این مصاحبه در واقع برشی از مستند «این بامداد خسته» است. فیلمی از جناب آقای فرشاد فداییان.

  22. 349

    یدالله رویایی | دلتنگی ۱۲

    ▨ نام شعر: دلتنگی ۱۲▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــقلبی میان ما می زد قلبی میان ما زده‌ می‌شد كه ناگهان ما را از آن اطاقك مأنوس بردند دیوارهای زندانتا كوچه‌ای نسازنداز پهنا می رفتند آن سوی پنجره هر سرفه‌ای كه عابر می كرد یك كارد از ستاره می‌افتاد این‌سویِ پنجره هر ۲۴ ساعت یكبار یك تازیانه از تقویم برمی‌خاستقلبِ درشتِ سنگ نمی‌زد و برگجز در میان باران، از قلب خود صدای تپیدن نمی‌شنید تقویم و تازیانهو دیوارهای پهن ما را از آن اتاقك مأنوس تا ۲۴ سرفه تا ۲۴ كارد بدرقه كردند.▨یدالله رویاییسال ۱۳۳۳ - در زنداناز دفتر شعر «دلتنگی ها»ــــــــــــپی‌نوشت: به علت سانسور، این شعر در برخی چاپ ها دلتنگی شماره ۱۱ است

  23. 348

    بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور

    ▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابک‌سواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه هم‌تای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بسته‌ایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بی‌هنر لشگرِ سلم و تورمگر قره‌العین در چاه نیستکه باز آیدش چه‌چه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآورده‌اندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانه‌کش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آن‌که مردم بخوانی رمهگذشت آن‌که مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آری‌و بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی می‌رسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخچه شوری در افتد در آوای شوربه هر گوشه آوازه‌ای سر دهندبخوانند چامه به زخمِ چگورکه سیمین به زر نامِ خود برنوشتبهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور▨ بهرام بیضایی

  24. 347

    منوچهر آتشی | غربت

    ▨ نام شعر: غربت▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)▨ با صدای: منوچهر آتشی♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدر کوره‌ راه ِ گندمآن جفت شادبال ِ سبک‌ پا را می‌بینی؟آن جفت ِ بال در بالکه در گذار ِ خودگلبرگ‌های سرخ شقایق رامثل هزار گله‌ی پروانهاز خواب ِ سرخ ِ رنگبیدار می‌کنند؟آن زائران مشهد ِ دیدارآن آهوان رعناآن جفت پارسا را می‌بینی؟اینجا ولی هنوزاز انبوه وهم خویشچشم مرا به حیرت می‌کاویو در کویر دور نگاهمطرحی به جز گریز نمی‌یابی▨شعر غربتاز دفتر شعر آواز خاک

  25. 346

    شمس لنگرودی | بفرمایید آقایان

    ▨ نام شعر: بفرمایید آقایان▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبفرمایید آقایانبعد از جنگبه جز انسان خوراکی دیگری نداریمپُرسِ ماهیچهقلبِ سرخ‌دشدهاز نوعِ مسافرِ تازه‌رسیدهبجنگید آقایانبجنگید و حوض خانه‌تان را از غرق‌شدگان پُر کنیدمهمانان زیادندو شما که شناگرِ ماهری هستیدو غرق‌شدگان را به نام کوچکشان می‌شناسیدبجنگید آقایانمشتری‌های زبان‌شناسی داریمکه فرق بره و گرگ را خوب می‌شناسنداینجا قیمت انسان ارزان‌تر از فیله‌ی مرغ استبفرمایید سرد می‌شود▨شمس لنگرودیاز دفتر شعر درون شدم از دری که نیست

  26. 345

    علی باباچاهی | امضای یادگاری

    ▨ نام شعر: امضای یادگاری▨ شاعر: علی باباچاهی▨ با صدای: علی باباچاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشنیدن شعر با صدای شاعرــــــــــــــــزیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کنو نام و نام ‌خانوادگی‌ات را هم بنویسبیست‌وچند سال دیگر از اینجا که می‌گذریمن که نباشمتمامِ حیاط را پوشانده است.امضای یادگاری برای همین‌جور چیزهاستچشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنیو دست‌هایت را در پنجره‌ای رو به غروب            برای بیست‌وچند سالِ بعد.من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهداما نمی‌ایستدتو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شدهپنهان می‌شویهوا را امضا می‌کنیو به جای چند سطرِ گلِ سرخ                     دود و سوت و                           چرخ‌های قطار را.باید دوباره زاده شویحالا که بیست‌وچند سال گذشته ستدر بیست‌وچند سال بعدباید دوبارهاما افق‌های در سرعتِ قطارتعطیل استشماره‌تلفنی هم در کار نیستشخصاً مراجعه کنشماره‌پلاکی هممن برمی‌دارمتو شخصاً سکوت کنو نام و نامِ خانوادگی‌ات را همو زیر چرخ‌های قطارقطار از سرعتش می‌کاهد اماتو بایدپشتِ چند سطرِ گلِ سرخپشتِ چشم‌های در آینه ‌امضا شدهپنهان شویامضا همین که خشک شودپشت سرِ عکس‌ها و عبارت‌هااز رودخانه بگیر       تا قطار که از سرعتشاز پنجره‌های رو به غروب        تا هرچه نمی‌دانی از کجا را پیدا می‌کنیدر بیست‌وچند سال بعدمرا پیدا می‌کنیشماره‌تلفنی در کار نیستافق‌های ناشناخته تعطیل استمن برمی‌دارمتو شخصاً سکوت کن.▨علی باباچاهیدی ماه ۱۳۷۴─────♬ ─────شعر با صدای شاعر | @schahrouzk

  27. 344

    بکتاش آبتین | فرشته‌ خانوم

    ▨ نام شعر: فرشته خانم▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــجوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنمزنم!گاهی عروسکمگاهی چند روزپیراهن چرکم که چسبیده‌ام به تنم!عصبانی‌ام شبیه رگ‌های گردن مادرمو می‌لرزم شبیه هق‌هق‌ شانه‌های دخترم!می‌رقصمدر آینه می‌رقصم با خودمبا اولین عشقم که نیستو خاطره‌ها گریه می‌کنند در دامنم!هزاردستانمبا یک دست کیف دخترم هستم غذای سوخته‌امبا یک دست جاروبرقی‌امو اگر برق نباشدتاریک است که پاهای بسیاری در من روشن می‌شود!جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند چه جانوری هستم!]اما نگو که کثیفم که نیستمکه اگر پیراهن خونی به تن دارمکسی را جز خودم نکشته‌امو نگو کثیفم که نیستم اما لخت می‌گویمهمیشه در من آشغال‌هاییبا اتومبیل‌های تمیز دور زده‌اند!بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر منمنم!صندلی‌ام! برای هر پیشنهادی پایه‌ام!خیالت تخت از راه که برسم تختم!درد نمی‌فهمم به قول تو بدبختم!بر صورتم سیلی، تنها صداست که می‌ماندجای زخم بر پیراهنم!و دکمه‌هایم همه پاره استصبورم شبیه دختر اعرابزنده به گورم!و قافیه‌ها همگی مثل من هرزه‌اند!صدای آه خودش را در من کش می‌دهدو چه می‌دانم که تو از من چه می‌دانیکه کفش‌های پاشنه‌بلندمبر پله‌ها چرا جیغ می‌کشند؟ چرا؟....]بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشد؟ چرا؟....]گاهی لحظات امام‌زاده‌ای در من است!وقتی گریه می‌کنم چادر نمازم! مادرم هستمبه تو تهمت می‌زنم پدرم هستم!و چند مشت توی دهانم...کلید می‌شود دندان‌های مادرم بر قفل دنیاکه بر لولای تنم جز دربه‌دری نمی‌چرخید خاک بر سرمسنگ قبرم!همیشه در شیون زندگی دارمو هر روزانگشت‌های مردی فاتحفاتحه می‌خواند بر تنم!هر که اشاره می‌کند منم!هزار اسم دارم هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم!مهتابم ستاره‌ام سحرمتا صبح نمی‌خوابم شبم!و هزار اسم دیگر باز منم!فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرمفرشته‌ام!نیستم؟!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»

  28. 343

    سیمین بهبهانی | ای شهر

    ▨ نام شعر: ای شهر▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــای شهر! ز خط می‌شویند دیوار خیابانت را تا باد نخواند زین پس اوراق پریشانت را مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند تا یاد نیارد زین‌پس غمنامه‌ی حرمانت را دیروز چنان می‌دیدم, امروز چنین می‌بینم آن یاوه‌نویسانت را، این یاوه‌زدایانت را دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را شب‌های سیه‌پوشت را دیدند و چه اندیشیدند کز حجله چراغان کردند هر گوشه‌ی ویرانت را بس دسته‌ی گل کز نکهت در گور نمی‌گنجیدند این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت رادر خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی این شوره که می‌پوساند دیواره‌ی زندانت را ای شهر! ز خط می‌شویند وز هرچه غلط می‌شویند چون نقره جلا می‌بخشند بام و در و ایوانت راگر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت راباور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر فرماندهِ ویرانی‌ها دارد سر عمرانت را؟ ▨ سیمین بهبهانیفروردین ۱۳۷۲

  29. 342

    بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولت‌آبادی

    ▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی▨ با صدای: محمود دولت‌آبادی #محمود_دولت‌آبادی♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری

  30. 341

    اسماعیل خویی | رباعیات ۲

    ▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــمن با تو نگویم که چه یا چون بنویساز حالِ درون یا که ز بیرون بنویسبنویس بدان چه‌ت آید از دل، یعنیای شاعرِ قتل‌عام، با خون بنویس▨ چون گام در این خانه‌ی شر بگذاریدانگار که گام در سقر بگذاریدآنجا که سرود دانته که‌ای آمدگانامیدِ نجات، پشتِ در بگذارید▨ اندوهِ هزارساله دارم در دلای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دلمن پیرترم هزار سالی امروزبا داغِ هزارها جوانم بر دل▨ با این‌همه خون که از تَنَش گشت روانرفته‌ست ز اندامِ وطن توش و توانبا این‌همه باش تا ز جا کنده شودسیلابه‌ی شیخ‌اوژنِ جان‌های جوان▨ از کینه و بغض و خشم آکنده شدیمبر مرکبِ انقلاب تازنده شدیمفریاد زدیم: شاه مردم‌خوار استشیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم▨ اسماعیل خویی

  31. 340

    اسماعیل خویی | رباعیات ۱

    ▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است.ــــــــــــــــــــــــگفت آزادی، گفتمش میرِ من استگفتا شادی، گفتم اکسیرِ من استگفت آینده، گفتم آنک پسرمگفتا که امید، گفتم او پیرِ من است▨ جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ منمی‌آید و جان فزاید اندر تنِ منمی‌آید و من چنان به خود می‌آیمکه انگار به من باز می‌آید منِ من▨ نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ماکز لطفِ خود است رامِ ما آهوی مانومیدی ما لاف و گزاف است و دروغوقتی که امید خود می‌آید سوی ما ▨ یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی منآن میهن من، این منِ آوراه‌ی منبا این همه تا امید باشد، گو باشصد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من▨ خورشید اگرچه ناپدید آمده استیک گوشه از آفاق سپید آمده استگوید دل من که: ناامید آمده‌آمگویم: دلِ من مگو! امید آمده است!▨ نیمی بیم است زندگی، نیم امیدزاید ز امید بیم و، از بیم امیدور زان که خلاف آمدِ این می‌جوییبنگر که من آمدم پس از میم امید▨اسماعیل خویی

  32. 339

    ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است

    ▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است▨ شاعر: ایرج جنتی‌عطایی▨ با صدای: ایرج جنتی‌عطایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــخانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ استباری از خون پهنه‌ی برزن و میدان سرخ استدِه به دِه پرچم خشم است که بر می‌خیزدمزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ استتا گلِ خونیِ فریاد در این باغستانساقه از ضربه‌ی شلاقِ زمستان سرخ استوحشتی نیست از انبوهِ مسلسل‌دارانتا در این دشت، غرورِ کینه‌داران سرخ استرو سیاه است اگر این شبِ مردم‌کشِ بدتا دمِ صبحِ وطن سینه‌ی یاران سرخ استبا تو سرسبزی از ایثار سیه‌پوشان استای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!▨ایرج جنتی‌عطایی

  33. 338

    سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن

    ▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی♪ پالایش و تنظیم: شهروز────── ♪ ──────هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نهبهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نهفردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نهمهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نهفقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نهمقتوله‌های مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردندبر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نههی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق استهر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض می‌شماری، نه؟هی نغمه‌ساز آزادی، می‌بینمت که بیمارینه نه نمی‌توانی تا، دستی ز دل برآری. نهبالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماریگر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نهبرخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشیپیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نهدر آخرین نبرد ای زن! فرمان‌پذیز ِ آتش باشدست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران————-* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.

  34. 337

    سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

    ▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندان‌هااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟با کشورم چه رفته استکه گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفته‌‌تر از گردبادهادر خارزارِ بادیه می‌چرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجره‌هافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات می‌‌پیچدو خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آب‌‌های عمان می‌کوبداین نعرۀ من است که می‌‌روبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونین‌ترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذردو خالی و برهنه و خون‌آلودسهم و سترگ و سنگیندر خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدامدر جامه‌‌های رسمیآنکآنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یال‌افشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»‌‌های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود می‌‌آیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان می‌خایندو پنجه‌های وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله می‌‌آلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچه‌‌های دهکدهاز کوچه‌های شهراز کوچه‌‌های آتشاز کوچه‌های خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پاره‌پوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمی‌‌آیند.چشمِ صبورِ مرداندیری‌‌ستدر پرده‌های اشک نشسته استدیری‌ست قلب عشقدر گوشه‌های بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پاره‌‌های زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگل‌مشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.

  35. 336

    بهرام بیضایی | سرو ازاده

    ▨ قطعه: سرو آزاده▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.

  36. 335

    سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است

    ▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است▨ شاعر: حضرت سعدی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــشبِ فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندانِ عشق در بندستگرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟پیامِ من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوندستقسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) -که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،هنوز دیده به دیدارت آرزومندستبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندستاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گل‌آکندستز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندستفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندستز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست▨ شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی

  37. 334

    اسماعیل خویی | از شعر گفتن

    ▨ نام شعر: از شعر گفتن▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــبرای تو ای شعربرای تو گر کار‌ی‌ام هست با کار هر چیزور آزاری‌ام هست از آزار هر کسبرای تو گر می‌پرم آن‌سوی پَرزدن‌گاهِ شاهینوگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکستویی تو که در هیچ‌زارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگبه هر روی و هر سو که باشدبه ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَ‌ستتویی کز تو مردابِ هر هستبه موجی روان‌میرکز افتادنِ ریگی از دستِ بازی‌سرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَ‌ستتو تیراژه را واژه سازیتو از واژه تیراژه سازیزبان از تو شکلِ جهان استجهان از تو شکلِ دهانی استخموش و سرایاو شکلِ تو فواره‌ی ناگهانی استگذاران و پایاجهان بی‌تو کوهی‌ستاز سنگیِ سرداز سردِ سنگیچو دیوارِ خارا عبوس و درنگیو هیچ از همه رخنه‌دارانِ خورشید و باراندر او در نکاریبر او بر نکاراجهان بی‌تو دیوارآریمن این متّه‌وار نگاه از تو دارمشکافا و کاواتو فریادِ فریادخاموشیِ خامُشییادِ یادیتو دیدارِ دیدارغمِ هرچه غمشادیِ هرچه شادیتو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آواتو آهنگِ خاموشِ شبگیرتو موسیقیِ روشنِ ماهتوسکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گلتو زیبایی هرچه زیباییآن‌گاهکه زیبایی گنگِ گویابدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهمبه ژرفای خاموشی از آهتو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتنتو پژواکِ گلبانگِ خاموش‌ماندن در آن‌سویِ گفتنسرودِ ستارهنواهای گمگشته‌ی کهکشانیتو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جانتو آنی که گم کرده بودم تو را منتو جانجانِ جانجانِ جانِ جهانیتو آنی که گم کرده‌ام منتو آنی که گم می‌کنممنتو را هرچه پیداتری توتو آوای معناکه معنای بی‌هم‌زبانِ مراای تو معنای معنایم از هرچه آوا هم‌آواتری توتو جدّی‌ترین بازیِ جانتو «بازی» چو بازیتو تنها نیاز منیتوبه تنهاترین بی‌نیازیو در هرچه چشمهَ‌ست در طولِ راهمتویی عکسِ سیمینه‌ی ماهیِ ماه در آبمراییچو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانهمراییبه هرباره در مشتو هموارهَ‌م آن‌سویِ مشتیچو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آبچه بسیارها بارمرا داده‌ای زندگانی از آن پس که کُشتیتو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتنچه در خوشه‌زارانِ چندان‌همه کهکشان‌های آن‌سوی جاوید و افلاکچه در کهکشان‌های چندین‌همه گلبنان از بهارانِ اکنون و این‌جا بر این خاکتو گلبانگِ پژواک ناگفته‌ترماندنِ واژه‌آراترین گفتنی‌ها پس از هرچه گفتنچه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغازچه با ساز و آوازِ هر رازکه خیلِ نوازندگانِ بهارانـ همین بی‌قرارانِ چندین‌همه چشمه‌ساران و چندین‌همه آبشاران و چندین‌همه جویبارانز چندین‌همه سوهمه سویِ دریا گذاران ـبه تکرار گویند و خواهند گفتن بسی بازتو مضراب‌های وزیدن در آهنگِ آژنگبه سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دورتو سیمِ نسیمیبه‌هنگامکه هر گاه بی‌گاه می‌گردد انگارو هر رودباری بدل می‌نُماید در آن دورسیمابِ سیمای خود را به سنتورو سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینه‌ی اوو تنبورِ باران نوازد در آیینه‌ی سینه‌ی اوو در دسته‌ی ابرها تندران دف‌زنانندو در صفِّ نظّارگان برگ‌ها کف‌زنانندو پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شورتو...پگاهِ توپروازگاهِ تو رامنپسینِ تومرگ‌آفرین تو رامی‌شناسمبرای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسل‌های بی‌شکلی ناگهان رابرای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان راتو ...تو ...شکلِ توپروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدنمنتو را می‌شناسمو خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز استبه بامِ توامابه بام تو بی‌چاره می‌مانماز سر زدنمن!▨ اسماعیل خوییاز مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹

  38. 333

    یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۲۰

    ▨ شعر: دلتنگی‌ها ۲۰▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو شکل ِ راه رفتن ِ تو معنای مثنوی استدر حالت ِ عمیق ِ عزیمتکه منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی در گردی ِ مچ ِ تو به هم می‌رسند وباد،صفات ِ باد، شکل عزیز زانو را -که قدرت و اطاعت را با هم دارد- تصویر می‌کند تا قیصر از کف پای تو قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت رابرگیرددر حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیم‌رخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را در هم ریخت و آسمان،که بایر از درخشش‌های آبی می‌شدناگاه نام ِ تو از تمام جهت‌هامی‌آمد.وقتی که باز می‌آیینام تو را تمام جهت‌هارسم می‌کنند. و در گذار ِ دامن تو دانه‌های شنبر ریشه‌های پیدا پیراهن عبور ِ شعاعمی‌پوشدپیشانی تو وسعت ِ شیشه‌است وقتی که باز می‌آیی و هر درخت، بوسه استوقتی که مفصل تو ملاقاتی است -بین صفات باد و تکبیر طوفان- و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود می‌کندتو باز می‌آیی با نافی از خلیج احمر و رانی از عصای موسی و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است، و روح مولوی است اینککز ساق تو حکایت نی رابر می‌دارد!▨شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگی‌هاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر می‌رسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد

  39. 332

    فروغ فرخ‌زاد | عروسک کوکی | صدای یاسمن زعفرانلو

    ▨ نام شعر: عروسک کوکی▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبیش از این‌ها، آه، آریبیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند**می‌توان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بی‌رنگ، بر قالیدر خطی موهوم، بر دیوارمی‌توان با پنجه‌های خشکپرده را یکسو کشید و دیددر میان کوچه باران تند می‌باردکودکی با بادبادک‌های رنگینشایستاده زیر یک طاقیگاری فرسوده‌ای میدان خالی رابا شتابی پرهیاهو ترک می‌گویدمی‌توان بر جای باقی مانددر کنار پرده، اما کور، اما کرمی‌توان فریاد زدبا صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه«دوست می‌دارم»می‌توان در بازوان چیره‌ی یک مردماده‌ای زیبا و سالم بودبا تنی چون سفره‌ی چرمینبا دو پستانِ درشتِ سختمی‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگردعصمتِ یک عشق را آلودمی‌توان با زیرکی تحقیر کردهر معمای شگفتی رامی‌توان تنها به حل جدولی پرداختمی‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساختپاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرفمی‌توان یک عمر زانو زدبا سری افکنده، در پای ضریحی سردمی‌توان در گورِ مجهولی خدا را دیدمی‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافتمی‌توان در حجره‌های مسجدی پوسیدچون زیارتنامه‌خوانی پیرمی‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضربحاصلی پیوسته یکسان داشتمی‌توان چشمِ تو را در پیله‌ی قهرشدکمه‌ی بی‌رنگِ کفشِ کهنه‌ای پنداشتمی‌توان چون آب در گودال خود خشکیدمی‌توان زیباییِ یک لحظه را با شرممثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوریدر تهِ صندوق مخفی کردمی‌توان در قاب خالی‌مانده‌ی یک روزنقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویختمی‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ی دیوار را پوشاندمی‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آمیختمی‌توان همچون عروسک‌های کوکی بودبا دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دیدمی‌توان در جعبه‌ای ماهوتبا تنی انباشته از کاهسال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفتمی‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستیبی‌سبب فریاد کرد و گفت«آه، من بسیار خوشبختم»▨فروغ فرخ‌زاداز دفتر شعر تولدی دیگر

  40. 331

    رضا براهنی | نیامد

    ▨ نام شعر: نیامد▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیریـــــــــــــــــنیامددویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریختکه آفتاب بیایدنیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیایدنیامدچو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدمشبانه روز دریدم، دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگشچو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیایدنیامدکشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیایدنیامداگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان راولی گریستن نتوانستمنه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستمکه آفتاب بیایدنیامد.▨رضا براهنی

  41. 330

    منوچهر آتشی | کندو

    ▨ نام شعر: کندو▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────کندویی جوان به سدری کهنشکوفه‌های نارنج چه سست رها می‌شوند میان دایره‌های حوضدر ازدحام سبوهای خُرد و پرندهوز وز نورو آفتابی که ذخیره می‌شود برای لیالی بی ماکندویی کهن به درختی جوانپوسیده و شکسته فرو می‌افتندزنبورهای مرده به خاکریز مورچگاننه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانندمیان دو پرده‌ی فصل، مرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان راخستگان به نوبت ِ خفتن‌اند که جوانان پَر در آفتاب می‌شویندبه روز بازار ِلادن و مرزنگوششکوفه‌ها سفینه‌های سرشار از عسل‌اندمهیای لنگر گرفتن به سمت بندر ِکندوکندویی جوان به سدری کنسالنه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانندمرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان را▨ منوچهر آتشی

  42. 329

    فروغ فرخ‌زاد | در هاویه کیست؟

    ▨ نام قطعه: در هاویه کیست؟▨ شاعر: فروغ فرخ‌زادش▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــ▨در معنی «هاویه» باید گفت که دوزخ را گویند و هفتمین و پایین‌ترین طبقه از جهنم راــــــــــــــــــــــــدر هاویه كیست كه تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟در هاویه كیست؟نام تو را ای متعال خواهم سراییدنام تو را با عود ده تار خواهم سراييدزيرا كه به شكلی مهيب و عجيب ساخته شده‌اماستخوان‌هایم از تو پنهان نبود، وقتی كه در نهان به وجود می‌آمدمو در اسفل ِ زمين نقش‌بندی می‌گشتمدر دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده  و چشمان تو ای متعال، جنين مرا دیده استچشمان تو جنين مرا ديده است*تذکر: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در بخش ابتدایی فیلم «خانه سیاه است». که با الهام از آیات عهد عتیق، سروده شده است

  43. 328

    هوشنگ ابتهاج | نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    ▨ نام شعر: اشارات نظر (نشود فاش کسی آنچه میان من و توست)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــ‌نشود فاش ِ کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر، نامه‌رسان من توستگوش کن! با لب خاموش سخن می‌گویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مَرد ِ ره ِ عشق ندیدحالیا چشم ِ جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت ِ راز ِ دل ِ ما کس نرسیدهمه جا زمزمه‌ی عشق ِ نهان ِ من و توستاین همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشتگفت و گویی و خیالی ز جهان ِ من و توست گو بهار ِ دل و جان باش و خزان باش، ار نهای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستنقش ِ ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقلهرکجا نامه‌ی عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکده‌ی ماست فروغ مَه و مهروه از این آتش ِ روشن که به جان من و توست

  44. 327

    رضا براهنی | آدم‌های اتاق

    ▨ نام شعر: آدم‌های اتاق▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────این‌ها چگونه آدم‌هایی هستندبر پشت دایره‌ها مثل خواب راه می‌روندپرنده‌هایی هستند که با بال‌های حروف اسفرجانی بر برگ‌های جهان خواب می‌روندبر یک گراور آهویی   از خاستگاه پیشانیو نیشگون شیرین دندان آبدار عشق نخستین را دارند بر لاله‌های گوشو موهای زیر ِدریایی که در میانه‌ی باران ماهیان ریز فرو می‌ریزندمثل درخت‌های زیبایی در جایی که چشم هیچ تماشاگری در کار نیستچگونه آدم‌هایی هستند که وقتی تو پیش من می آیی و در اتاق می‌مانیآنها هم می‌آیند؟▨هفدهم آذر ۱۳۷۲ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۱۱۲

  45. 326

    حسین منزوی | اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده

    ▨ شعر: اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی♬ پالایش و تنظیم: شهروز────────♬────────اینک این من : سر به سودای پریشانی نهادهداغ نامت را نشان کرده به پیشانی نهادهگریه‌ام را می‌خورم زیرا که می‌ترسم ز بارانمثل برجی خسته برجی رو به ویرانی نهادهاز هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟با دل ــ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده ــتا که بیدارش کند٬ کی؟ بخت من اکنون که خواب است٬سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهادهذرّه ‌ذرّه می‌روم تحلیل ٬ سنگ ساحلم منخویش را در معرض امواج توفانی نهادهشاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود راپای هر یک زین غزل‌های سلیمانی نهاده

  46. 325

    فاطمه اختصاری | تهران

    ▨ شعر (ترانه): تهران▨ شاعر: فاطمه اختصاری▨ با صدای: فاطمه اختصاری♪ پالایش و تنظیم: شهروز♪ موسیقی ابتدایی: «مشترک مورد نظر» اثر مارتین شمعون پور────── ♪ ──────تهران و بوی ذرّت مکزیکی و غروبتهران و چند خاطره‌ی افتضاح و خوبتهران و خط متروی ِتجریش تا جنوباین شهر ِخسته را به شما می‌سپارمشتهران ِسکته کرده‌ی از هر دو پا فلجتهران ِوصله پینه‌شده با خطوط ِکجتهران تا همیشه ترافیک تا کرجاین شهر ِخسته را به شما می‌سپارمشمن روزهای خونی و پر التهاب رامن سطل‌های سوخته‌ی انقلاب رابر سنگ‌فرش ِکهنه بساط ِکتاب رابوسیدم و برای شما جا گذاشتممن خش و خش رفتگر از صبح زود راسیگار ِبهمن و ریه‌ی غرق دود رامن هرکه عاشقم شده بود و نبود رابوسیدم و برای شما جا گذاشتمبلوار ِپُردرخت ِولیعصر تا ونکنوشابه‌های شیشه‌ای و تخمه و پفککابوس‌های هرشبه از درد مشترک؛یک روز می‌رسد که فراموش می‌شوندتنهایی‌ام نشسته میان اتاق‌هابر بیست و هشت سالگی‌ام؛ جای داغ‌هاگریه نمی‌کنم همه‌ی اتفاق‌هایک روز می‌رسد که فراموش می‌شوند

  47. 324

    ایرج جنتی عطایی | تا گل سرخ شدن

    ▨ نام شعر: تا گل سرخ شدن▨ شاعر: ایرج جنتی عطایی▨ با صدای: ایرج جنتی عطایی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────این شعر در رثای خسرو گلسرخی سروده شده────────باغبان، پیر ِ گریان ِشبیخون خورده، گفت:-" بی تو ای غنچه گل سرخهمه گل‌هایم، گل ِ حسرت شده‌اندو نسیم، بوی بی‌باوری و تسلیمبوی تن در دادن دارد▨خاک اگر خاک کرامت باشددهن ِ باغ پر از فریاد استو درخت، سرخی ِ کینه‌ی گل را می‌سرایدبا خشمکاش؛ ای کاش باز در باغ، گل ِسرخی بودباغبان بر سر نعش ِ گل ِ سرخ نشستگل ِسرخ، آخرین سرخ گل ِخون‌آلودگل شهیدِ نعره‌ی باغستانگل سرخ، تیرباران شده‌ی جوخه‌ی یخزیر رگبار ِ زمستانی ِ شبخواب آزادی رویش می دید▨قلب سبز گل سرخبا صدایی خونین در شب باغ سرود:-"از شب سرد زمستان تا سحرسحر سرخ بهارفاصله فریاد استتا گل ِ سرخ شدن راهی نیستمی توانی گل سرخی باشی"باغبان اشکش را با پر ِ شال ِچهل تکه زُدود▨سی‌ام بهمن ماه ۱۳۵۳ایرج جنتی عطایی

  48. 323

    هوشنگ چالنگی | تو پرنده‌ی نقره‌گون

    ▨ نام شعر: تو پرنده‌ی نقره‌گون▨ شاعر: هوشنگ چالنگی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتو پرنده‌ی نقره‌گون وگل‌های صخره را نخواهی دیداین‌جاکه سایه‌های اشباحیتن به مرگ نمی‌سپرندپس کنار این سوت‌های بخشندهکه می‌گذرند ونفس این نقرهکه فرومی‌ریزدبمان و نگاه کنگیاهی بومی راکه روح اقلیمی خویش به تماشا نهاده‌ استاما من دورم دور ومی‌توانم درین یال‌ها بخزم ومرگ را تحقیر کنمبرخاسته‌امولی به یاد نمی‌آرمخلوتی را که برای وداع داشتمکمان کشیده می‌شود و منشانه‌هایم را از آهی طولانیبیرون می‌برم.▨ هوشنگ چالنگیاز دفتر شعر زنگوله‌ی تنبل

  49. 322

    فروغ فرخ‌زاد | عاشقانه | بدون سانسور

    ▨ نام شعر: عاشقانه▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر توام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششادیم بخشیده از اندوه بیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیم زآلودگی‌ها کرده پاکای تپش‌های تن سوزان منآتشی در مزرع مژگان منای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخه ها پربارترای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردیدهابا توام دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر، جز درد خوشبختیم نیستای دل تنگ من و این بار نور؟های‌هوی زندگی در قعر گور؟ای دو چشمانت چمن‌زاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منپیش از اینت گر که در خود داشتمهرکسی را تو نمی‌انگاشتمدرد تاریکی‌ست، درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستنسر نهادن بر سیه‌دل سینه‌هاسینه آلودن به چرک کینه‌هادر نوازش، نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرارهاگمشدن در پهنهٔ بازارهاآه، ای با جان من آمیختهای مرا از گور من انگیختهچون ستاره، با دو بال زرنشانآمده از دوردست آسماناز تو، تنهائیم خاموشی گرفتپیکرم بوی هم‌آغوشی گرفتجوی خشک سینه‌ام را آب، توبستر رگهام را سیلاب، تودر جهانی این‌چنین سرد و سیاهبا قدمهایت قدمهایم به راهای به زیر پوستم پنهان شدههمچو خون در پوستم جوشان شدهگیسویم را از نوازش سوختهگونه‌هام از هرم خواهش سوختهآه، ای بیگانه با پیراهنمآشنای سبزه‌زاران تنمآه، ای روشن طلوع بی‌غروبآفتاب سرزمین‌های جنوبعشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ستچلچراغی در سکوت و تیرگی‌ستعشق چون در سینه‌ام بیدار شداز طلب، پا تا سرم ایثار شداین دگر من نیستم، من نیستمحیف از آن عمری که با من زیستمای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌اتخیره چشمانم به راه بوسه‌اتای تشنج‌های لذت در تنمای خطوط پیکرت پیراهنمآه، می‌خواهم که بشکافم ز همشادیم یکدم بیالاید به غمآه، می‌خواهم که برخیزم ز جایهمچو ابری اشک ریزم های‌هایاین دل تنگ من و این دود عود؟در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟این فضای خالی و پروازها؟این شب خاموش و این آوازها؟ای نگاهت لای‌لائی سحر بارگاهوار کودکان بیقرارای نفس‌هایت نسیم نیم‌خوابشسته در خود، لرزه‌های اضطرابخفته در لبخند فرداهای منرفته تا اعماق دنیاهای منای مرا با شور شعر آمیختهاین‌همه آتش به شعرم ریختهچون تب عشقم چنین افروختیلاجرم، شعرم به آتش سوختی▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر تولدی دیگر

  50. 321

    محمد مختاری | دانوب خاکستری

    ▨ نام شعر: دانوب ِ خاکستری▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری▨ پالایش و تنظیم: شهروز______________________آن اتفاق که روزی باید می‌افتد آیا افتاده است؟یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرمو چشم در چشم بگردانم  بگردم بر خطی که رویا در انتهایش ثابت می‌ماند؟تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنمتاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافت‌شمارتاریخ در فضای سیاهی معلق استو کش می‌آید در نقطه‌چینی سفید که سرعت می‌گیرد دم‌به‌دماینجا کجای دنیاست؟ بعد از درخت‌های سپیدی که دیده‌امبعد از هزار رود که می‌باید آبی می‌زد (اما قطعا سیاه می‌زده‌ست)  تازه عبورم از جنگل‌هایی‌ست که بوی خاسکتری می‌پیچاننداز کوره راه‌های پوشیدههمراز استخوانی کسانی که چشم می‌گشوده‌اند از دودی خاکستری به ابری خاکستریکه سایه می‌انداخته است بر رویا و جنایتاز کوره‌های دیروز فاصله‌ای نیست تا این حافظه که محو می‌گذرداز این تونل که بگذرم انگار باز می‌خواهد اتفاق بیفتدخانه چه دور مانده است و گورستان‌ها چقدر تکرار می‌شوند▨محمد مختاری - وین لینتس ۲۶ بهمن ۱۳۷۴  از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۹۳______________________این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنویدــــــــــــــ♬ــــــــــــــبرای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید.برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.🔁 لینک کانال تلگرامhttps://t.me/schahrouzk🔁لینک ساندکلادhttps://soundcloud.com/shah-rouz

HOSTED BY

Schahrouz

Frequently Asked Questions

How many episodes does شعر | با صدای شاعر have?

شعر | با صدای شاعر currently has 50 episodes available on PodParley. New episodes are automatically indexed when they're published to the podcast feed.

What is شعر | با صدای شاعر about?

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنویدــــــــــــــ♬ــــــــــــــبرای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید.برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.🔁 لینک کانال تلگرامhttps://t.me/schahrouzk🔁لینک ساندکلادhttps://soundcloud.com/shah-rouz

How often does شعر | با صدای شاعر release new episodes?

شعر | با صدای شاعر has 50 episodes. Check the episode list to see recent publication dates and frequency.

Where can I listen to شعر | با صدای شاعر?

You can listen to شعر | با صدای شاعر on PodParley by clicking any episode. We provide an embedded audio player for direct listening, and you can also subscribe via your preferred podcast app using the RSS feed.

Who hosts شعر | با صدای شاعر?

شعر | با صدای شاعر is created and hosted by Schahrouz.
URL copied to clipboard!